رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت بیست و هشت

_دستت اونقدری درد نداشت که حرفهات داره،تا کی قراره گل احساست رو تو باغچه کسی که قرار نیست هیچ وقت بهش اب بده بکاری و امید به رشد و شکفته شدنش داشته باشی؟
دیلا حریصانه با پشت دست اشکهای سیاه شده مثل روزگارش را از صورتش پاک کرد و با قدمهایی که گویی از دست فرشته مرگ فرار میکند از اتاق دور شد.
……..
پایان مراسم بود وهرکس هدایایی به جبران محبت های این خانواده به عروس وداماد میداد و اسماعیل خان هم تمام سهم الارث آوین را به او بخشید.
آرژین جمعیت پراکنده را کنار زد.مقابل خواهرش ایستاد و به سمت او خم شد و پیشانی اش را محکم و پر از محبت و حس دلتنگی که میدانست به زودی دلش را پر میکند بوسید و با سر انگشت شصت و اشاره اش اشکهای او را پاک کرد.
آوات دست روی شانه اش گذاشت و او را به به سمت اغوش خودش هدایت کرد.
آرژین فاصله گرفت از آوات ولی هنوز دستانش روی بازوان او باقی مانده بود.به قهوه روشن چشمانش که از شادی و اشک میدرخشید زل زد و گفت:
_مادرت برامون مادری کرد، پدرتم تا بود سایه سرمون بود خودتم کم از برادر نبودی ولی اگه اشک به چشمش بیاد به جان خودش که میخوام بدون اون دنیا نباشه پا روهمه چیز میذارم و در عوض این چند سال که کنارت بودم مقابلت می ایستم و تاوان هر قطره شو با خونت پس میگیرم.
لبخند گرم و مردانه ای نگاهش را تغییر داد.
_مرد نیستم اگه به جز اشک شوق بزارم چشمهاش خیس بشه.علاقه ام بهش به اندازه تو نباشه کمتر هم نیست.
چشمانش را باز و بسته کرد وخیالش راحت شد از این قول آوات، مرد بود وقولهایش مردانه. بهبد با دست به شانه بهار کوبید و گفت:ایشالله یه روز واسه تو شلغم خانوم. بهار با اعتراض دستش را پس زد و با اخم گفت: _ا َه شلغم چیه حالم بهم خورد،در ضمن ما رسم داریم تا دختر بزرگ ازدواج نکرده دختر کوچیک ازدواج نمیکنه
پس اول نوبت دیلاست.
بهبد به دیلا که کنار آوات ایستاده نگاه کرد ولبخندی بی شباهت به هر انچه مفهوم لبخند بود را زد ودیلا با عصبانیت رو برگرداند و پر رویی زیر لب نثارش کرد.
لپ سفید و گوشتی بهار را کشید و گفت:پس مشکلت دوم بودن،نگران نباش خودم حلش میکنم. آرژین لبخند زد. _کیس خوب تو دست و بالت زیاد داری مگه نه؟ _اره داداش پیدا کردم اونم چه کیسی پسر نگو طلا بگو با حجب وحیا ،دست نخورده،تحصییل کرده،باخانواده. دیاکو یقه لباس بهبد را گرفت وگفت:به جای شوهر پیداکردن فکر لباس من باش که دزدیدی خجالت نمیکشی
به لباس مردم دست درازی میکنی. _اصلا الان در میارم میدم بهت گدای بدبخت فقط مشکلم شلوارش همینجا دربیارم؟ آرژین تشر زد. _باز شروع کردی دختر اینجا وایساده. _به جون داداش چیزی نگفتم فقط میخواستم به آوات بگم امشب رو بی خیال این خواهر مابشه خسته ست
حالا فردا کاچی نخوره پس فردا بخوره چی میشه.
آوات وآوین سرخ شده وسرشان را پایین انداختن.
آرژین پس کله اش زد وگفت:دهنتو میبندی یاببندم.
دایان ودایی هاشم اشک میریختند برای خواهر جوانمرگی که نبود تا عروسی یگانه دخترش راببیند وچه غم انگیز بود برای آوین که مادری نداشت تا نصیحتش کند واو سرخ شوداز نصیحت های مادرانه اما ناشکر نبود دایان کم از مادر نبود برایش.
………
به صفحه گوشی اش نگاه کرد اعصابش متشنج شده و استرس تمام وجودش را فرا گرفته بود در طول خانه رژه میرفت وانگشتهایش را میشکست اما… فایده نداشت و دست بردار نبود چندین بار تماس از او داشت اگر به خاطر مسعود نبود گوشی را خاموش میکرد.با ترس و وحشت در خانه را بست وبه اتاق خواب برگشت.
دکمه اتصال رازد: _چی میخوای از جونم ،مگه نگفتم دیگه نمیخوام مزاحمم بشی. __مریم از چی ناراحتی؟ با عصبانیت کنترل شده ای گفت:از دست تو و کارهات اخه چی از جون من وزندگیم میخوای. صدای مرد نا آشنا رنگ نگرانی به خود گرفت. _مریم داری نگرانم میکنی بگو چی شده،اصلا دیگه نمیگم بیای ببینمت فقط بگو الان چی شده،به عنوان یه
دوست که میتونی درد و دل کنیم ها؟ مریم اب بینی اش را بالا کشید وگفت فقط درد ودل؟ _اره فقط یه در دل ساده و یه شنیدن بدون سرزنش از من.
مریم گفت درد تلنبار شده روی دلش را برای پسرک غریبه و جذابی که این روزها در زندگی اش پیدا شده بود،از ورشکستگی همسرش تا دانستن رابطه اش با آفرت در گذشته و شک هایش واینکه متنفراست از اینکه مسعود پیش او کار میکندانقدر گفت که دیگر حرفهایش ته کشید و احساس سبکی خاصی به او دست داد.
با تردید پرسید:هنوز هستی؟
_اره عزیزم هستم داشتم به حرفهات گوش میدادم مریم تو واقعا حقت این نیست.باید زندگی راحت وبی دردسری داشته باشی. مسعود قدر تو رو نمیدونه اون ایده ال هایی موردنظر تو رو نداره.
صدایش بالا گرفت و اشک بی رحمانه به چشمانش هجوم برد.
_من مسعود رو دوست دارم اونم عاشق من شدوگرنه همین آفرت دختر داییش که خیلی از من سر تر بود رو میگرفت.
_تو مطمنی که پشیمون نیست؟اینطور که تو از این دختر تعریف کردی من خودم به شخصه جذبش شدم.
یک سوال چه سخت میشود وقتی که سوزن جوابش گیرکند روی خط باریک مابین دانستن و ندانستن ای کاش کلمه ای مابین این دو بود که همزمان معنای میدانم و نمیدانم را میداد.
_ اون هنوزم من رو دوست داره خودش گفت که آفرت یک عمر جلو چشمش بوده و با این وجود همیشگی بودنش رو نخواسته ولی با یه نگاه عاشق من شده الانم اگه پیش اون کار میکنه بخاطر مشکلات خودش.راستی چرا اینقدر دورت شلوغ؟
_با بچه ها اومدم بیرون،فعلا خداحافظ.
مریم از این خداحافظی غیر منتظره تعجب کرد اما…کمی نگذشت که عذاب وجدان جای خالی حرفهای گفته شده اش را پر کرد او داشت چه میکرد!به مسعودش خیانت میکرد!
برای دلداری خودش گفت:من که کاری نکردم فقط باهاش حرف زدم همین،من هیچ کار اشتباهی نکردم تنهامثل دو تا دوست با هم حرف زدیم این که مشکلی نداره.
…….
کارگرها مشغول جمع اوری صندلی ها و وسایل بودند.
سوز بدی میامد ساعت از۳نصفه شب گذشته و آرژین پنجمین سیگارش راهم روشن کرده و به ساختمان پیش رویش چشم دوخت که از امشب دیگر مامن عشق خواهرش بود نه خانه دلتنگی ها و غم های سرپوشیده خودش.
.بهبد کتش را روی شانه های آرژین انداخت و روی صندلی کنار دستش نشست. _هواخیلی سرده بهتر بریم تو. ریه هایش را از حجم زیاد و غلیظ دود سیگار خالی کرد. _نیم ساعت دیگه راه بیافت بریم این چند روز مونده به پروژه رو میخوام تنها باشم. _یعنی شروع کردن؟ نگاه آرژین با تعجب به سمتش چرخید. _ چی رو؟

بهبد باسر به ساختمان سابق آرژین اشاره کرد. _عروس و دامادمون رو میگم یعنی شروع کردن که تو خیالت راحت شده میخوای بری. آرژین ضربه محکمی به پهلویش زد که صدای اخش بلند شد. _بهبد ادم شو،خجالت بکش،اصلا بلندشو بریم حوصله اینجا موندن رو ندارم.
فیلتر سوخته را زیر پایش له کرد و به سمت ماشینش رفت کارگرها هم دست از کار کشیده و به سمت در باغ میرفتند.
_بی خداحافظی میری آرژین؟ صدای کشیده شدن تایرهای کوچک چمدان روی سنگریزه ها را با فاصله کمی از پشت سر شنید.
_دایان و آوین رو که ببینم دیگه نمیتونم دل بکنم ازشون وتمرکز ندارم واسه کارم .خودم رو میشناسم صبح که بشه علاوه بر دلم پاهامم از این خونه بیرون نمیره.
بهبد دسته چمدان را گرفت و درون صندوق عقب ماشین کنار مابقی جعبه ها جا داد.
آرژین در ماشین را باز کرد و قبل از اینکه سوار شود صدای دیلا مانعش شد، در ماشین را محکم روی هم کوبید و پاهایش به سمت عقب برگشت خورد.
_چیزی شده چرا نخوابیدی؟
دیلا با نگاه پر از امید و اشتیاق و قدمهای راسخ به سمتش قدم برداشت چنان که گویی آرژین یک ابادی پیدا شده در وسط کویر ست برای وجود خسته و تشنه اش.
_اینجا چیکار میکنی؟چرا نخوابیدی؟ قبل از اینکه دهانش به حرف بیاید اشکهایش پاسخگو شدند.
_خدا رو شکر قبل از رفتنت رسیدم،میخواستی بری اونم بدون خدا حافظی!
خیره به اشکهای دیلا که میان تاریکی شب مثل ستاره روی پهنای گونه هایش میدر خشید گفت:مگه بار اولم؟
فاصله دوست نداشتنی که یک عمر از ان بیزار بود را زیر پا گذاشت تا انجا که بوی عطر وسیگار تنش را میتوانست استشمام کند.
_بار اولت نیست اما…قبلا خونه ای بود که دلم خوش باشه به اینکه تو رو مجبور به برگشتن میکنه،یه میز و کلی نقشه بود که ذهنت رو برای باز کردن به اینجا بکشونه و دلی که خالی بود.الان چی؟هیچکدومشون نیست من موندم و یه خونه خالی و یه قلب پر شده از احساست به دختری که من نیستم.
دستانش مشت شد تا چتری برای گونه های خیس دیلا نشود.
_دِ نریز اون اشکها رو لامصب.بخدا قسم که من لیاقتش رو ندارم اخه وجود من بجز درد و عذاب چی داشته واسه ات که از نبودنش واهمه داری.
دیلا از پس باران چشمانش بهبد را دید که دستانش را در اغوش کشیده به بدنه ماشین تکیه داده و با اخم های شفافی به درماندگیش خیره شده. برایش مهم نبود تنها چیز با اهمیت زندگیش همین مرد لجبازی بود که مردانه اقرار میکرد به شکستن دل او.
_من این حرفها حالیم نیست فکر میکنی با اعتراف به نخواستنت دلم دست میکشه از خواستنت؟نه نمیکشه بخدا میمیره دیلا بدون آرژین.
شقیقه هایش از درد میکوبید و دلش از رنج.
_نزن این حرف رو،به خدایی که شاهد بی لیاقتی من و ریختن اشکهای پاک تو خیلی تلاش کردم اما…نشد،دلم مال من شدنت رو نخواست…روح و جسمم رضایت نداد به یکی شدن با تو.فکر نکن کم گذاشتی تو این عشق که ظلم کردی در حق خودت با این کار،چون تو خیلی از من بهتری،دنیای معرفت رو تو عشق تموم کردی
این من و دل بی لیاقتم که مقصر. هق هقش اوج گرفت و سیاهی شب به عزای دلش نشست.
_بگو چیکار کنم که به دلت بشینم هر چی باشه با جون و دل قبول میکنم فقط حرف از برنگشتن نزن و من رو حواله بدشانسی بزرگی که توی عشق اوردم نکن.
چرا امشب تمام نمیشد!چرا دل این دختر از او کنده نمیشد!
_تو بدشانس نیستی،احساس من که بد شانس چون هیچ وقت نتونست تو رو اونطوری دوست داشته باشه که تو من رو دوست داری،من تلاش کردم اما…عشق به دست اوردنی نیست اومدنی مثل یه مهمون ناخونده و بی مقدمه که تا بخوای به خودت بیای میبینی صاحبخونه قلبت شده.
چند قطره باران از اسمان ریخت روی صورتش،شک نداشت بغض ابرها برای دل دیلا شکسته بود.
_دیلا بارون رو ببین!عشق همین، درست شبیه بارون که مراعات نمی کنه تو چتر نداری یا حتی یه سرپناه و میباره روی سرت.
اشک اسمان به کمک چشمان دیلا امده و شوره زار گونه اش را غرق در اب کرد.دستش را روی سینه اش گذاشت و تپش بلند قلبش به کف دستانش ضربه زد و با حسرتی که امشب به حد اعلا خود رسیده به گوی های عسلی مرد پیش رویش زل زد،گوی هایی که یک جفتش امشب نصیب نگاه برادرش شده این یکی را
خدا میدانست قسمت چه کسی شود.
_آرژین جای تو اینجاست دقیقا همین نقطه از بدنم که ضربان قلبم شنیده میشه و حس زنده بودن رو بهم القا میکنه حالا فکر کن تو نباشی؟زنده میمونم اما…زندگی نمیکنم.کافیه بگی برمیگردم ،بدون مشخص کردن زمان و مکانش فقط این یه کلمه رو بگو تا زنجیر کنم و به گردن امید و ارزوهام ببندم.
رگهای کنار شقیقه اش بیرون زده و باران هم چنان نرم بر تن داغشان میریخت ولی دریغ از خاموشی چرا که هر لحظه اتش جانشان شعله ور تر میشد.
دلش میسوخت برای دیلا اما… برای غرور بهبد بیشتر.
_نمیشه…من نمیتونم که بگم چشم به راه من بمونی چوت خودم هنوز تو مسیر زندگیم بلاتکلیف موندم و هیچ راهنمایی برای پیدا کردن مسیرم نمیبینم. بهتره من یه مدت طولانی نباشم تا حال تو هم خوب بشه.
چرا دل این مرد اهل سازش نبود!ای کاش میتوانست به اندازه تمام روزهایی که بغض کرده فریاد میکشید بی شک سقف اسمان از صدایش ترک بر میداشت.
_تو نباشی حال خوب نیست ،وقتی چمدانت رو بردی حال خوب منم لابلای پیراهنت تا کردی وداخلش گذاشتی.
تصمیمی که روزی واهمه گرفتنش از سوی آوین را داشت امشب به سراغ خودش امد،عجیب دنیای غریبی بود!
_دیلا من به مادرت خیلی بدهکارم اگه بخوای به جبران این دِین باهات ازدواج میکنم.
وجود بهبود در درونش سقوط کرد و باورها و امیدهای دیلا هم.
_رسیدن به تو در عوض جبران محبتهای یکی دیگه؟جسمت پایبند من بشه و احساست اواره هر کوی و برزن؟فاجعه ست.تو همیشه اون اتفاق خوبی بودی که انتظار افتادنش رو کشیدم ولی اینجوری که تو میگی میفهمم که انتظارخیلی دلنشین تر و قابل تحمل تر از خود اون اتفاق افتاده ست.
جمله اخری که میخواست بگوید شیره وجودش را می مکید…احساسش را خشک میکرد… با زبان خودش باعث تعبیر کابوس هایش میشد اما… گفت. چرا که قبل مردن میخرد مومن کفن را زودتر.
_برو به زندگیت برس و خوشبخت باش. آرژین به سمت ماشین رفت و در میانه راه گفت: _امیدوارم تو هم خوشبخت بشی.
این ارزو شعله کوچک امید را در درون دیلا روشن کرد و زیر لب زمزمه کرد. _میروی و قبل از رفتنت برایم ارزوی خوشبختی میکنی… غافل از آنی که”بودنت”را برایم ارزو میکنی. مگر نمیدانی!من تنها با تو خوشبخت میشوم و چه زیباست اجابت این دعای ناخواسته جاری شده بر
زبانت،این ارزوی ندانسته از تعبیرش و من امیدوار به اجابتش.
آرژین در ماشین را محکم روی هم کوبید و بهبد فرصت پر کردن جای خالی او را پیدا کرد… بالاخره.
زانوهای دیلا فاصله ای تا فرود امدن روی زمین نداشت و سایه نگاه غم الودش فضای اطرافش را پر کرد و در یک لحظه به همه چیز فکر کرداز ان فکرهایی که انگار به هیچ چیز فکر نمیکنی…زمان حال به اینده تبدیل شد و اینده به گذشته پر از حسرت جاودانه در هر وهله از زندگیش.
بهبد نزدیک شد و بربغض درون گلویش غلبه کرد.
_شاید کسی بشنوه بگه من بی غیرتم،رگ مردونگی تو وجودم نیست ولی حرف هیچکس واسه ام مهم نیست چون مهم واسه من تویی،بگو چی کار کنم واسه ات تا طاقت بیاری و خوب بشی.
گلویش درد میکرد از بغض شکسته وهمدردی سرد هوا. انگشتش را سمت ماشین گرفت. _اونی که رفت رومی خواستم اما…اون نخواست و منم نمیخوام که بهم برگردونیش فقط مراقبش باش همین. وای به دل بهبد،جنایت بیشتر از این که جلوی چشم کسی که دوستت دارد دوست داشتن را از دیگری گدایی
کنی!
_میدونم حالت رو ولی خوشبختانه تجربه نکردم این حد از دردت رو. یکباره از دست دادنش غم انگیز ترین حال ممکن جدایی اما… باور کن قابل تحمل تر از بودنی که هر لحظه واهمه از دست دادنش و دلهره رفتنش رو در وجودت حمل کنی.
هق هقش اوج گرفت و روی زمین خیس زانو زد وسقوط سرانجام این حالش شد. _بگو که مراقبشی،هستی؟ پلکهایش مسرانه در برابر اشکهایش ایستاد و قامتش شکسته شد و روی زمین در کنارش زانو زد.
_مراقب چی باشم؟ مراقب دلش که واسه کسی نره؟ شرمنده ام من اگه این قدرت رو داشتم جلوی دل خودم رو میگرفتم وپا روی احساسم میذاشتم و یه سیلی چند برابر محکمتر ازسیلی که به من زدی بهت میزدم تا حداقل امشب یکم مراعات دل من رو میکردی.
لبش را به زیر دندان کشید و سرش را سمت نگاه بهبد کشید،شبیه ویرانی بعد از طوفان بود حال و روز این مرد.
_من امشب شرمنده دلم شدم و همینطور چشمهای تو.
با لبه بافتش اشک و باران را از روی گونه و پیشانی دیلا پاک کرد و با تن صدای بم شده از بغض مردانه نشکسته اش گفت:
_خودت رو نجات بده از اسارت این رویا و به چشمات اجازه بده مصائب حقیقت رفتن کسی که دوستش داشتی رو ببینه و با نبودش روبرو بشه اونوقت میبینی که یکبار برای همیشه حال به گذشته تبدیل میشه و اماس های دردناکش تو اینده دیده نمیشه،اوج سختیش همین لحظه ست که بذار بگذره و راحت بشی.
حرفهای این مرد را به اندازه چهره آرژین دوست داشت این را از روزی که وارد زندگیش شده فهمیده بود ولی جرات پذیرش ان را نداشت.
پلک روی هم خواباند و اشکهایش از باور حقیقت یکبار برای همیشه چکید اما… رفتن آرژین مثل زخمی عمیق روی پوستش ماند وباران همانند نمکی روی این زخم بارید و عجیب سوزاند.
بهبد ارنج چپش را روی پنجره گذاشته وپشت دستش روی لبهایش و مستقیم به مسیر در حال عبور از ان نگاه میکرد.چشمان خسته وماتم گرفته اش باعث کم شدن دید و توانایی تشخیص رنگهای زرد و نارنجی شبرنگ های روی خط سفید جاده شده بود.
آرژین با اینکه حال خودش هم خوب نبود بیشترنگران حال بهبد بود که با سرعت بالا و دستهای که میلرزید با سرعت بالایی رانندگی میکرد.
_ تموم شد بهت قول میدم چند وقت که من نباشم وتو باشی همه چی حل میشه. پوزخندش پشت دستش مخفی شد اما…صدایش را آرژین شنید. _چی حل میشه؟تو عشق اول اونی هیچ وقت فراموشت نمیکنه. سرش را به پشت صندلی تکیه داد تا کمی از درد سرش کم شود.
_مزخرف نگو،ادمیزاد در طول زندگیش میتونه چندین بار عاشق بشه و کیفیت این عشق ها ربطی به اول یا چندم بودنش نداره،اونی که لیاقت و موندنی بودنش رو ثابت کنه میشه عشق واقعی که اگه اولین هم نباشه مهمترین میشه چون این معنی عشقش که به اون اولویت میده.
چشمانش به جاده تاریک خو پیدا کرده بود که به یکباره نورهای در حاشیه جاده پیدا شد و حواس و چشمانش جذب انها شد و خیره شدن به این نورها به راحتی تمرکزش را مختل کرد و باعث انحرافش به سمت جاده شد.
آرژین فریاد زد و فرمان ماشین را محکم گرفت. _معلوم هست چه مرگته؟داشتی به کشتن مون میدادی پیاده شو خودم پشت فرمون میشینم.
بی توجه به اتفاق پر تنش چند دقیقه پیش دستش را دور حلقه فرمان محکمتر کرد و سرعت ماشین را کمتر. _میدونی چی کشیدم وقتی اشکاشو میدیم که برای تو میریزه؟ نگاهش جلب شد به پرش عصبی ارواره های بهبد.
_ امشب که من آغوشم رو به روی دیلا بستم و پشت به احساسش کردم و رفتم چی شد؟تو رو دید که با اغوش باز پشت سرم به انتظارش نشستی،بعد از دیدن رفتن من این موندن تو بود که به چشمش اومد.هیچ ادمی زمان غرق شدن دستی که به سمتش دراز شده واسه نجات رو فراموش نمیکنه.
_هیچ چیزی نمیتونه رد پای اولین های شکل گرفته تو ذهن کسی دیگه رو از بین ببره،میشه محوش کرد اما… پاک مطلق! هرگز.چون عشق اول رو هر ادمی با قلبش انتخاب میکنه وبا دل وجونش دوست داره ولی بعد از اون بقیه رو عاقلانه انتخاب میکنه و منطقی دوست خواهد داشت.
چشمانش را روی هم گذاشت،سیبک گلویش پر سرو صدا بالا و پایین شد و با لحن خواب الودی گفت:به نظر خودت یه رابطه عاقلانه دوام بیشتری داره یا عاشقانه؟
چشمانش طلوع خورشید را از پشت شیشه ای که جای قطرات باران روی ان مانده دنبال کرد. رنگ های درهم و برهم عجیبش انسان را مسخ میکرد چنان که دلش نمیخواست لحظه ای چشم بردارد از این هاله های سکوت برانگیزی که در حال پیشروی در پهنای کدر اسمان بود.
سوال آرژین بار دیگر در ذهنش تکرار شد واقعا کدامیک بهتر و بادوام تر بود؟پاسخ این سوال از دید خودش تلفیق این دو بود.یک رابطه عاقلانه که به ازدواج عاشقانه منجر میشود.
خودکارش را مابین کاغذ های درون کلر بوک گذاشت وبعد بستن ان از پشت قاب ظریف عینکش به مسعود نگاه کرد.
_فردا شب مراسم شروع پروژه ست وبه طبع ادمای مهم و سرشناسی شرکت میکنن دلم میخواد خوب دیده بشی چون نباید قدرت ظاهر رو در اولین دیدار دست کم گرفت.
نقشه های که در دستش بود را روی میز شیشه ای جلورویش رها کرد و با تعجب گفت:مگه منم دعوتم!
_این پرسیدن نداره.تو الان جزو کارمندهای این شرکتی و دستیارمن تو این پروژه به نظرت نباید دعوت بشی؟حالا هم حاضر شو بریم لباس بگیریم.
چروک استین کت قهوه ای رنگش را با دست دیگرش صاف کرد. _خودم به اندازه کافی لباس دارم،نیازی به خرید نیست. میز را دور زد و روی صندلی پیش روی مسعود نشست.
_فکر کنم حرف های من رو اشتباه متوجه شدی. فردا خونه عمو بهروز دعوت نیستی که میخوای لباس پلو خوریت رو تنت کنی. فرداشب یه مراسم کاری خیلی مهم واسه من و این شرکت و صد البته واسه تو،برای رسیدن به موفقیت باید خودت رو تغییر بدی وسخت تلاش کنی و اگه نخوای به خودت این زحمت رو بدی همیشه تو سطح باقی میمونی پس بهتره از این ابتدای مسیر موجهه و مرتب دیده بشی البته از دید من تو با هر لباسی خوب و جذابی ولی متاسفانه مابقی ادمها تو رو از دید من نمیبنن بلکه با چشم خودشون قضاوتت
میکنن.
آفرت به دنبال یافتن سوییچ ماشینش به جان کشو های میز و کیف دستی کوچکش افتاد و مسعود که با نگاهش او را همراهی میکرد مردد پرسید:
_میتونم مریم رو همراه خودم بیارم؟ یک سوال واین همه زخم بر جان زدن!
حرکت دستانش مابین وسایل کشو میز متوقف شد ولبخندی برای خالی نبودن عریضه روی لبهایش نشست،در این مدت از بس به تظاهر خندیده بود که دیگر معنای واقعی خنده را فراموش کرده بود.
_البته که میتونی اون همسرت و احتیاج داره تو این شرایط که هیچی واسه ات نمونده حداقل یه دل خوشی امیدوارکننده پیدا کنه.
نیش کنایه های در لفافه پوشیده این دختر تا مغز و استخوانش فرو رفت.
سوییچ پیدا شده درون جیب کوچک پشت کیفش را شبیه اونگ در مقابل چشمان مسعود به حرکت در اورد.
_تا ماشین رو از پارکینگ بیرون بیاری منم اومدم. قبل از ورودش چند ضربه کوتاه به در اتاق زد.
استاد قاسمی روی میز نقشه کشی خم شده وعینکش را تا نزدیک بینی اش پایین کشیده بود بدون اینکه نگاهش کند گفت:
_اومدی دخترم. لبخندی زد وبه میزی که حواس استادش را در خود غرق کرده نزدیک شد.
_ اومدم تا اگه اجازه بدید امروز رو زودتر برم. دست کشید از کار و توجه اش را از روی نقشه ها به سمت آفدت کشید.
_البته که میتونی اما… کنجکاو شدم بدونم چه اتفاقی افتاده که برای اولین بار تونسته تو رو وادار به بیرون زدن از این شرکت تو ساعت کاری کنه اونم در حالی که همیشه اضافه بر تایم کاری موندی و کار کردی.
مسیر نگاهش شکسته شد به سوی برس های نقشه کشی گوشه میز.
_میخوام امروز رو با مسعود برم بیرون میشه؟ میز را برای رسیدن به آفرت دور زد و با لحن و نگاهی پدرانه گفت:
_دختر من خطا نمیره،اشتباهات غیر قابل جبران نمیکنه و زندگیشو بازیچه گذشته بدون برگشت نمیکنه مگه نه؟
نگاهش درگیر موهای مرد پیش رویش شد.از کی اندک تارهای سفید موهایش توانسته بر انبوه سیاهی ان غلبه کند که او متوجه نشده بود!
_منم ادمم و به طبع همین جایزالخطا.میخواید حق اشتباه کردن رو ازم بگیرید؟
صدایش محکم شد و لحن نرمش سخت.
_اره این حق رو ازت میگیرم چون باور دارم هر دقیقه از زمان میتونه واسه ات تعیین کننده باشه،این حق رو ازت سلب میکنم چوت هر دو میدونیم چقدر بلند پروازی ونمیتونی یه جا بشینی و اجازه بدی زمان از دستت بره یا به خاطر گذشته هدر بره.فراموش کردی روزهایی که از خستگی نای راه رفتن نداشتی و باز ادامه
میدادی؟چون باور داشتی هر ثانیه از زمان میتونه گوشه ای از موفقیت تو پر کنه.
چانه اش لرزید و نگاهش درون چشمان سیاه رنگ او شکست.
_هنوزم باور دارم وهیچ چیز تغییر نکرده من همون دختری ام که اعتماد تون رو جلب کرد و هر کاری میکنه که بهش افتخار کنید.من مسیر تلاش و موفقیت هامو دومینو وار نچیدم که با یه تلنگر تمامش خراب بشه من ازش یه دیوار محکم و بتنی ساختم که محکمترین ضربه ها هم نتونه به اون اسیب برسونه.این قاعده رو
از خودتون یاد گرفتم. و همیشه بهش عمل میکنم. دستش را پشت سر آفرت گذاشت وبوسه گرم و پر از اطمینان خاطر روی پیشانیش زد. _خوشحالم از اینکه قوی تر از قبل میبینمت من و تو مسیر طولانی پیش رومون داریم که باید باهم بسازیمش.
…………
تاخیر طولانی آفرت بی حوصلگی او را به کنجکاوی وا داشت و با تردید در داشبورد را باز کرد.
جعبه عینک… یک بسته شکلات و آدامس…چند کارت تبلیغاتی و…
شیشه عطر اشنای مردانه.
قلب مسعود به تپش افتاد با دیدن عطر مورد استفاده خودش درون وسایل آفرت.
احساس میکردهیچ گونه شناخت و رد اشنایی از دختری که رهایش کرده ندارد و هرگز هم نداشته است. زنها چه عجیب و ناشناخته میشوند وقتی پای دوست داشتن شان به یک مرد در میان باشد.
با شنیدن صدای در ماشین ،مسعود با شتاب عطر را درون داشبورد انداخت و ان را بست.
آفرت لبخندی زد به این حادثه از پیش تعیین شده و در حال بستن کمر بند ایمنی اش گفت:
_ببخشید دیر شد. حالا کجا بریم؟
ذهن مسعود گنگ وزبانش لنگ میزد.
_مسعود دقت کردی من و تو از روزهای “ما” بودن مون خاطره های قشنگ زیاد زیادی نداریم؟
به رفت و امدهای رهگذران چشم دوخت که بی خبر از حال و هوای درون این جعبه اهنی عرض خیابان را طی میکردند برای رسیدن به هوای گرم وسوزان بیرون یا شاید هم سرد و یخبندان حال درون خود.
_آفرت من زندگیم رو دوست دارم و به زنم علاقه دارم اینو میدونی مگه نه؟
درون اینه تعبیه شده ماشین طره موی بیرون زده از کش موهایش را که مزاحم دیدش میشد به زیر شال بنفش رنگ روی سرش هدایت کرد.
_مگه من چی گفتم که اینقدر نگران شدی!شنیدن حسرت های من ازارت میده؟میشه واسه یه بار هم که شده برات بگم از حسرت های که از بس تو دلم مونده بوی نا گرفته؟
ابروهای مسعود در هم گره خورد و دستانش روی پاهایش مشت شد. _آفرت من… سرش را به سمت نیم رخ مسعود کج کرد و با لحنی پر از ارزو زمزمه کرد.
_بذار بگم باشه؟یه بار هم تو شنونده باش و تریبون زندگی رو در اختیار درد دلهای من بذار بخدا قسم که اسمون به زمین نمیاد. درعوض باعث میشه دردامو روی سرت بالا بیارم و یه مدت راحت بشم از دست این خاطرات تاریخ انقضا گذشته و فاسد توی دلم.
چشم گرفت از دو دختری که با تیپ دانشجویی و کوله های اویزان روی شانه هایشان در ان سوی خط عابر پیاده با صدای بلند میخندیدند وبا نارضایتی در تمام وجودش گفت:
_بگو.
افرت رد نگاه مسعود را گرفت.حال خوب ان دو دختر در میان هوای دود گرفته و پر تردد را خریدار بود وچقدر خنده به چهره های دخترانه شان میامد مثل غم به خودش.
_زیاده اما… تیترهاشو میگم تا تعریفش بمونه واسه خودت و دلت.
بغض سمج را کند از گلویش و پرت کرد به سمت دلش.
_ مثلا ما چقدر زیادی با هم تنها نبودیم،روی صندلی های قرمز سینما و تاریکی که با شروع هر سکانس به پا میشد دستهای هم دیگه رو محکم نگرفتیم،قرارهای یواشکی نداشتیم از همون قرارهایی که مثل خوردن بستنی وسط گرمای تابستون میچسبه به دل ادم ،واسه یه بار هم شده نگفتیم از اتفاقات روتینگ و یومیه مون واسه هم چون گفتن دردهامون اونقدری وقت میبرد که چونه مون خسته میشداز گفتن و گوشهامون
از شنیدن،یه عکس دو نفره که به خاطر نوع نگاه کردن مون به هم تو خوب افتاده باشی و من قشنگ نداریم،اخ که چقدر شیرین بود گفتن دروغهای که واسه دیدن هم و جور کردن یه قرار به خانواده هامون میگفتیم و بعدش فاصله خالی انگشتامون با هم پر میشد و بدون مقصد خیابونهای این شهر رو باهم گز میکردیم،حلقه و لباس عروسی که انتخاب کردیم پشت همون ویترین موند و هیچ وقت لباسش به تن من و حلقه اش به انگشت تو نرفت.میتونی به حرمت این حسرت هاهم که شده برای چند ساعت برگردی به من؟
درد…رنج…زهر و هزاران حس ناخوشایند دیگر در قالب کلماتی که از دهان آفرت میشنید در وجودش نمود پیدا کرد.
_من همون ادم سابقم و هیچی تغییر نکرده.من نمیتونم اون کسی که تو میخوای باشم پس چی باعث شده که هنوز هم در کنار من هوای عاشقی به سرت بزنه؟
پوزخندی به صداقت حرف مرد شناخته شده پیش رویش زد.
_عشق یه مقوله متفاوت داره که بی چشم داشت و انتظار ارزانی میشه چون همونطور که من نمیتونم دست از دوست داشتن تو بکشم اجازه ندارم تو رو هم وادار به دوست داشتن خودم بکنم.
_ پس چدا بعد از رفتنم دنبالم نیومدی؟ چی شده که دست به بازیابی احساست زدی؟
مقابل پاساژ بزرگ و چند طبقه ایستاد و ماشین را خاموش کرد.
_من احساس مو بهت انکار نمیکنم اما… تعجب نکن از اینکه رفتی و پشت سرت نیومدم تو رفتی ولب احساسم بهت موند اونم به شکل دیگه ای. اگه دنبال تویی که از دستم رفتی نیومدم به خاطر این بود که هرگز دنباله رو ادمهای از دست رفته زندگیم نبودم من دنبال چیزهایی رفتم که بدستشون نیاوردم چون ایمان دارم چیزی که یه بار از دست بره رو نمیشه با کیفیت قبل به دست اورد و من الان ادامه رو احساس تازه
پیدا کرده ام هستم نه تو رفته.
مسعود گیچ شد و در بهت حرف های غیر قابل درک او فرو رفت و آفرت اجازه داد تا این تردید و دوگانگی در ذهناوبیشازقبلپابگیردوذهنشبهانعادتکندچراکههرعادتیدرابتدامانندیکنخنازکاست و تکررش این نخ را ضخیم تر میکند و نهایتا تبدیل به طناب بلندی که برای همیشه به دور فکروعمل انسان
میپیچد.
در کنار هم با سکوت سنگینی مابینشان پشت ویترین مغازه لباس های مردانه ایستاده بودند که صدای زنگ گوشی مسعود این سکوت را شکست و جمعشان را ترک کرد.
انگشت اشاره اش را به نشانه ادامه سکوت آفرت جلوی دهانش گذاشت و به انتظار مریم در پشت خط پایان داد.
_جانم عزیزم. _سلام مسعود کجایی؟ _سرکار، کجا باشم؟ _حوصله ام سر رفته کی برمیگردی؟ _فعلا معلوم نیست،بروبالا پیش مامان اینا که تنها نباشی. _باشه پس فعلا خدا حافظ _خدا حافظ عزیزم آفرت پنهانی لبخندی زد از شنیدن اولین دروغ،برای شروع پس گرفتن مسعود خوب پیش رفته بود. پشت ویترین مغازه ای در وسط پاساژ ایستاد ومسعود که کمی جلوتر از او بود برگشت به سمت عقب و با
تعجب پرسید :چرا وایسادی؟
۲۸۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن