رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت بیست و نه(پارت آخر)


دستش را سمت پیراهنی که تن مانکن در ان سوی شیشه بود دراز کرد.
_وای مسعود این پیرهن ۴خونه قرمز ومشکی رو ببین شبیه همونی که میپوشیدی و من دوستش داشتم و بی اجازه واسه خودم برداشتمش.
این دختر با این سر و وضع شیک برای یک پیراهن۴خانه ای که به سرقت برده شبیه بچه ها ذوق میکرد؟آفرت داشت با او چه میکرد؟
به سمتش رفت. _اونو تو برداشتی؟
آفرت که تازه متوجه اعترافش شده بود سرش را پایین انداخت و با نک کفش هایش روی سرامیکهای نه چندان تمیز زیر پایش خطوط فرضی کشید.
_تو حق داشتی بری اما…حق نداشتی خاطراتت رو هم با خودت ببری،ادمی که دلش شکسته چنگ میزنه به یاداوری معصوم ترین رابطه اش و کسی که میره باید یه چیزایی از خودش جا بذاره مثل یه بوی عطر یه پیراهن یه خاطره خوب تا این ها بشه همدم اونی که تنهاش گذاشته و طرفش بتونه با این غنایم به دست
اومده از جنگ شکست خورده دوام بیاره.
لباسهایی مورد نظرش را برای مسعود خرید به اضافه دو پیراهن۴خانه قرمز ومشکی که یکی را خودش برداشت.خیلی وقت بود لباس خواب قدیمی اش را نپوشیده بود.
قبل از خروج مسعود از اتاق پرو، آفرت در را باز کرد وپیراهن ۴خانه را به او داد وگفت:اینم بپوش. _اینو چرا؟این که اندازه ام _میدونم…اینو واسه خودم میبرم میخوام بوی تنت رو بگیره.

به اینه قدی تعبیه شده درون اتاقک چوبی زل زد.فاصله ای تا دیوانگی نداشت یا شاید هم آفرت دیوانه شده بود.از میزان علاقه او به خودش خبر داشت ولی نمیدانست که بعد از ان جدایی سهمگین هنوز هم ان علاقه افراطی ادامه یافته باشد.
……….
مسعود کلید را به در انداخت و وارد حیاط شد چراِغهای طبقه بالا خاموش بود و چراغ های زیر زمین روشن.دلش قنج رفت برای این چشم انتظاری.
مریم با دیدن هر کدام از اتیکت ها و مارک روی لباسها چشمانش بیش از قبل بزرگتر و متعجب تر میشد. _مطمئنی آفرت گفت منم بیام؟ شانه هایش از مبل فاصله گرفت وکمی از َسر چایی داغش نوشید. _اره عزیزم،اصلا من بدون تو مگه جایی هم میرم! زانو زده جلوی پاهای مسعود در میان انبوه خریدهای متناقض با درامد و مخارج چند سال اخیر زندگی که
چرخهایش با زور و فشار حرکت میکرد. _ من حس خوبی به این دختر ندارم. _قربون اون حست برم،اخه چرا راستشو نمیگی که بهش حسودی میکنم. تیزی اتیکت های براق لباسها درون چشمش فرو رفت و جمله به ظاهر طنز مسعود کامش را تلخ کرد مثل
زهرمار. _یعنی چی؟ادم فقط به رقیبش حسادت میکنه. حالت سوالی به چهره اش داد.
_اون که رقیب من نیست…هست؟ مسعود جا خورد از این سوال و فنجان خالی از چایی را روی میز گذاشت. _چرا این روزها اینجوری شدی؟شکاک…بد دل…حسود…یه
نگاه به من و زندگیم بنداز به نظرت مابین اون همه آدم حسابی که اطراف آفرت هست من به چشمش میام؟نه نمیام مگه به عنوان یه بدهکار.
چشمان خیسش را به سمت بالا و اخمهای در هم پیچیده مسعود سوق داد.
_من رو سرزنش میکنی به خاطر احساس حسادت!کی قراره مردها بفهمن به اون اندازه ای که غیرت شون لازمه تداوم رابطه زناشویی حسادت های زنانه هم ملزم برای حفظ اون زندگی.
دستش را به ته ریش بلند تر از حد معمول روی صورتش کشید،این یعنی اوج کلافگی او و مریم از بر بود حالات مردش را.
_باشه حق با توئه من و آفرت تو گذشته به هم علاقه داشتیم و البته اون بیشتر، ولی الان شکل رابطه مون خیلی عوض شده.
بلند شد و ساک های خالی خرید را با پایش کنار زد و این بار چشمانش نشانه گرفت موهای مردش را که نامرتب بود برخلاف همیشه.
_سالم ترین وخوش بینانه ترین حالتی که میشه برای رابطه تو و اون دختر در نظر گرفت این که اون بهت علاقه داره ولی اصلا بهت احتیاج نداره و بالعکس تو به اون علاقه ای نداری اما… احتیاج داری.
پشت سر مریم به سمت اتاق خواب رفت تا مانع شکل گیری ذهنیت بد دیگری در ذهن او شود و خاتمه دهد به این تنش دوست نداشتنی درون خانه اش.
_مریم میشه دنیا رو از سوراخ کلید نگاه نکنی؟
با حرص روتختی را کنار زد ولبه تخت نشست.
مسعود کنارش نشست و با دستانش سر او را به سمت شانه اش هدایت کرد و موهای نه چندان بلندش را که در دسترس انگشتانش قرار گرفته بود نوازش کرد.
_دلم تنگ شده واسه روزهای که جیب مون پر نبود در عوض دل مون به هم خوش بود.
بینی اش را درون موهای خوش بوی مریم فرو برد و دم عمیق و طولانی گرفت.
_الان هم دلخوشی من فقط تویی.مرد تو بودن بهم شهامت جنگیدن با سختی ها و مشکلات رو داده.قعر چاه فلاکت و مصیبت هم که باشم حضورت در کنارم باعث میشه احساس خوشبختی کنم و اگه نباشی بهشت خدا هم واسه ام جهنمه.
مریم لبخند گرمی زد و جوی باریکی از اشک روی گونه اش سرازیر شد.احساسات زنانه اش از این دلگرمی مردش رقص و پایکوبی میکرد اما…منطقش روی کرسی مخالفت نشسته با اخم به او دهن کجی میکرد.
مریم را که غرق در خواب بود به ارامی روی تخت خواباند و خودش همان لبه تخت به دیوار پیش رو خیره ماند.هاله های کوچکی از نور اباژور مخروطی کنار تخت روی بوم تاریک دیوارتابیده و منظره ای شبیه به غروب افتاب روز جمعه ترسیم کرده بود..
به ظاهر مریم را قانع کرده بود ولی از پس این حد ناچیز مجاب کردن خودش بر نمیامد.
آفرت را دوست داشت پابه پای عاشقی هایش گام برداشت. تا اینکه مریم را دید و همه چیز در زندگیش به یکباره برعکس شد. با خودش که تعارف نداشت ورشکستگی دایی اش هم نقش زیادی داشت برای قطع این رابطه اما… این کافی نبود به دنبال دلیلی محکمتر و بزرگتر از مسئله مالی برای خیانتش به آفرت در خود

میگشت.چرا با وجود او در زندگیش عاشق مریم شد؟این دسته از سوالهای بی جواب ومعلول های بی علت خوره شده و به جانش افتاده بود.
روی کاناپه محبوب و دوست داشتنی چستر فیلد اش درون سالن دراز کشیده و پاهایش را در انتهای ان معلق میان زمین و اسمان تاب میداد،با کلافگی پوفی کشید وبه سمت شانه چپش متمایل شد.
_بهبد بیداری؟ صدای خزیدنش زیر پتو را به خوبی شنید،او هم بی حوصله بود. _نه خوابیدم دارم خواب ازدواج تو رو با دیلا میبینم.
تنها منبع روشنایی فضای سالن،اباژور تک شعله کریستالی روی میز بود که احساس تاریکی و یکنواختی را بهم ریخته و نور ان در مرکز میز متمرکز شده بود.خطوط شکسته چهره بهبد را نمیدید و میمک صورتش را بر اساس لحن کلامش حدس میزد.
_لحن طلبکار و جمله پر ادعات داره اعصابم رو بهم میریزه،من جلوی چشم خودت پسش زدم و با بی رحمی گفتم دوست ندارم دیگه باید چیکار میکردم که در موردش کوتاهی کردم؟
روی تشک پایین کاناپه نیم خیزو ارنج خمیده اش ستون سرش شد ونگاهش جلب نقطه کوچک نور پاشیده بر ملافحه سفید زیر دستش.
افکار بر هم ذهنش را به خط کشید و لحن کلامش این بار استفهامی شد.
_ چرا دخترها اینقدر عجیبن؟چرا وقتی کسی رو دوست نداشته باشن تلاشش رو هم مثل حضورش نادیده میگیرن؟ انتهای این هرم احساس من به کی وصل میشه؟من مثل سگ براش جون میدم اما اون نمیبینه به خاطر اینکه عاشق یه کثافتی مثل تو شده و تو هم عاشق یه دختر دیگه.
نیم خیز شد و با تکیه به پشتی کاناپه حجم بیشتری از تاریکی را نقش تنش کرد.جعبه سیگار روی عسلی کنار دستش را هم برداشت و یک نخ از ان را به آتش کشید.
_میتونی هر چیزی رو به یه زن تحمیل کنی اما…دوست داشتن رو نه،همه چیز به حسی که به طرفشون
داره برمیگرده،اگه یه مرد رو بخوان شیطانم باشه یه فرشته ازش میسازن که حتی گناه و زشتی هاشون هم
میپرستن اما… وای به حال اون روزی که یه حس نخواستن بر وجودشون حاکم بشه فرشته ام باشی یه
شیطان ازت درست میکنن که دست کشیدن ازت راحت باشه.زن اگه عاشق باشه جنایت های معشوقه اش
رو طوری تبرئه میکنه که خود مرد هم تو حیرتش بمونه و به غیر این حالت یه سوفسطایی مغالطه کار میشه
کهحتیازپسسقراطهمبرمیادواسهمحکومکردنش،برایهمینهیچمُفَ َسریهنوزپیبهسرهستیزن ِ
نبرده.
نگاهش دود متراکم لبهای آرژین را نشانه میگیرد وعقلش تلخی مختص حقیقت حرفهایش را بی چون و چرا میپذیرد اما… لبهایش زیر بار تصدیق نمی رود.
_مصرفت این روزها بالا رفته،شبیه دودکش مدام دود بیرون میدی،اینجوری پیش بره اخرش خودتم دود میشی میری هوا.
پوزخندش در میان تاریکی حاکم، روشنایی برای خودنمایی پیدا نمیکند و صدایش نهایت سو استفاده را از سکوت محیط میبرد.
_وقتی روحت در حال نابودی باشه جسمت مهم نیست… لحنش لبریز از یافتن دلیل شد. _وقتی اون بود کمتر سیگار میکشیدم ،چرا؟ پتو را کنار زد،روی تشک نیمخیز شد و زانوهای تا شده اش را با حصار دستانش محکم کرد.
_دلیلش این که سیگار ارومت میکنه،اونم ارومت میکرد،خیلی وقتها ادم سیگاری بهونه اش واسه نکشیدن میشه شنیدن این جمله از طرف کسی که دوستش داره…به خاطر من نکش.
حرفهایش درست و به جا بود و حال بد همین اش درد داشت که جای انکار نداشت.در کنار احساس مبهمش به دختری که بودنش دلخواه عادات یومیه اش بود،شاخک های احساسش مدام تکان میخورد و این اطمینان خاطر را به او میداد که این دخترک رقیب،فردا آفرتش را برایش میاوردشاید زیادی از خوش قول بودنش
شنیده بود که تا این حد امیدوار بود.
“برای گرفتن خبر و نشانی از تو به سراغ همه میروم رقیب که چیزی نیست.”
_آرژین دارم باتو حرف میزنم،باز ذهنت رفت پی کدوم گناهی که زیر زبونت مزه داده.
از مبدا افکارش به حاشیه اطرافش کشیده شد و به رقص دست بهبد مقابل چشمانش نگاه کرد.
_حواسم نبود چیزی گفتی؟
لبخند تلخی لبهایش را مزین کرده بود،عاقبت این مرد و احساسش جالب بود برایش…
_گفتم من دارم یه چند روزی میرم المان پیش بهادر،بلیطم واسه فردا ساعت ۸شب.
تنش را جلو کشید و این بار زانوهایش میزبان دستش شد و لحنش لبریز از اعتراض.
_لوس نشو این بچه بازیها چیه!جا زدی؟
چشم دوخت به چشمان آرژین،حال او هم خوب نبود اما…نه به وسعت حال وخیم خودش.
_بحث دیلا نیست،هم تو هم خودش میدونه تا قیامت خاطرشو میخوام و کنار نمیکشم.این بلیطم چند روز پیش گرفتم میخوام چند روز استراحت کنم،روحم خسته شده احساس میکنم مثل یه دونده ماراتن چندین
هزارمتر رو بی وقفه دویدم و بازم به موقع به خط پایان نرسیدم.خستگی بی ثمر بدجوری تو دل ادمیزاد رخنه میکنه.
دود سیگار از میان شکاف لبهایش به سمت بالا رفت. _خوب میذاشتی واسه بعد از جشن پروژه، بعد میرفتی.
تا نک زبانش امد که بگوید یکی از دلایل محکمم برای رفتن همین جشن فرداست اما… زبانش بی گُدار به اب نداد درست بالعکس دلش.
_داداش من چیکاره ام شما خوش باشین،خودت میدونی حوصله این مراسمهای رسمی رو ندارم،به گروه خونی من نمیخوره.
باید میرفت تا دیده نشود،آفرت برایش بیشتر از همه چیز ارزش داشت ،خوب میدانست که فردا شب آرژین تمام امواتش را به باد میدهد و اگر پیدایش کند یک دست کتک درست وحسابی به خورد تنش میدهد، چقدر سخت بود برایش دل کندن از این پسرک زورگو و بی منطق که مرد رفاقت بود برایش ولی بلید میرفت
چون نبودش مناسب حال خیلی ها بود. آفرت…دیلا…آرژین و…خودش.
غافل از اینکه فاش این حقیقت برای آرژین که باورهایش به یکباره نابود میشد بیش از حد تصور سخت بود.او به دنبال دخترک بی سواد وساده،دوره گرد شهر شده بود وحال گمشده اش را در حالتی می یافت که برخلاف انچه جذبش شده چند رنگ بود ودلبری ها میکرد به قصد جان.
کاور لباس را بیرون کشید و با استرس گفت: _ میگم لباس محلی بپوشم؟
اهنگ خنده اش بیشتر شد،پشت به اینه قدی کنار تخت به سمتش برگشت و کلامش طعم تمسخر بی غرض گرفت.
_مریم عروسی که نمیریم باید لباس رسمی و مناسب بپوشی.
باشه ارامی زیر لب گفت و از اتاق بیرون رفت، زیادی ایراد گرفتن های مسعود را به وضوح میدید وتمام انها را به آفرت ربط میداد، از ان دخترک متکبر متنفر بود و از طرفی هم ذهنش در گیر انتخاب پوشش مناسب برای مراسم امشب.
نگاهش را از تکست نیمه تایپ شده روی صفحه گوشی اش گرفت و به سمت بالا کشید،مسعود در ان کت وشلوار دو دکمه ای مشکی رنگ با پیراهن سفید بدون کشیدگی یا چین و چروک روی بدنش بیش از تصور متمایز و جذاب شده بود،مات ومبهوت از این سلیقه و انتخاب زیادی مناسب زیر لب زمزمه کرد.
_ این خیلی گرون،حتی واسه عروسی مون کت وشلوار به این گرونی نپوشیدی. در حالی که گره کراوات مشکی رنگش را محکم میکردگفت:آفرت خرید، هرچی اصرار کردم قبول نکرد.
اخم روی پیشانیش خط کشید،رسیدن به مرز دیوانگی را احساس میکرد و گوشهایش فراری بود از شنیدن این نام که مدام در گوشه ای از زندگیش تکرار میشد و نباید احساس خطر میکرد نسبت به دختری که پوشش همسرش را هم تحت تاثیر انتخاب خود قرار داده بود؟
گوشی قفل شده را روی مبل انداخت وزیر نگاه منتظر مسعود برای دیدن عکس العملش با دلخوری راه اتاق خواب را در پیش گرفت.
مانتوی مشکی مجلسی بلند با اپلیکه های سفید انتخاب پر تردیدش شد و شال سفید رنگ را هم روی موهای ساده و جمع شده اش انداخت. حداقل اینگونه با مسعود هماهنگ میشد.به رغم اینکه تمام تلاشش را برای انتخاب پوشش و ظاهرش به کار برده باز هم نگرانی رهایش نکرده وبازتاب چهره اش در اینه را هم همراهی
کرده بود.دستش را روی گونه داغش کشید و به سمت چهارچوب باز اتاق خواب رفت که با قد بلند و هیکل بزرگ مسعود پر شده بود.
_چطور شدم؟
دعوتنامه را وسواس گونه درون پاکت صورتی رنگش جا داد و با دقت سرتاپای او را برانداز کرد.طبق روال همیشگی لباس هایش مناسب و ارایش روی صورتش نامناسب بود.
_نگفتی چطورشدم؟
انگشتانش روی ران پایش ضرب گرفت و گوشت لبش را از درون گاز گرفت.میترسید از اینکه اظهار نظرش موجب سوتفاهم مریم شود.
_خوب شدی ولی ای کاش واسه ارایش صورتت از یکی کمک میگرفتی. کف دستش را روی چهار چوب گذاشت و با حرص گفت:
_مگه ارایشم چه مشکلی داره؟اصلاخودت تنها برو، من نیام بهتره نمیخوام باعث خجالت و ابروریزی بشم.
انتظار این عکس العمل را از او داشت،بلند شد و به سمتش رفت دیگر میتوانست نق زدنهایش را به خوبی بشنود،لبخند کمرنگی زد و او را درون اغوشش جا داد.
_این چه حرفیه عزیزم،من بدون خانومم هیچ جا نمیرم.
آرژین حوله کوچک را دور کمرش بست وکف دستش را همانند برف پاک کن روی اینه بخار نشسته به حرکت در اورد،قطرات اب اشک وارانه از سطح لیز ان ُسر میخورد و در قاب اینه فرو میرفت، افترشیو را از باکس کنار اینه بیرون کشید.کف دستش پمپ کرد و روی پوست صورتش مالید تا از خشکی و التهاب بعد از اصلاح جلوگیری کند،حس خوب خنکی در زیر پوستش دوید و درصد ناچیزی از داغی وجودش را کاست،نگاه
عمیقش به قعر انعکاس چشمان روشن خود در اینه دگرگونی وجودش را به رخ میکشید.
در سرویس را نیمه باز رها کرد تا مسیر خروج بخار را فراهم کند و با قدمهایی خیس به سمت مبل رفت،با دیدنش متعجب شد.
_بهبدمگه تو پرواز نداری پس چرا نمیری اماده بشی؟ تنش را بالا کشید وعطر خوش بوی افترشیو وشامپو او را به ریه هایش کشید. _ چند دقیقه دیگه میرم.
این بار نگاهش اینه مستطیلی کنسول را برای بازتاب چهره اش هدف گرفت به سمتش رفت و اسپری مو را برداشت،مردد به سه رخ اشفته بهبد در اینه چشم دوخت و حس غریبی به او دست داد…همانند دریای در حال جزر و مد مدام دلش بالا و پایین میشد.
اخرین دکمه پیراهن سورمه ای رنگش را بست و کت مشکی دو طرفه دکمه دار را از چوب لباسی جدا و به تن کشید.
_کراوات چی؟ پشت به اینه کرد و به سمت بهبد برگشت. _حوصله شو ندارم احساس خفگی بهم دست میده. دستانش از دوطرف ستون پشتش شد ونگاهش موشکافانه به سمت ظاهراو کشیده شد.شانه هایش در ان
کت مارکدار عریض تر نشان داده میشد. زیر لب غُر زد. _بی شعهور جذاب.

لبخند بزرگی از این تعریف و تمجید مخصوص بهبد صورتش را اشغال کرد و در حالی که به سمت جعبه ساعت مچی مربعی شکلش میرفت گفت:
_من همیشه جذاب بودم منتها تو تن به باور این حقیقت ندادی. مابین ابروهایش گره محکمی خورد و چشمانش را باریک کرد. _چرا اینقدر بی جنبه ای؟خوب لامصب یکم از اون ظرفیت هورمونهات رو به شخصیتت بده… با نک انگشت سبابه اس گوشه لبش را خاراند. _ ولی آفرت زیادی هم بی ربط نمیگه. اوای تلفظ نام آفرت از زبان هر گوینده ای گوشهای مسلح اش را اماده حمله میکرد. _کدوم آفرت؟ ابروهایش را بالا داد و با شیطنت گفت: _آفرت ما نه شما. مسخره ای زیر لب روانه اش کرد و شیشه ادکلن را برداشت و چند پیف به مچ دست و گردنش پاشید. بی تفاوت پرسید. _چی میگه؟ _شبیه یکی از بازیگرهای امریکایی هستی. جز به جز صورتش شمایل تعجب به خود گرفت و ابروهایش تا جایی که پهنه پیشانیش اجازه میداد بالا رفت. _ منو کجا دیده؟
لبهایش را محکم روی هم فشرد تا مانع شلیک توپ خنده اش شود.
_نمیدونم ،ولی با این مدل مو و لباسها منم حرفشو تایید میکنم،امشب بازار جذب جنس مخالفت خیلی پر رونق میشه،تو روخدا چندتا شماره اضافه ام بگیر واسه من.
بند کفشهای هفت ت َرک تمام چرمش را گره زد و قامت خمیده اش را صاف کرد. َ
_خفه شو،من کی وقت کار از این غلط ها کردم ،تو هنوز نفهمیدی من روابط شخصی زندگیمو وارد حیطه کار نمیکنم؟
بلندشد و غافل گیرانه آرژین را درآغوش گرفت. شوک زده گفت:اتفاقی افتاده؟
صدایش به دلیل برخورد لبهایش به پارچه نرم کت خفه به گوش میرسید.
_نه داداش دارم میرم گفتم خدایی نکرده،زبونم لای چرخ کامیون شاید هواپیما سقوط کرد و من رو، عزیز جونت رو،دردانه قلبت رو برای همیشه از دست دادی.
با فشار کمی سعی در جدا کردن بهبد از اغوشش داشت. _برو کنار لوس نشو،موهام خراب میشه.
فاصله گرفت وباحالت جدی گفت:آرژین هر چی که بشه تو داداش منی…اگه ناراحت شدی،اعصابت خورد شد،ازم متنفر شدی و قصد ریختن خونم رو کردی عیبی نداره. اصلا خواستی بزن ولی قهر نکن باشه؟
این حرفها با شناختش نسبت به بهبد همخوانی نداشت چشمانش را ریز کرد و موشکافانه به چشمان آویخته به رنگ نگرانی اوچشم دوخت.
_ دیوونه شدی؟این چرت و پرت ها چیه به هم می بافی؟
به سمت خروجی رفت وکفشهایش را از طبقه دوم جا کفشی بیرون کشید و پوشید. در چوبی تیره رنگ سالن را باز کرد و پشت به او مابین فضای باز در گفت: _ اون دکمه بالای پیرهن تو باز نذار، سیگارهم نکش بو میگیری،تا هفته بعد خدا حافظ. با بر هم کوبیدن در و گم شدن بهبد پشت ان با بی قیدی شانه بالا انداخت وگفت این یه چیزیش شده بود.
آفرت یک طرف از فر درشت موهایش را باگیره ای به شکل پروانه پشت سرش جمع کرد، پیراهن بلند و سرمه ای رنگ با نوار نقره ای در حاشیه ان را پوشید و شال حریرهمرنگ لباس نیمی از موهایش را پوشش داد. لنزهای طوسی در تم لایت ارایش چهره اش بیش از همیشه او را خیره کننده کرده بود.
از اینه تمام قد سه گوشه اتاق خواب فاصله گرفت و انعکاس تصویرش در اینه را ریزبینانه موشکافی کرد،بهتر از ان چیزی شده بود که فکرش را میکرد امشب باید مسعود او را متفاوت با شخصیت ساده گذشته اش میدید.
قبل از ترک اتاق عطری که پوستش به بوی ان تعهد داشت را با دست و دلبازی تمام میهمانان تنش کرد.
در مقابل تعریف های مادر وخواهرش مانتوی سورمه ای ساده و جلو باز را روی لباسش پوشید و هنگام خروج ،پیشانی اش بوسه ای گرفت از پدری که افتخار میکرد به داشتنش.
پایان فصل


برچسب ها

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن