رمان آنلاینرمان بیراهه

رمان بیراهه پارت بیست و شش


_هیچ کدام.تو از من فقط یه تصویر از فردای روز رفتنت به خاطر میاری،یه ادم دلشکسته و رها شده.ولی حقیقت این نیست تو با رفتن به یه خواسته ات رسیدی ولی من با موندن به خیلی از رویاهام جرات تعبیر دادم و رفتنت باعث شد زنجیر احساستم پاره بشه و من جرات قدم برداشتن تو مسیری به جز ردپاهای تو بذارم، تغییر و تحولات تازه ای تو طرز تفکر و عملم به وجود اومد و درکم از زندگی و شناخت ادمها عمیق تر شد.دوست دارم یه روزی تو یه جای مناسبی حتما ازت تشکر کنم و علت شو نپرس که تا زمانش نرسه گفتنش قشنگ نیست یه حرفایی رو باید تو بستر مناسبش مطرح کرد تا مثل مروارید درون صدف بدرخشه و توجهات
رو جلب خودش کنه.
دست مشت شده اش را چنان محکم فشار داد که انگشتانش سفید و ناخنهایش کبود شد.انچه در پس چشمان آفرت میگذشت را نمیتوانست بفهمد و همین باعث خشم و بی تابی اش میشد.
_شاید گفتنش درست نباشه اما… یه تار مو از بدنم راضی به کمک تو نبوده و نیست.
چشمانش از تعجب بزرگتر از حد نرمال شد.
_ولی این اتفاق افتاده و کاری نمیشه کرد بهتر نیست دیگه در موردش حرف نزنیم؟تو الان بیکاری و باید تا روبه راه شدن اوضاع مالیت یه کار پیدا کنی اگه جای دیگه ای مدنظرت نیست میتونم واسطه استخدامت تو همین شرکت بشم فوق دیپلم گرافیک بودی درسته؟
هر جمله آفرت مثل تزریق سرنگ زهر الود درون رگهایش بود با پوزخند اشکاری گفت:
_تو تنها کسی بودی که منو تشویق به ادامه این رشته تحصیلی کرد چه جوری یادت نمیاد!حتی قرار گذاشتی رشته تحصیلی خودتم همین باشه.
متقابلا پوزخندی تحویل چهره بی دلیل طلبکار و پر ادعایش داد.
_من خیلی قرارها گذاشتم واسه ما شدن مون الان ما شدیم؟به هر حال اگه دوست داشته باشی میتونی به عنوان دستیار من از فردا مشغول کار بشی البته اینو هم بگم که هفته آینده شروع یه پروژه بزرگ و پرسود که میتونی خودی نشون بدی و زودتر بدهی ناخوشایند غرور مردونه ات رو پرداخت کنی.
به ماکتهای کوچک روی میز شیشه ای نگاه کرد و با صدای خفه ای گفت: _ تا فردا بهم وقت بده باید قبل از هر تصمیمی با مریم مشورت کنم. بند انتهایی اخر جمله اش تیر شد ودر قلب آفرت فرو رفت. _باشه ولی اینو بدون که غرور نون و اب سر سفره ات نمیشه و خرج و مخارج زندگیت رو نمیده ،بهتر منطقی
فکر کنی تا ضرر مالی زندگی شخصی تو هم تحت تاثیر قرار نده.
گامهای کوتاهش در فاصله کمی از مسعود متوقف شد.قد بلند مسعود اورا مجبور به بالا گرفتن سرش میکرد به تلخی قهوه چشمانش زل زد و با حسرت لبهایش تکان خورد.
_مسعود کاش میدونستی الان چقدر وجودم در تمنای در آغوش گرفتنت،با من تلخ و بد نباش من این دوره رو با تو چند ترم پاس کردم علاقه ای به تجربه دوباره اش ندارم.
مردمک چشمان مسعود لغزید و احساسش هم همینطور.
_بهت گفته بودم که هنوز هم یه احساسی بهت دارم ولی من زیاده خواه نیستم همین حضورت تو شرکت ودر نزدیکی من بهونه میده به چشمام واسه بیدارشدن و اومدن به اینجا.دل من به حاشیه نشینی تو زندگی کاریت هم قانع، میدونم که نبابد این حرفها رو بزنم ولینمیشه چون این درد دلی که میگم تا گلوم رو پر کرده و راه نفس کشیدنم رو سخت،خاطرات تو شبیه چاله های آب عمیق و تاریک که با هیچی چیز پر نمیشه جز
وجود خودت. مسعود دستانش را به قصد در آغوش گرفتن اک بلند کرد اما…نیمه راه طاقت نیاورد و عقب کشید.
آفرت اما…از این اقدام احساسی نیمه کاره او از ته دل خوشحال شد،دلش رضایت به شکستن حرمت اغوش مردی که عطر زن دیگری را داشت نمیداد.
“سخت ترین لحظه عاشقی زمانی ست که معشوقه ات را محکم در آغوش میگیری اما… گرمی وجودش را احساس نمیکنی،تنت را در آغوشش بیشتر جا میدهی اما…غافل از آنی که او رفته،روی وجود حاضر و دل غایبش پافشاری میکنی و بیشتر خودت را در آغوشش می فشاری تا کمی از عصاره وجودش را به پای ریشه جان دلتنگت بریزی و در نهایت هرچه بیشتر حلقه دستانت را تنگتر میکنی نبودنش را بیشتر حس میکنی،کنارتوست اما…مدتهاست که مال تو نیست و جای خالی اش در میان آغوش گشوده ات هرگز پرنمیشود،پیش توست ولی فکرش با دیگریست مثل پسرکی که غرق تماشای بازی تیم موردعلاقه اش است،باتو صحبت میکند،نگاهش در دسترس چشمانت است ولی حواسش پرت جایی دیگر.این حواس پرتی همان پارادوکس جسم حاضر و دل غایب است،به تو پشت کرده و میبینی رفتنش را که میرود ومیرود وتو تنها حلقه دستانت را محکمتر میکنی ،محکم است تنش در آغوشت اما… به یکباره همانند باد محکم میوزد
ومیرود وتو میمانی وآغوش خالی شده از او باد برده را.” با صدای برهم خوردن در اتاق متوجه رفتن مسعود شد به سمت میز برگشت و با عجله شماره بهبد را گرفت. _سلام سیندرلا جونم. دستانش میلرزید و تلفن مابین انگشتانش هم. _بهبد حالم خوب نیست فقط بگو که پول لاستیک ها رو ریختی به حسابم. مکث کوتاهی کرد. _مسعود اومده بود شرکت؟ پلک روی هم کشید و نفس عمیقی کشید.
_ سفته ها رو اورده بود. صدای بهبد گرفت مثل دل خودش. _ این بازی مسخره رو تمومش کن دیگه،تو تمومش نکنی اون تمومت میکنه. پاهای سست شده اش را روی سرامیکها به سمت پایه صندلی عقب کشید. _ تموم نمیشه نه این بازی و نه منی که خیلی وقته به ته رسیده وتو نمیخوای قبولش کنی.مسعود باید حق
عشق رو ادا کنه.
صدایش بلند شد برای اولین بار و حرفهایش برخلاف همیشه که خنده را بر لب او اجبار میکرد اینبار اشک را تحمیل کرد به چشمان او.
_کدوم عشق؟چرا تو لعنتی نمیخوای باور کنی که اون کثافت دوست نداره و هیچ وقت هم نداشته و کارش فقط بازی با دل و احساست بوده چون میدونست که دنبال عشق تو وجود بی وجودش میگردی.
ای کاش دست از گفتن حقیقت بر میداشت و او را به حال نداشته خودش رها میکرد ای کاش… با پشت دستش اشکهایش را پاک کرد و با لحن خیسش گفت:
_بهبد چرا عشق اینجوری؟ادمی که معنای عشق میشه برامون عاشقمون نمیشه و ما عشق رو از همون ادمی یاد میگیریم که دوستمون نداره.
تلفن را روی میز کوبید و از میان دندانهای کلید شده اش باز هم این چرایی سوال بی جواب را تکرار کرد.
مریم دستکش هایش را با عصبانیت درون سینک پر از اب و کف پرت کرد، لیوانی که قصد شستنش را داشت محکم به کف اشپزخانه کوبید و
فریاد کشید بر سر مسعود که تکیه زده به کابینت وبا خونسردی از حماقت هایش حرف میزد.
_چرا کمکشو قبول کردی؟اصلا چرا میخوای بری پیش اون کار کنی؟ خجالت نمیکشی جلوی زنت در مورد همکاری بامعشوقه ات حرف میزنی!
مسعود به سمتش خیز برداشت و سیلی محکمی به صورتش کوبید.
مریم متحیر با دهان نیمه باز دست خیسش را روی طرف سیلی خورده صورتش گذاشت واشک مانده در پشت پلکهایش سرازیر شد.
_قبل از گفتن هر چرندیاتی اول اونو مزه کن بعد به خورد گوشهای من و افکار خودت بده.آفرت معشوقه من نیست ونسبتش تنها همون دختر دایی میمونه که تا حالا بوده. اگه کمک شو قبول کردم و گردن خم کردم جلوی یه زن فقط و فقط محض خاطر این بوده که از فردا چند تا گردن کلفت با عربده و تهدید در این خونه
رو روی سرتو و خانواده ام خراب نکنن و از ترس شون جرات نکنی تا سرکوچه بری.
مریم با چشمان خیس وذهن مبهوت به حرکت لبهای او خیره شد که اصوات ضعیف و نامفهومی از ان خارج میشد.
مسعود از موضعش کناره گرفت و با لحن دلجویانه ای گفت:
_مریم به حرفام گوش میدی؟من واقعا متاسفم ولی تو هم مقصری که با حرفات اعصابم رو تحریک کردی،این روزها انگار تو باتلاق بدبختی فرو رفتم و هر چی دست و پا میزنم به جای بالا اومدن بیشتر به سمت پایین کشیده میشم و ازت میخوام همراهم باشی نه مقابلم اونم به خاطر چرندیاتی که تنها ساخته ذهن خودت و
واقعیت نداره.
خنده بلند ناباورانه و مضطربی از اعماق وجودش منفجر شد.لبش را به زیر دندان کشید تا مانع تبدیل خنده اش به قهقهه بلند و هیستیریکی در مقیاس زیاد شود ولی نتوانست و با بیچارگی تمام شکست خورد و به
سمت موزاییک هایی که تکه های تیز و برنده لیوان مثل ترکش در گوشه و کنار ان پرت شده بود سقوط کرد و دستان مسعود از پشت روی کمرش نشست و معلق میان زمین و آسمان ماند.
با کف دستانش مسعود را به عقب پس زد و با تکیه به سینک ظرفشویی سرپا ایستاد.تیزی شیشه در کف پای برهنه اش فرو رفت و سوزش پوستش باعث شد درد گذرایی را احساس کند.دردی که مابین حال پر از گرفتاری و غم این روزهایش گم شد.
به اخمهای از خود شاکی روی پیشانی مسعود نگاه کرد و قلبش شبیه به اسفنج فشرده شد.
_تو برای اولین بار تو زندگی مشترکمون بهم سیلی زدی اونم به خاطر اینکه آفرت رو معشوقه ات خطاب کردم!تو حریم امنیت و احترام زن خونه ات رو به خاطر یه دختر دیگه شکستی،اگه چیزی نیست چرا پرخاش کردی و دست روی من بلند کردی؟مسعود من کور نیستم بچه هم نیستم که نفهمم تو به خاطر اینکه یاد آفرت نیافتی اجازه نمیدی که رنگ قرمز بپوشم چون خودت نمیتونی جلوی ذهنت رو بگیری که اونو به خودش
راه نده.
مسعود بی احتیاط به سمتش رفت و او را به آغوش کشید وجای سیلی روی صورتش را چندین بار بوسید و در حالی که در آغوشش او را به سمت سالن کوچک خانه حمل میکرد گفت:
_داری اشتباه فکر میکنی ولی بازم معذرت میخوام این چند وقت هیچ کنترلی روی خودم ندارم.باور کن که هیچ زنی واسه من تو نمیشه.داری از حرفای من برداشت بد و بدون درک شرایط میکنی.اگه میگم پیشنهاد کار آفرت رو قبول کنیم به این خاطر که مغازه تا قبل از این خرج مامان اینا رو به زور میداد الان هم که اوضاع بدتر شده باید تا وقتی که دستم بازبشه جایی مشغول بشم من هنوز هم بدهکارم فقط طلبکارم عوض
شده.
مریم به دسته نرم و گرد مبل تکیه داد.ارام شده بود مثل همیشه که جادوی حرفهای مسعود میشد اما…صدایش هنوز هم بوی بغض میداد.
_چرا وقتی ازت پرسیدم آفرت همون دختری که روزهای اول اشنایی مون تو زندگیت بوده؟گفتی نه.
_نگفتم چون مهم نبوده و نیست. تو خودت خوب میدونستی که روزهای اول اشنایی مون وقتی که داشتیم با هم به رابطه مون شکل میدادیم من همزمان تلاش میکردم به رابطه احساسی یه دختر دیگه تو زندگیم پایان بدم.تو هم قبول کردی که بمونی باهام به شرطی که اون دختر برای همیشه از زندگیم بیرون بره و منم با
جون و دل قبول کردم.اگه غیر این بود که اون الان به جای تو شریک زندگیم بود. چسب زخم را روی بریدگی سطحی زیر پای مریم زد و نگاهش را سمت چشمانش کشید.
_من از همون لحظه ای که این چشمای مشکی و زیبات رو دیدم عاشقت شدم و فهمیدم بدون تو نمیشه زندگی کرد اینو باور کن.
دلش باور کرد عقلش اما…
مسعود جای خالی کنارش را پر کرد ومریم سرش را روی شانه او گذاشت و زل زد به صفحه خاموش تلویزیون پیش رویش که انعکاس تصویر دو نفره ای از سایه هر دویشان در تاریکی مطلق پس زمینه را نمایش میداد.
زبانش را گوشه لبش گیر انداخته بود و در حالی که تمام توجه اش معطوف بازی و صفحه نمایشگر پیش رویش بود گفت:
_بهبد من نمیتونم بازن جماعت کار کنم اصلا مگه من صاحب ملک نیستم!میگم نمیخوام با این دختر کار کنم.
بهبدباپیشبندصورتیکهپسزمینهانپرازتوتفرنگیبودودمکنی ستانکهبهجایکلاهرویسرش گذاشته از اجاق گاز فاصله گرفت و برای دیدن آرژین در ان سوی کانتر اشپزخانه سرش را به عقب کشید و گفت:
_به جون خودت نمیشه این دخترچشم سفید شده دست راست بابام یعنی بدون اون بابام کاری نمیکنه من خودم اوایل فکر میکردم با بابام ریخته رو هم ولی دیدم نه اینقدر ها هم ادم بیخودی نیست و رابطه شون شکل پدر و دختری داره خیالم راحت شد البته راحت راحتم که نشد یه فکر دیگه به سرم زد که نکنه بابام با یه زن دیگه بوده و این توله رو پس انداخته واسه همین چندتار از اون گیس بریده شو دادم ازمایش دیدم
خودش که هیچ صد نسل قبلشم با خون ما سنخیت نداره.
آرژین ادامه بازی را به علی واگذار کرد و سیب قرمزی از درون سبد سفالی روی عسلی کنار دستش برداشت و چنان گاز محکمی به ان زد که ترکش هایش به این ور و ان ور پرت شد.
_با توهم نمیشه دو کلام حرف حساب زد از بس مسخره ای که هر چیز جدی باهات شکل تمسخر میگیره. علی که غرق بازی بود به یکباره با صدای بلند گفت: _لعنتی و دسته بی سیم بازی را با ارتفاع زیاد به سمت میز پرتاب کرد. آرژین سیب نیمه گاز زده اش را درون بشقاب پر از پوست میوه روی میز گذاشت و با دود تلخ سیگار گوشه
لبش شیرینی طعم ان را از بین برد. تشر زد به علی.
_زورت به بی عرضگی خودت نمیرسه چرا رو دسته بدبخت خالیش میکنی وای به حالت اگه اینم مثل دو تای قبلی شکسته باشی.
علی بی توجه به تهدید او دستش را روی پشته مبل کشید و سرش را عقب داد و با صدای بلندی گفت:درست کردن دوتا تخم مرغ این همه وقت و تشریفات میخواست و ما بی خبر بودیم؟ یه ساعته چپیدی تو اشپزخونه که چی؟مردیم از گرسنگی.
بهبد تابه نیمرو را روی میز چهار نفره اشپزخانه گذاشت وعلی وارژین همزمان روی صندلی های عقب کشیده نشستن.
بهبد لقمه بزرگی گرفته و در حالی که محتویاتش را درون نان فشار میداد تا روغن اضافه اش به سمت ماهیتابه سرازیر شود تلفنش زنگ خورد و اسم آفرت در پس زمینه ابی رنگش نقش بست.
لقمه را درون دهانش گذاشت و نیمه جویده ان را قورت داد و قبل از قطع تماس انگشت چربش را چندین بار روی صفحه لمسی گوشی کشید تا تماس برقرار شد.
آرژین لیوان نیمه پر از دوغ را به سمت لبهایش برد و در میانه رسیدن به لبه شیشه ای ان گفت: _خاک تو سرت کنن ترسوی بدبخت. بهبد با غیظ رو از او برگرداند و با لحن کشداری گفت: _سلام عشقم _سلام.معلوم هست کجایی؟داریم با استاد ناهار میخوریم گفتم تو هم بیای. چشمانش را برای علی که لقمه بزرگی گرفته بود باریک کرد و گفت: _جدی؟ چی میخورین؟ _تو بیا هر چی دوست داشتی برات سفارش میدم. تیزی چنگال را درون دست علی فرو کرد و مانع خوردن دومین لقمه اش شد. صدای آخ بلند علی به هوا رفت و لقمه دستش پخش شد روی میز. _من که نمیتونم بیام ولی نوش جونت نباشه بدون منی که اینجا گیر افتادم بین دوتا غول بیابونی چشم
چرون.
زیر چشمی به ارژین که چند لقمه بیشتر نخورده دست کشیده وسیگارش را به اتش میکشید نگاه کرد.
_یکی شون بد نگاه میکنه خیلی بد،تازه دودی هم هست،آفرت قسمت میدم به جون عزیزترین و پاک ترین ادم زندگیت که خودمم اگه بهم تجاوز شد به بابا بگو من نخواستم اونا خواستن بگو که این لذت لعنتی رو اونا به من تحمیل کردن.
خنده بلند آفرت با صدای ضعیفی از ان سوی خط پخش شد. _به نظرم باید واسه اونا ترسید و نگران شد نه تو. توجه آرژین جلب صدای خنده غریب و اشنا پشت خط شده بود.
_از من نباید ترسید باید از تو وحشت کردکه پوزه این علی چاپلوس رو با اون چشمهای بی دروپیکرش به خاک مالوندی، به جون خودم نباشه به مرگ خودت ازاون روزتا حالا اعتماد بنفس شو از دست داده دیگه میگه فقط پسرا یه جواریی زده تو کار هم جنس خودش.
_علی سامانی رو میگی!اون که حقش بود.
بهبد بی اعتنا به فوش های رکیک زیرلبی و چشم غره های علی به ارژین چشم دوخت و او را مخاطب حرفهایش قرار داد.
_آفرت میتونی یه کاری واسه مون بکنی؟ _اگه میخوای همینطور به چرندیاتت ادامه بدی قطع میکنم. _نه به جون بابام که کنارت نشسته و جز مایملکت شده شوخی نیست،جدی میگم . با نگرانی گفت:چیزی شده؟کسی چیزی در مورد اون شب گفته؟

page 250

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن