رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت یازده

جمع شده در لبه ی پلکش را مهار میکرد تا نچکد.

پیرمرد از دیدن شوکا در این وضعیت متأثر شد:
– حاضری سرایدار یه خونه باغ بشی؟ البته دنبال یه زن و شوهر میگردن
شوکا که سر به زیر داشت با شنیدن حرف مسافرخونه چی گل از گلش شکفت.لبخند بر روی لبش آمد و
قطره ی اشک از چشمش به روی دستش چکید: -شوهر دارم. رفته اجباری. همین روزاست که برگرده
از دروغی که به این مرد مهربان گفت عذاب وجدان گرفت.ولی شکم گرسنه دین و ایمان نمیشناسد.
مدیر مسافرخانه ادامه داد:
-ویلا مال یکی از آشناهای دوستمه. چند سالیه که خارج از کشور زندگی میکنن. یه زن و شوهر میخوان
که به امورات ویلا برسه تا خراب نشه شوکا کنجکاوانه پرسید: -برنمیگردن؟ -واسه زندگی نه ولی سالی یکی دوبار میان واسه دیدن قوم و خویشا – خونه باغ کجاس؟ -فکر کنم تویه روستا نزدیک چالوس… تو دیار خودتونه!

شوکا سری از روی رضایت تکان داد:

-با کی باید حرف بزنم؟

مدیر مسافرخونه گفت:
-امشب به دوستم زنگ میزنم که فردا قبل ظهر بیاد اینجا. انشا… خیلی زود کارتو شروع میکنی
طی دو روز شوکا با دوست مدیر مسافرخانه و مباشر مالک خانه باغ دیدار و قرار دادی را امضا کرد و
قرار شد به همراه مباشر به محل خانه باغ برود. حالش را نمیفهمید.خوشحال بود از اینکه کار مستقلی پیدا
کرده است و میتواند رو پای خودش بایستد تا خبری از رسول بشود و ناراحت به خاطر اینکه تک و تنها
باید مسئولیت یک ویال را بر دوش میکشید و تمام نقشه هایش برای پیدا کردن رسول نقش بر آب شده بود.
هوای سرد بهمن ماه بود و آسمان ابری . ماشین پژوی مباشر جلوی باغ ایستاد. نرده های فلزی دور تا
دور باغ را احاطه کرده بودند
مباشر از ماشین پیاده شد. در نرده ای باغ با صدای گوشخراشی که حاکی از زنگزدگی لولاهایش بود باز
شد.
شوکا از ماشین پیاده شد. با ولع هوای سرد دیارش را به ریه ها فرستاد. مباشر با سر اشاره کرد تا به
داخل ماشین برگردد. ماشین وارد مسیری شد که رویش درختان در دوطرفش آن را شبیه دالان کرده بود.

درختان چناری که لابلای آنها درختان میوه خودنمایی میکردند. وضعیت درختها، شکسته شدن شاخه های
آنها بر اثر طوفان و توده ی برگهای قهوه ای خیس شده در اثر باران، همگی نشاندهنده ی بدون سرایدار
بودن ویلا برای مدت طولانی بود.
مباشر که از آینه نگاه متعجب شوکا به شاخ و برگ درختان را مشاهده میکرد گفت:
-مشتی رجب و زنش سرایدار اینجا بودن. پسرش رفت انزلی و تو بندر شروع به کار کرد. کارو بارش
گرفت و پدرو مادرش رو برد همونجا. از همون موقع دنبال سرایدار بودیم ولی تو شلوغی تهران و
جریانات انقلاب نتونستیم به امورات ویلا برسیم تا اینکه تو پیدا شدی. ارجحیت با زن و شوهری بود که
باهم اینجا کار میکردن ولی در حال حاضر موردی دم دستمون نیست.
مسیر تنگ دالان مانند که تمام شد وارد فضای بازی شدند. که در وسط آن یک استخر قرار داشت که پر
شده بود از برگهای خیس رنگارنگ که طیفی بینکرمی رنگ تا قهوه ای داشتند. روبروی دالان یک
عمارت دو طبقه با نمای سیمانی و به رنگ خاکستری تیره قرار داشت که از زمین با چند پله ی پهن و
بزرگ جدا میشد. در عمارت، بزرگ و چوبی بود. هر طرف عمارت دوپنجره ی باریک، بلند و عمودی

داشت که چهره ی آن را متفاوت تر از ویلاهایی میکرد که شوکا در عمرش دیده بود. بالای عمارت در لبه
ی پشت بام نمایی تاج مانند قرار داشت. ایوان نه چندان بزرگی هم در طبقه دوم درست بالای در ورودی
.
شوکا مات و مبهوت ساختمان شده بود.چقدر این ویلا با عمارت خودشان فرق داشت. نه از باغچه های گل
خبری بود و نه از قسمت صیفی کاری پدرش. گلدانهای شمعدانی روی ایوان هم که جای خودش قرار داشت. عمارت
تیمور خان بیشتر به یک خانه ی اجدادی میخورد تا ویلا. مباشر نگاهی به ساعتش انداخت: -دیر شد… شب نشده باید برگردم تهران مباشر دسته کلیدی را از جیبش در آورد و به سمت خانه ای که مقابل
استخر و درست روبروی عمارت
قرار داشت، رفت. شوکا هم گیج از هیبت و عظمت ساختار و رنگ ویلا به دنبالش کشیده شد. مباشر کلید
انداخت و در ساختمان با صدای خشنی باز شد.به محض اینکه شوکا پا به داخل گذاشت عنکبوت سیاه
بزرگی از پیش چشم او به پایین افتاد و از در بیرون رفت. ساختمان شامل یک هال و یک آشپزخانه ودر
کوچکی که به احتمال زیاد سرویس بهداشتی بود، میشد. مباشر گفت:

-اینجا حموم نداره ولی ویلا داره. میتونی از حموم اونجا استفاده کنی.بلدی آبگرمکن روشن کنی؟
شوکا سرش را به علامت بله تکان داد.
مباشر گوشه و کنار ساختمان و باغ را به شوکا نشان داد و سوار ماشینش شد. ماشین را روشن کرد. قبل
حرکت شیشه را پایین کشید:
– در مورد وظایفت که با هم صحبت کردیم. تا خونواده ترشیزی نیومدن تمیز کردن ویلا ضرورتی
نداره.فعلا به امورات باغ برس.
مباشر که رفت شوکا در وسط فضای بزرگ در کنار استخر تنها ماند. مجددا مسحور ویلای تیره رنگ
شد. انگار نیرویی او را وادار میکرد تا چشم از آن نگیرد. همه جا را سکوت فرا گرفته بود. گهگاه صدای
قار قارکلاغی سکوت را میشکست.
ناگهان به خودش آمد. نگاهی به دورو برش کرد. تنهایی اش باعث شد احساس ترس بر وجودش غلبه کند.
با سرعت به ساختمان رفت و در را از داخل قفل کرد.
ساعتی روی زمین نشست و دور تا دور خانه را به دقت کاوید. فضله های موش روی ملحفه های کهنه و
پاره ی کشیده شده روی چند صندلی چوبی کنار اتاق او را وادار کرد تا قبل از هرکاری، به دنبال جارو به
سمت آشپزخانه برود.

نگاهش به کلیدهای برق روی دیوار و لامپ آویزان از سقف افتاد. لبانش به نشانه ی رضایت به دو طرف
کشیده شد و در دل گفت: -از نفت کردن فانوس و هر دقیقه تلمبه زدن چراغ توری راحت شدم. پا که به آشپزخانه گذاشت با دیدن یخچال نفتی با خودش گفت: -احتمالا قبلا توعمارت بوده. برقیشوکه خریدن اینوآوردن اینجا… آهی کشید: -از هیچی بهتره! مکثی کرد و ادمه داد: -ولی نفت کجاست؟ از ساختمان سرایداری خارج شد. هوا رو به تاریکی بود. مجددا آن
نیروی عجیب چشمهایش را به سمت
عمارت کشاند. تیره تر از لحظه ی ورودش به آنجا به نظر می آمد. هاله ای از مه طبقه دوم عمارت را
احاطه کرده بود. گروهی از کلاغها بالای سرش دایره وار میچرخیدند و قار قار میکردند. احساس سوزن
سوزن شدن صورتش حاکی از ذرات ریز مه و سرما بود که او را مورد تاخت و تاز قرار داده بودند.
دور تا دور ساختمان را گشت . در پشت ساختمان چشمش به شیر آبی افتاد که در کنارش چند گالن نفتی
قرار داشت. به سمت شیر رفت. در زیر شیر خیسی تیره رنگ و روغنی شکل روان حاکی از آن بود که

شیر به مخزن نفت ارتباط دارد. چند قدم آنطرف تر دریچه آهنی گردی توجهش را جلب کرد. به سمتش
رفت و دریچه را گشود. بوی نفت به مشامش خورد. با دیدن سطح نفت که نزدیک به سطح زمین بود
خیالش از سوخت لازم برای زمستان راحت شد.
گالنی را برداشت و پر از نفت کرد. به سمت خانه روان شد. غرق در افکارش بود که آیا پذیرش مسئولیت
سرایداری این عمارت سیاه رنگ کار درستی بوده است یا نه…
با صدای بلند وزغی که بیشتر به جیغ شبیه بود، یکهو به عقب پرید و مقداری نفت از سر گالن به روی
زمین ریخت. چشمش به قورباغه ای افتاد که از زیر پایش به آب تجمع یافته کنارش پرید. گالن را زمین
گذاشت. دستش را روی لباسش جایی که قلبش اسیر قفسه سینه شده بود، قرار داد . قلبش بی محابا،
پرکوبش میزد. با خودش گفت:
-چرا الکی ترس برت داشته؟ مگه توهمونی نبودی که تو هوای تاریک میرفتی لب قنات آب میاوردی؟
غم عالم به دلش نشست: -اون موقع بابام زنده بود دومرتبه به خودش پاسخ داد:

-بابات که تو عمارت خواب بود و هفت پادشاهی رو خواب می دید. واسه خودت بهونه ردیف نکن. بعد
اون روز شوم دل نازک شدی. با هر تق و توقی زهره ت آب میشه
در حال کلنجار رفتن با خودش بود که به در ساختمان رسید. باد شروع به وزیدن کرده بود و از لابلای
شاخه های درختان صدای هوووهوووی ممتدی به گوش میرسید. صدای قار قار کلاغان بواسطه افزایش
تعدادشان آزاردهنده شده و عمارت در هاله ی غلیظی از مه گم شده بود.
تمیز کردن ساختمان تا نیمه های شب طول کشید. با شنیدن صدای ریزش تند قطرات باران دست از کار
کشید و به سمت پنجره آمد. پنجره ای که رو به عمارت باز میشد.
همه جا تاریک بود… ظلمات مطلق. دردی در معده اش پیچید. بقچه ی لباسش در گوشه ی هال بود.
بقدری خسته بود که همانجا بقچه را باز کرد و مشغول خوردن نان و حلوا ارده ای شد که مدیر مسافرخانه
به او داده بود. برق را خاموش و رختخواب را زیر پنجره پهن کرد و با صدای لالایی باران به خواب
رفت.
صب حروز بعد با صدای جیک جیک گنجشکان از زیر پنجره بیدار شد و متعجبانه با خود گفت:
-گنجشک؟؟ اونم تو این سرما؟؟

نه چیزی در بقچه داشت و نه در یخچال. آماده ی رفتن به روستا برای خرید مایحتاج روزانه اش شد.
قرار بر این بود که مباشر مرد جوانی را برای کمک به شوکا استخدام کند. چند روز بعد از ورودش پسر
جوانی به نام علی که خود را خواهرزاده ی کدخدا معرفی میکرد برای کمک به شوکا به عمارت آمد. ده
روزی درگیر پاک کردن ورودی باغ و محوطه ی جلوی عمارت از برگهای خشک بودند. با جمع آوری
برگها و ریختن آنها پای درختان داخل باغ، سنگفرشهای دالان و محوطه که طیفی بین طوسی تا سیاه
داشتند نمایان شدند. شوکا از علاقمندی سازنده ی عمارت به رنگ تیره در حیرت بود.
علی درحالیکه برگها را با بیل داخل فرغون میریخت رو به شوکا گفت:
-مدتیه شبا صداهای عجیب و غریبی از این سمت به گوش میرسه. دقیقا از زمانیکه سرایدار قبلیش رفته.
مردم روستا میگن چون یه مدتی کاخ سیاه خالی بوده ارواح توش خونه کردن!
چشمان شوکا با شنیدن هر کلمه از دهان علی از وحشت گشاد تر میشد. زیر لب زمزمه کرد:
-صداهای عجبب و غریب… کاخ سیاه… ارواح…
جاروی بلندی که از شاخه های نازک درختان چنار درست شده بود از دستش افتاد. در یک آن حس غریبی

سرتا پایش را فرا گرفت حسی بین سرما ومور مور شدن. چند روز گذشته را ذهن گذراند. شبها صدایی
غیراز صدای پیچش باد لابلای شاخه های درختان نشنیده بود که با این صدا کاملا آشنا بود. چیزی که در
عمارت تیمور خان زیاد شنیده میشد. رو به علی گفت: – من چیز غریبی نشنیدم … ولی گفتی کاخ سیاه؟ علی همانطور که فرغون را به سمت درختها می برد گفت: – اسمیه که مردم روستا رو عمارت گذاشتن. این خونه رو خارجیا زمان
پدربزرگم ساختن.حداقل نیم قرن
قدمت داره. بابام میگه چند بار از اون موقع بازسازی شده و توشو تغییر دادن.رنگشم اولا خاکستری بوده
ولی جلبکای سیاهی که رو دیواراشو گرفته اینطوری زشت و سیاهش کرده. ولی خانم جان مواظب
خودتون باشید. شما یه زن هستید و بی پشت و پناه. یه وقت شب اجنه می ریزن رو سرتون و بلا ملایی
سرتون میارن. میخواید من شبال پیشتون بمونم تا خدا نکرده اتفاقی براتون نیفته؟
شوکا نگاه چپ چپی به علی کرد که جوان ساده لوح پی به گفتارش برد: –
منظوری نداشتم خانم جان حمل بر بی ادبی نشه. البته مردم اونقدر از اینجا خوف دارن که دزدا هم جرات

۹۵ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن