رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت بیست و پنج


انگشتان سرما زده و بی حسش را بالا برد و دکمه گرد و چرک مرده میان صفحه طوسی و مشکی ایفون را فشار داد.
یک طرف حیاط کوچک خانه درخت باریک و خشک شده انگور بود که برای لحظه ای سرسبزی ان را در فصلهای بهار به یاد اورد.
از چند پله کوتاه و بدون حفاظ ورودی بالا رفت و دستگیره قدیمی و نقش دار در را به سمت پایین کشید.در گذشته انقدر احساسات دخترانه او را احاطه کرده بود که حتی به این دستگیره که شی بی جانی بود هم احساس داشت و را مقدس میدانست به سبب لمس دستان مسعود.
لبخند کجی زد و حرف ان روزهایش را زیر لب زمزمه کرد(هر چیزی را که تو لمس کنی مقدس میشود برایم،عشق تطهیر میکند اثر دست معشوق را.)
درون پاگرد خانه بی انکه اجازه دیدن پله هایی که منتهی به طبقه زیرین خانه میشد را به خودش بدهد بوتهایش را از پایش بیرون کشید و کنار جا کفشی چوبی سه طبقه گذاشت.
روی مبل تک نفره کنار شوفاژ نشسته وبه پذیرایی گرم رضوان چشم دوخت.راضیه سبد میوه ای که از ظاهرش پیدا بود زیادی با وسواس چیده شده را به رضوان داد و روی مبل تکنفره دیگر در ان طرف شوفاژنشست.
این رضوان مهمان نواز و خوش برخورد همانی نبود که مدام نالایقی اش را نسبت به مسعود سرکوفت میزد؟
مسعود در مقابلش روی مبل سه نفره در کنار مریم نشسته و عمه و شهر عمه اش هم در سمت چپ روی مبل دو نفره چسبیده به کانتر اشپزخانه.
مریم با وجود این فاجعه پیش امده و نگرانی که چندین روز تمام ذهن اعضای خانواده و به خصوص خودش را پر کرده در ان لحظه با حس شک عمیقی مواجه شد.رنگ قرمز پالتوی امشب آفرت…شال قرمزی که روز مهمانی بر سر داشت… لباس قرمز رنگ روز عروسی انهم در حضور مسعود!
حس ششمش به کار افتاد و طفره رفتن رضوان را از سوالی که درباره رابطه آفرت و مسعود در گذشته پرسیده را در ذهنش به خاطر اورد.
_عمه جان یه چیزی بخورسر کار بودی خسته ای.
به عمه اش نگاه کرد که ظرف شیرینی های خشک را سمتش گرفته.چهره اش شکسته وپیر شده و چشمانش درد درونش را منعکس میکرد درست شبیه مادر خودش در روزهای سخت گذشته بعد از شنیدن تهدیدهای طلبکاران.ولی چرا به جای حس ترحم و دلسوزی نسبت به عمه اش بی تفاوتی نزدیک به خوشحالی را احساس
میکرد!
“این ادمها چه بر سر دلمان می اورند که روزی با دیدن لبخندشان خستگی ها و مصیبت هایمان را فراموش کنیم و روزی از دیدن عجز و شکست شان خوشحال میشویم!”
_ممنون،فعلا چیزی میل ندارم. راضیه کوچک ترین عضو خانواده هم به تکاپو افتاد. _چاییت سرد شده میخوای عوضش کنم؟ _نه عزیزم لازم نیست.
تمام تلاشش این بود که نگاهش کشیده نشود به مسعود وان که در کنارش نشسته.دلش میخواست با صدای بلند و مابین این ادمهایی که هیچگاه نتوانست خود واقعی شان را بشناسد به مسعود میگفت:اگر نگاهت نمیکنم فکر نکن که برایم راحت است دلم له له میزند برای یک لحظه دیدنت اما…چشم هایم توان دیدن ان که کنارت نشسته راندارد مشکل تو نیستی عزیزم ان کسی است که بیخ گوشت جا خوش کرده است و تو
نمیدانی چه سخت است درک این واقعیت که من تو را میخواستم حال او تورا دارد. _مامان گفت ازمون کمک خواستید خوب من چه کاری از دستم بر میاد؟
طرف صحبتش شوهر عمه ای بود که چک های طلب پدرش را نصف قیمت خرید ولی تمامش را ازپدرش گرفت و الان با رنگ زرد و لرزش دست از دختر همان مرد کمک میخواست.
مضطرب دستش را به ریش کوتاه و بهم ریخته چانه اش کشید و نگاهش را به پایه های میز چوبی مابینشان.
_راستش دخترم شرمنده ام ولی تو تنها امید مونی به هرکس رو انداختیم دست رد به سینه مون زد امروز فرداست طلبکارها بریزن در این خونه.
آخرین امید!یا نجات میداد یا نابود میکرد شبیه اخرین گلوله باقی مانده برای یک سرباز در محاصره دشمن برای پایان دادن به زندگی خود و فرار از اسارت.
فنجان کوتاه چای را به لبهایش نزدیک کرد. _بدهی تون چقدر؟ شوهر عمه اش نگاهی مردد به عمه اش انداخت و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میامد گفت: _کل بدهی خیلی زیاد دخترم. مسعود چرا چیزی نمیگفت؟ نمیدانست آفرت دلش شنیدن صدایش را میخواهد! بی خیالی خرج نگاه سمج و پیگیر مریم کرد وزل زد به چشمهای مسعود. _مبلغ دقیق بدهی و ضررتون چقدر؟ مسعود با ابروهای در هم گره خورده و با مهار فشار فکهایش مبلغ را گفت. آفرت دسته چک را از کیفش بیرون اورد و زیر نگاه متعجب بقیه مبلغ را نوشت و امضا کرد. _فردا میتونید بری بانک نقدش کنید.
برگ چک روی میز رنگ تعجب به چشمان جمع پاشید.شوهر عمه اش چک را برداشت و با ناباوری گفت: _مبلغشو درست نوشتی؟این که کل بدهی ماست! دسته گرد و چرم کیفش را گرفت و حس کینه توزانه اش را زیر لبخند بزرگ تصنعی اش مخفی کرد. _خیالتون راحت چک بی محل نکشیدم بیشتر از این مبلغ تو حسابم. مسعود با نگاهش پرسید:چرا این کار رو کردی؟چرا لطفی رو به من میکنی که من یه روزی ازت دریغ کردم؟ آفرت در جواب لبهای خاموش اما… چشمان پر حرف او لبخند کوچکی زد و در دلش گفت:گرده گناهت چشم
عزیزانت رو کور کرده.
عمه و دخترانش با خوشحالی و گرمی او را تا دم در بدرقه کردند. ریموت ماشین رازد وقبل از اینکه سوار شود به سمت عقب برگشت.
_مسعود پاک یادم رفت بهت بگم. صبح قبل از رفتن به بانک یه سر بیا شرکت و به انداز مبلغ چک سفته هم با خودت بیار.مبلغش بالاست کارمند بانک حتما قبل از وصولش با من تماس میگیره.پس اگر میخواید زود چک پاس بشه خیلی زود سفته ها رو بیار.
مسعود دستش را به تیر چراغ برق گرفت و با بهت به محو شدن ماشین در انتهای کوچه چشم دوخت.
به ساعت مچی طلایی رنگ دستش چشم دوخت،تاخیر مسعود نگران کننده بود میترسید قید چک و کمک گرفتن از او را زده باشد.
به دنبال یافتن سرگرمی مفیدی به سمت کمد گوشه اتاق رفت.کمد چوبی با قفسه های درب دار و برچسب های مخصوص برای طبقه بندی اسناد و مدارک و کتابها.
کتاب حرامیان را انتخاب و به پشت میز برگشت،چند ثانیه به جلد مشکی و آجری رنگ کتاب با تصویری از یک ماشین قدیمی در پرتو نور زرد و قرمز نگاه کرد…تصویرش جالب بود.
کلربوک را از مابین کتاب بیرون کشید و برای چندمین بار متن کلیدی این صفحه از کتاب را مرور کرد.
(زنها موجوداتی بی نظیر هستند انها قادرند هر مصیبتی را تاب بیاورند چرا که آنقدر عقل در کله شان است که بدانند تنها کاری که باید در قبال اندوه و دشواری های زندگی انجام داد اینست که دل به دریا بزنی و از میانه ی ان بگذری و از ان طرف سر به سلامت بیرون ببری).
چندین و چند بار این بند از کتاب را با خودش تکرار کرد،علاقه زیادی به خواندن کتاب داشت چرا که اعتقادش بر این بود که کتابها بهترین نصیحت کنندگانی هستند که غیر مستقیم مخاطب نصایح و تجربه هایشان میشوی بی انکه ترسی از سرکوفت های بعدش داشته باشی.
……..
چشمانش از سه پله پیش رویش به سمت تابلوی ورودی شرکت کشیده شد.”شرکت مهندسی درخشان”.بخشی از نوشته های آبی رنگ و درشت نوشته های تابلو به دلیل گذر زمان رنگ پریده و نامعلوم بود.
هنوز هم با وجود خودش در جایی که قرار گرفته کنار نیامده بود.روی پله سردی که سطح سفیدش چرکین و پر از رد کفشهای مختلف بود نشست و سرش را میان دستانش گرفت.از سرمای موزاییک ها لرز به جانش افتاد و پایین بودن فشارش هم این کلکسیون حال خوب را تکمیل کرد.
چشمهایش را بست.صدای قدمهای تند،باعجله و گاها ارام رهگذران در گوشهایش میپیچید و کلافه تر میشد از این ناچاری و بن بست پیش رویش.کمک خواستن از دختری که روزی به قصد رفتن و هر گز برنگشتن
ترکش کرده بود و حال او در شکل دیگری به روزهای سخت زندگیش راه پیدا کرده بود.حال بت پرستی را داشت که سالها پیامبری را به سخره گرفته و انکار کرده واینک میخواهد به او ایمان اورد.
………
صدای تلفن را که شنید کتاب را روی میز رها کرد وسریع پاسخ داد. _خانوم مهندس جناب سهیلی تشریف اوردن بفرستمشون داخل؟ حجم زیادی از اب دهانش را به یکباره قورت داد و گفت: _ده دقیقه معطلش کن بعد راهنمایی شون کن اتاق من. میز را دور زد و با شتاب به سمت در خزینه رو انتهای اتاق رفت و از در کشویی ان وارد سرویس بهداشتی
کنار درگاه شد. از درون اینه گرد و بزرگ نصب شده روی سینک پایه دار به خود انکار شده اش زل زد.
پالتوی قهوه ای با شال مشکی ظاهرش را ساخته بود ارایش صورتش با ترکیب رژلب روشن و رژگونه هلویی زیر تابش نور چراغ دیواری که کمی بالاتر از اینه نصب شده بود باز هم رنگ پریده نشان میداد.
کش موهایش را باز کرد وچنان محکم تر از قبل ان را حلق اویز کرد که چشمانش کشیده تر دیده شد.
از درون باکس تعبیه شده کنار دیوار عطر همیشگیش را بیرون اورد وبیشتر از هر زمان دیگری ازان استفاده کرد.
نفسش منقطع شده و سینه اش با هر دم و بازدم سنگین تر میشد.نگاهش کشیده شد سمت پنجره کوچکی که به عنوان سیستم تهویه از ان استفاده میشد.لعنتی بسته بود.شیر اب برنجی را باز کرد و دستان خیسش را زیر گلویش کشید چندین بار این کار را تکرار کرد تا بالا خره چند درجه از داغی بدنش افت کرد.به دیوار
کنار سینک تکیه داد و در حالی که به کاشی های اریب پیش رویش خیره شده بود به این فکر کرد که تا کی قرار است به هوای دیدن مسعود و زخمی که بر قلبش گذاشته بی هوا شود!
صدای کفشهای پاشنه بلندش باعث چرخیدن سر مسعود به سمت عقب شد.
با خوش رویی استقبال کرد اما… به جای نشستن در برابر او روی صندلی پشت میزکارش جا گرفت.در راس نگاه این مرد بودن بودن به طرز عجیبی به دهانش مزه میداد.
مسعود بلند شد و سفته ها را روی میز جلوی دستش گذاشت و بدون حرف سرجای قبلیش برگشت. به مبلغ اوراق سفته نگاه کرد وگفت: _چی میخوری؟ اخمهای روی صورتش هر لحظه پر رنگ تر میشد. _چیزی میل ندارم. _تعارف نداشتیم باهم که الان اینجایی. مسعود صورتش را سمت آفرت کج کرد و لبهایش را محکم روی هم فشار داد. انتظار شنیدن سرکوفت را از او
به این زودی نداشت. _اگه باشه یه چایی میخورم.
شماره ۲راگرفت وسفارش چایی با کیک داد. به یکباره چهره آرژین مثل نسیمی به ارامی از ذهنش گذشت و به یاد اورد که او چایی را بدون قند میخورد تلخ و پر رنگ.در این روزها بی انکه خودش بخواهدچند ثانیه ای ذهنش درگیرپسرک قلدرروزهای گذشته میشد وخوب میدانست که باید ترسید از این جنس ادمهایی که بی
اراده به مغز خطور و شروع به چرخیدن در حوالی ذهن میکنند و بعد از برخورد باافکار موجب یک درگیری طولانی مدت در ذهن میشوند.
بلند شدن مسعود از روی صندلی توجه آفرت را معطوف مسیری که میرفت کرد. مقابل تابلوهای روی دیوار که نمایانگر سالهای متنابهی از افتخارات مهندسی آفرت و شرکت بود ایستاد. آفرت ته خودکاری که دستش بود را مابین دندانهایش گذاشت و از پشت سر نگاهش کرد. شانه هایش درون ژاکت مردانه قهوه ای رنگ با خطوط باریک و عمودی سفید پهن تر دیده میشد و ساق بلند
شلوار جینش رو بوتهای ساق کوتاهش چین انداخته بود. در سن۲۸ سالگی زیادی جذاب دیده میشد اما…دوست داشتنی نبود.
سرش را به سمت چپ چرخاند و نگاه خیره آفرت را غافلگیر کرد. _تو خیلی خوب و موفق دیده میشی. ته خودکار را از میان دندانهایش بیرون کشید. _هستم. مسعود به سمت پنجره بزرگ نزدیک آفرت رفت و در طی مسیر کوتاه رسیدنش لب زد. _لایقشی که باشی. آفرت بلند شد و در چند قدمی او ایستاد. _اینطور فکر میکنی؟به نظرت من یه ادم بالیاقتم؟ نگاهش از پس شیشه های شفاف و تمیز به سمت خیابان پرترافیک و شلوغ پایین ساختمان عبور کرد.
_هوشمندانه ساخته شده.
آفرت انتظار جواب سوالش را داشت نه تعریفی که برای عوض کردن بحث بود. _چی؟ مسعود با اشاره به پنجره قصدش رت واضح کرد. _این پنجره بزرگ زیر سقف بلند اتاق یه پلان باز و فضای مناسبی برای نمایش آثارو نقشه هات روی دیوار
شده. منشی چند ضربه به در زد و وارد اتاق شد. مسعود سرجای قبلیش نشست و خودش هم همینطور. دختر جوان با هیکل تپل و موهای شرابی رنگ که نیم بیشتری از ان بیرون شال بود چایی و کیک را روی میز
گذاشت و بلافاصله اتاق را ترک کرد. مسعود نیمی از چایی اش را که خورد بلند شد و به سمت میز آفرت رفت برای امضا سفته ها. اوراق امضا شده را سمت او گرفت و گفت: _تو بدترین شرایط زندگیم به من و خانواده ام کمک کردی اگه نبودی نمیدونستم باید چیکار کنم اما… بهت
قول میدم خیلی زود بدهی مو صاف کنم قول مردونه. سفته ها را درون کشو اول میز گذاشت و سرش را به سمت مسعود ایستاده در ان سوی میز بالا گرفت.
_قول مردونه؟یادم قبلا هم از این قولها بهم دادی ولی چی شد؟خیلی راحت زدی زیر همشون من دیگه از همه قولهای مردونه میترسم.
و اما…این پول!فقط و فقط به خاطر خود تو بود نه هیچ کدوم از اعضای خانواده ات که میدونی دل خوشی از هیچ کدومشون ندارم،هنوز حرفهای پدر و مادرت از خاطرم پاک نشده که دست به کمر و طلبکارانه سنگ حق نداشته شون رو به سینه میزدن.
از میز فاصله گرفت و به سمت عقب رفت. _خیلی تغییر کردی.طرز نگاهت…لحن حرف زدنت… شبیه به اون آفرتی که من میشناختم نیست. گوشه لبش به سمت بالا کشیده شد. _خوب این طبیعیه،توقع داشتی من رو همون جایی از زندگیم پیدا کنی که رهام کردی؟ حرف دلش را گفت،بالا خره مسعود توانست ذهن آفرت را به سمت بحثی که ذهن خودش را درگیر کرده
متمایل کند.
_از دیشب تا خود صبح و قبل از باز کردن در این اتاق به یه چیز فکر کردم و الانم میکنم،تو چرا به من کمک کردی منی که…
عاجز ماند از ادامه این اعتراف. آفرت هم بلندشد از روی صندلی،حالا دیگر نگاه یکی بالا و نگاه دیگری پایین نبود.
_تویی که چی؟تویی که وسط بحبوحه دردهای زیادی برای یه نفر اما… قابل تحمل برای دو نفر من رو به مشمئزترین حالت رها کرد؟
_قصدت تلافی یا سرکوفت؟ بدی های گذشته این مرد نگاه خودش را هم بدبین کرده بود.

۲۴۰


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن