رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت چهار

 -بهادر، مگه قرار نبود بری دنبال اوس اکبر لوله کش. این مرتیکه ی
کثیف کیه با خودت برداشتی آوردی؟
بهادر بی معطلی پاسخ داد:
-لوله کش لوله کشه. اوس اکبر و اوس تقی نداره. زینال تو کارش وارده. امروز و فردا کارشو انجام میده.
فردا عصرم بر میگردیم.
تیمور خان حرفی نزد و سری به علامت تاسف برای بهادر تکان داد و به همراه بقیه به طبقه بالا رفت.
شوکا که نگاههای بی پروای زینال آزارش میداد خیلی زود جمع را ترک کرد و به بهانه آوردن چایی به
آشپزخانه رفت. با ورود پدرش به آشپزخانه برای بردن سینی چای گفت: -مگه بهادر خان نرفته بود فرانسه واسه خوندن پزشکی؟ حسن پاسخ داد: -منم از دیدنش تعجب کردم. از منصور خان پرس و جو کردم. اونم
گفت درسشو به بهانه اینکه به پزشکی
علاقه نداره نصفه و نیمه ول کرده و برگشته و پیله ی تیمور خان شده که رسیدگی به امورات زمینای
شالی و باغای شمال رو به اون بسپاره. خدا کنه تیمور خان موافقت نکنه وگرنه این پسری که من دیدم
شلوار خودشم نمیتونه بالا بکشه چه برسه به مدیریت املاک ارباب. نه به منصور خان که انقدر مرد متین

و باشخصیتیه نه به بهادر خان که خودشو شبیه بچه قرتیا درست کرده. شوکا سینی چای را به پدرش داد:
-ببر بالا… مواظب حرفات باش بابا… الان اگه یکی از اونا بشنوه باید بقچه مونو بذاریم زیر بغلمونو بریم
گدایی
در همین لحظه زینال بدون اعلام حضور در آستانه ی در آشپزخانه ظاهر شد. دست شوکا بی اختیار به
سمت شالش رفت و آن را جلو کشید. زینال با به معرض گذاشتن دندانهای بزرگ و زردش پرسید:

؟مستراح کجاست
عمو حسن که گویا مانند اربابش از حضور زینال در آن خانه شاکی بود گفت:
-گوشه عمارت… سمت چپ
زینال سرش را به سمت دری چرخاند که نزدیک اتاق عمو حسن و شوکا بود
عمو حسن چانه ی زینال را گرفت و سرش را به سمت مخالف چرخاند: -اونطرف آقا زینال… اونجا مخصوص ارباب و خونواده شه
زینال شوکه از طرز برخورد حسن چاک دهانش بسته شد و به طرف دستشویی راه افتاد.
عمو حسن صدایش را بلند کرد:

-ارباب گفتن که لوله ها رو از تو انباری پشت عمارت بهت بدم تا بعد خوردن نهارکارتو شروع کنی
زینال بدون توجه به حرف حسن به راهش ادامه داد.
صدای خنده و قهقهه ی مهمانها از بالا به گوش میرسید. چه غمی داشتند. در ناز و نعمت زندگی میکردند
و اطرافشان پر از خدم و حشم بود.
زینال در حال سر هم کردن شیلنگها بود تا به عنوان مسیر عبور آب از قنات استفاده شود و درنهایت به
یک لوله و شیر آب ختم شود. شوکا علیرغم میل باطنی اش مامور پذیرایی از زینال شده بود. شوکا با
سینی چای به سمت زینال آمد. بهادر در حال پچ پچ با زینال بود. شوکا سر به زیر به کنار آنها آمد و سینی
چای را روی زمین گذاشت: -بفرمایید تا سرد نشده
بهادر با شنیدن صدا صحبتش را قطع کرد و به سمت شوکا چرخید. خیره ی چشمان کشیده و مژگان بلند
شوکا شد. انگار که اولین بار بود که این دختر رامی بیند. برقی شیطانی در چشمانش درخشید که از
چشمان تیز بین دختر مخفی نماند. شوکا بلافاصله به سمت عمارت چرخید. هنوز دومین قدم را برنداشته
بود که بهادر وقیحانه گفت: – واسه حسن خیلی زیاده که دختر خوشگلی مثل تو داشته باشه!

شوکا سر به زیر انداخت و لبش را گزید. شاکی از گستاخی اربابزاده و لوله کش بود. به سختی خشمش را
مخفی کرد. در حالیکه از شدت عصبانیت سرخ شده بود و ناخنهایش را در کف دستش فرو میکرد با
صدایی مملو از ناراحتی آمیخته با خشم گفت: -شما بزرگوارید آقا مجبور بود سکوت کند. آدم گرسنه نان میخواهد و سقف بالای سر… شوکا به سرعت از آن مکان دور شد در حالیکه خشمگین بود از
سکوتش در برابر بهادر و زینال . قطره
ای اشک از گوشه ی چشمش چکید. تنها راهی بود که میتوانست کمی از غم ناشی از بیحرمتی های ارباب
زاده و لوله کش را بکاهد.
هوا رو به تاریکی بود. تیمور خان روی صندلی گهواره ای در تراس نشسته، دستهایش را در هم قفل
کرده و به دور دست خیره شده بود. با صدای قهقهه ی دختران برادر زنش به زمان حال برگشت و متوجه
تاریک شدن هوا شد. از همانجا داد زد: – حسن! موتور برق رو روشن کن
با روشن شدن چراغها عمو حسن زیر لب صلوات فرستاد وفانوس به دست به طرف لانه ی مرغها در ته
باغ در کنار طویله ی گوسفندها و گاوها رفت تا تخم مرغها را بردارد.

زنها در اتاق زیر کرسی نشسته و در حال غیبت کردن و بیرون کشیدن مرده های مردم از زیر خاک
بودند.
شوکا در آشپزخانه مشغول پختن میرزا قاسمی برای شام بود. کار لوله کشی تقریبا به آخر رسیده بود و
نقریبا همه به غیر از بهادر از اینکه بازگشت زینال از عصر روز بعد به صبح کشیده شده خوشحال بودند.
منصور خان و همسر سیمین قدم زنان به ده رفته بودند.
خبری از بهادر و دوستانش و زینال نبود. شوکا سبد را برداشت و به طرف انباری که پشت عمارت بود
رفت تا کمی سیر بیاورد.
با گامهایی سبک به انباری نزدیک شد که صدای خش خشی از داخل انباری توجهش را جلب کرد
فانوس را به کناری گذاشت و به آهستگی سرش را به شکاف ایجاد شده بین دو تخته چوب سازنده در
انباری نزدیک کرد. روشنای ضعیف نشأت گرفته از کبریت روشن به همراه انعکاس نور آن از کاغذ
زرورق شفاف توجهش را جلب کرد و چشمش را به شکاف در چسباند. صدای پچ پچی به گوش میرسید: -زود باش زینال الان همه متوجه میشن -کبریتا نم کشیدن آقا -د یالا نفله!… از سرمون پرید

چشمان شوکا از فرط تعجب گشاد شده بود.
آنچه که میدید باور نمیکرد. بهادر، دوستانش و زینال در حال مصرف هرویین بودند.
صدای یکی از دوستان بهادر درآمد:
-بهادر میگفت فردا صبح داری گورتو گم میکنی… زیر همین تخته چوب یه مقدار بذار تا فردا به پیسی نخوریم
نخوریم…
شوکا با شنیدن صحبتها، دهانش برای جیغی از فرط بهت و حیرت باز شد که دستش را روی دهانش
گذاشت. پایش لغزید و محکم به در بسته برخورد کرد. صدای عصبی بهادر بلند شد: -خاک بر سرت زینال اونقدر فس فس کردی که متوجه ما شدن… یکی از دوستانش داد زد: -کی اونجاست؟ بهادر پایش را بلند کرد و لگدی به زینال زد: -مرده شور برده زود جمع کن این دم و دستگاه رو زینال که خمار بود با لگد بهادر به یکور افتاد. بهادر از جا بلند شد و به سمت در آمد
ترس بر شوکا غلبه کرده بود. قطرات سرد عرق بر روی پیشانی اش جا خوش کرد. نفسش به شماره افتاد.

احساس سرگیجه داشت. وقت تنگ بود باید راهی برای فرار پیدا میکرد. به اطراف نگاه کرد تا جایی برای
پنهان شدن بیابد. چشمش به سنگریزه هایی افتاد که یکجا جمع شده بودند و قرار بود برای پوشاندن زمین
جلوی عمارت استفاده شوند. به سرعت به سمت آنها دوید که جلوی سنگریزه ها پایش درگودالی گیر کرد
و زمین خورد. دمپایی از پایش در آمد. چهار دست و پا خودش را پشت سنگریزه ها رساند. بقدری دچار
هراس و وحشت بود که درآن لحظه به چیزی غیر از فرار و پنهان شدن از نظر بهادر نمی اندیشید .
در انباری با صدایی که حاکی از زنگ زدگی لولاهایش بود باز شد. بهادر پا به بیرون گذاشت و چشمش
به فانوس روشنی افتاد که نزدیک در گذاشته شده بود.
فانوس را برداشت و به دور و بر نگاهی انداخت. هوا کاملا تاریک شده بود به همین دلیل در نور ضعیف
فانوس متوجه سبدی که به فاصله ی کمی از انباری روی زمین افتاده بود نشد.
دو مرتبه به طرف انباری برگشت. در آستانه ی در ایستاد: -کسی نبود. یکی از هم پیاله هایش گفت: – شاید گربه بوده بهادر فانوس را بالا گرفت:

-پس این چیه؟ دیگری گفت: -حتما زینال آورده زینال معترضانه گفت: -فانوس به چه کارمه؟! دو مرتبه دوست بهادر گفت: -غلط کرده… کار خودشه! وقتی خماری به سراغش میاد مادرشم
نمیشناسه چه برسه به اینکه یادش باشه فانوس رو با خودش آورده یا نه! زینال که در حال برداشتن قوطی کبریت از روی زمین بود گفت: -حالا فرض بگیریم کسی هم دیده باشه. مگه چی میشه؟ چرا الکی
میترسید؟ بهادر به زینال توپید:
-مافنگی…اولین اتفاقی که میفته اینه که خان منو از خونه ش با اردنگی میندازه بیرون و از ارث محروم
میکنه. توهم باید بری شبا بغل سگا تو خیابون بخوابی! چون دیگه بهادر خانی در کار نیست تا جنسای
آشغالتو بهش غالب کنی . سپس رو به بقیه کرد:
-زودتر خودتونو بسازید و بیرون بیاید. من دارم میرم عمارت تا خان شک نکنه!

شوکا منتظر ماند تا بهادر وارد عمارت شود. از پشت سنگها بیرون آمد. با سرعت هر چه تمام به سمت
عمارت دوید و خودش را داخل اتاقشان انداخت. لباسها، دستها و پاهایش گلی بودند. نگاهی به پای گلی
اش کرد که قالیچه ی جلوی در را کثیف کرده بود. از اتاق بیرون آمد. به دور و بر نگاه کرد. وقتی از عدم
حضور بهادر و یارو غارهایش اطمینان پیدا کرد، به لبه ی تراس رفت و با آب داخل لگن دست و پایش
را شست. سپس به اتاق بازگشت. لباسهایش را عوض کرد و به قصد رفتن به آشپزخانه از اتاق خارج
شد.
به محض خروج از اتاق بهادر را دید که در چند قدمی او ایستاده است. چشمهایش مانند دو کاسه خون
قرمز بودند. حال خوشی نداشت. بهادر نگاه خشمناکی به شوکا کرد. با لحنی بی ادبانه پرسید:
-تو اومده بودی پشت در انبار؟!
شوکا رنگش پرید. زبانش بند آمده بود. از ترس نزدیک بود غالب تهی کند. اگر برای بهادر مسجل میشد
که شوکا پشت در انبار بوده صد در صد تلافی میکرد. شوکا من من کنان گفت: -کی؟من؟… نه! تو آشپزخونه بودم به انبار چکار داشتم؟!

بهادر سرتا پای شوکا را ورانداز کرد. منگ تر از آن بود که متوجه تغییر لباس شوکا و لنگه کفش گلی
جلوی در اتاق شود.
عرق سرد ترس و وحشت از تیره پشت دختر بینوا سرازیر شد. سرش را پایین انداخت.متوجه لنگه کفش
گلی شد. با پایش آن را به پشتش هل داد. شک و تردید از وجود بهادر رخت برنبسته بود. با لحنی که بوی تهدید میداد گفت: -بالاخره که معلوم میشه کی اونجا بوده وای به حالت اگه تو بوده باشی
یا خان از صحبت من و تو بویی
ببره… زینال رو مامور میکنم ببردت جنگل … خودت میدونی که چه بلایی به سرت میاره!
رنگ چهره ی شوکا مثل گچ و آب دهانش خشک شد. خیره ی چشمان سرخ و رگهای برجسته ی گردن
بهادر شد. چشمهایش به دو دو افتاد. پاهایش سست شد. دستش را به دیوار گرفت تا مانع از افتادنش شود.
به سختی گفت: -م..م..م..من نبودم!
تا سپیده دم زمان زیادی نمانده بود. همه در خواب ناز بودند. طبق معمول شوکا سطل به دست به سمت
قنات در حال حرکت بود.


 

۲۸

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن