رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت چهارده


نمیدونم چرا از توصیفش در مورد ماجان خوشم نیومد. رنگ تیله ای چشماش و صورت سبزه ی مایل به
برنزه ش خیلی برام آشنا بود. اون لحظه درد اجازه نمیداد که فکرمو جمع کنم و به یاد بیارم کجا و کی
ماجان رو دیدم.
با کمک دوستام به هر بدبختی بود سوار اسبم شدم و به عمارت برگشتیم. جلوی عمارت که رسیدیم دیوید و
آلفرد کمک کردن تا پیاده بشم. هرکدوم یه زیر بغلمو کرفته بودن و منم لنگ لنگان از پله های عمارت بالا
میرفتم. باجی از انباری کنار عمارت بیرون اومد و با دیدن من محکم زد تو سرش و فریاد زد:
-»خاک عالم به سرمون شد… آقا چی شده؟« صداشو انداخت پس سرش و داد زد:
-»بابا قدرت… ابولفضل… ابولفضل … کدوم گوری پسر بیا به ارباب کمک کن«
بابا قدرت در حالیکه دستش به شلوار گشاد کش دارش بود از توالت کنار خونه کاهگلی بیرون پرید و با
دیدن من با یه دستش کلاه سیاه گرد بافتنیشوکه همیشه مثه یه کاسه به تخت سرش چسبیده بود گرفت و به
سمتم دوید. بلند بلند و پشت سر هم میگفت: -»یا قمر بنی هاشم…«

دوستای آلمانیم با دیدن رفتارای بابا قدرت و باجی و دلنگرونی شدیدشون مات و مبهوت به هم نگاه
میکردن«
طولی نکشید که تیمور شکسته بند رو بالا سرم آوردن و با معاینه دقیق تشخیص پیچ خوردگی مچ پا و
کوبیدگی عضلات پاشنه پا رو داد. وقتی گیاهای مالیده شده دور پامو دید لبخندی زد و گفت
-»کی تو اون لحظه اینا رو به پات مالیده؟«
دیوید که رو مبل لم داده بود با لهجه غلیظ آلمانی و فارسی درب و داغونی گفت:
– زیبا… بچه… دختر«
تیمور نگاهی به من کرد. با اشاره ی سر بهش فهموندم که تحویل نگیره.
تیمور یه سری دوا و درمون به پام مالید و با چوبایی که خودش درست میکرد پامو آتل بست. اجازه ی
حرکت هم به جز مواقع ضروری نداد و گفت حتما با چوب عصا راه برم. قرار شد چند روز بعد واسه
معاینه بیاد.
چون از پله ها نمیتونستم بالا برم شب روی زمین و جلو شومینه خوابیدم. اونشب از درد پا به خودم
میپیچیدم. چوبایی که به دور پام بسته شده بود اونقدر به پام فشار میاورد که نمیتونستم تو جام غلت بخورم.

صبح روز بعد کلافه وخسته از خواب بیدار شدم. دوستام طبقه بالا خواب بودن. ساعت توجیبیمو که بالا
سرم بود برداشتم. ساعت هفت صبح بود. به هر جون کندنی بود از جام بلند شدم. چوب عصای کنار تشک
رو برداشتم. دستمو از مبل کنار رختخوابم گرفتمو با بدبختی سرپا شدم. به سمت پنجره رفتم که اونو باز
کنم تا هوای خفه ی سالن عوض بشه. چشمم به دختری افتاد که وسط محوطه جایی که بعدا استخر درست
کردیم، شالشو با دو تا دستش بالاگرفته بود و با دامن چین و واچینش دور خودش میچرخه. موهای بلندش
که در دوطرف بافته شده بودن همراه با چرخشش تو هوا میرقصیدن. ماجان بود دختر بابا قدرت. همون
دختری که روز قبل به دادم رسیده بود. اون لحظه یادم اومد که دختر بابا قدرت هم اسمش ماجانه و چشمای
رنگی داره. از اون روزی که با خونواده ش واسه کار اومده بودن عمارت ندیده بودمش. واسه خودش
خانمی شده بود. نه از لباسای کهنه و کثیف خبری بود و نه از موهای بهم ریخته ی پتش…
در همین لحظه باجی از خونه کاهگی بیرون اومد و داد زد
ورپریده ی سر به هوا! هروقت فرستادم دنبال کاری خبری ازت نشد… عوض رقصیدن و چرخ زدن
برو آب بیار از چشمه. الان اربابو دوستاش بیدار میشن و صبحونه میخوان. دست بجنبون دختره ی

خیره!«
ماجان دست از چرخش ایستاد. سطل را از کنار دیوار خانه ی سرایداری برداشت و به سمت چشمه راه
افتاد. احساس عجیبی نسبت به این دختر در من شکل گرفته بود که نمیدونستم چیه…
از پنجره فاصله گرفتم و لنگان لنگان به مبل نزدیک شومینه رفتم. اونروز هوا ابری بود و کمی سرد.
چوبای داخل شومینه با حرارت کمی میسوختن و صدای جرق جرق ناشی از سوختنشون سکوت عذاب
آور عمارت رو تحمل پذیر میکرد. خودمو تو مبل های سلطتنی انگلیسی فرو کردم. چشمامو بستم و به
صدای سوختن چوبا گوش سپردم. نمیدونم چه مدت گذشت. تو خواب و بیداری بودم که احساس گرمای
مطلوبی وجودمو گرفت. بدون اینکه در صدد علتش بر بیام به خواب رفتم.
با صدای قهقهه ی بلند دوستام بیدار شدم. لحاف نازکی روم انداخته شده بود. آلفرد و دیوید پشت میز نشسته
بودن و صبحونه میخوردن. متوجه ماجان شدم که در حال چایی ریختن واسه اونا بود.
آلفرد روبروی من نشسته بود و زودتر از همه متوجه شد که من بیدارم. بلند گفت:
-»پاشو رفیق.لنگه ظهره… صبحونه ی به این خوشمزگی رو از دست میدی !«

متوجه چشمای کنجکاو ماجان شدم که میخکوب لبای آلفرد شده بود. کاملا میشد فهمید که چقدر مشتاقه
بفهمه آلفرد چی گفته.
از دسته ی صندلی گرفتم تا بلند شم ولی به خاطر فشاری که روی پام اومد آخ بلندی گفتم. دیوید هول کرد
و چاقو از دستش تو بشقاب افتاد. آلفرد متوجه شرایط شد و معترض گفت:
-»زهره ترکمون کردی نادر….« ماجان قوری رو کنار گذاشت و به سمتم اومد: -»مگه من مرده بودم آقا که صدام نزدید کمکتون کنم…« لحنش کاملاگله مند بود. نگاهی بهش انداختم : -»فکر نمیکردم تا این حد دردناک باشه« مثل یه آدم حاذق در جوابم گفت: -»درد کوفتگی و پیچ خوردن از شکستگی بدتره. وقتی پات میشکنه
تکلیفت معلومه و میدونی پات شکسته
پس باید استراحت کنی ولی توکوفتگی و پیخ خوردگی فقط بدنامی میکشی. همه میگن هیچی نشده… کوفته
شده ولی خبر ندارن دردش پدر آدمودر میاره
زیر بغلموگرفت و کمک کرد تا از جا بلند شم. همینطور که از بازوم گرفته بود و منو به سمت میز میبرد
ازش پرسیدم:

-»چند سالته؟« -»باید ۵۱سال داشته باشم« -»مدرسه هم رفتی؟« -چشماشوتو صورتم گرد کرد: -»نه آقا… چه حرفا میزنید. دختر رعیتو چه به درس خوندن. والا
اونقدر بدبخت بودیم که مکتبم نتونستم برم چه برسه به مدرسه«
سرگرم حرف زدن با ماجان بودم ومتوجه نشدم که بابا قلی داخل عمارت شده. انگار حرفای ما رو شنیده
بود. به همین خاطر روکرد به ماجان: -»اینقدر بلبل زبونی نکن دختر… برو پیش مادرت. کارت داره !« سپس رو به من گفت: -»عین عمه ی خدا بیامرزشه… پر حرف و نترس.خدا بیامرزه رفتگان
شما رو .مرگش بد داغی سر دلمون گذاشت« کنجکاوشدم که علت مرگشو بفهمم: -»چرا مرد؟« -»خودشوآتیش زد آقا.یعنی اون نامروتا بانی و باعثش بودن. خدا
لعنتشون کنه… خواهر م عاشق شده بود.
عاشق چاه کن دهمون. نمیدونیم مال کدوم قبرستونی بودن فقط میدونستیم که غریبه ن. هرچی توگوش

ربابه خوندیم که این عشق و عاشقی عاقبت خوبی نداره نرفت که نرفت. تااینکه برادر بزرگم بابا قدیر
به جون ربابه قسم خوردولی خواهرم خیره سری کرد و به برادرم گفت عرضه ی هیچکاری نداری.بابا قدیر
هم واسه اینکه حرفش دو نشه چاه کنوکشت. چه آشوبی به پا شد.اول لنگ قصاص روگرفته بودن ولی
نمیدونم از کجا وچطور به ذهنشون رسید که از قصاص صرفنظر کنن در عوض ربابه رو به عنوان خون
بس بگیرن…«
داستان خواهرش واسم جالب شده بود در حین گوش کردن خلاصه ای هم واسه دوستام میگفتم. اونا هم
دست از صبحونه خوردن کشیده بودن و گوشاشونو به دهنم چسبونده بودن که ببینن عاقبت این داستان به
کجا میرسه.
بابا قلی که دید اربابش ومهموناش مشتاق حرفای او شدن، جوگیر شد و سعی میکرد جریان دلدادگی
خواهرشو با آب و تاب تعریف کنه:
-»جونمواستون بگه آقا که خونواده ی چاه کن خیلی نامرد بودن. ما اولش فکر کردیم ربابه رو واسه برادر
چاه کن میخوان ولی بعذ فهمیدبم که اون اصلابرادری نداشته وخواهرمو واسه پدرشون میخوان. یه پیرمرد

هاف هافوی هفتاد ساله که هوس کرده بود زن جوون بگیره تا براش توله ی پسر پس بندازه. خدا شاهده
آقا… به امام رضای غریب قسم که خواهرم به اندازه ی همین دریا اشک ریخت و بابا قدیر رو نفرین
کرد. حق هم داشت. دلداده ت رو بکشن بعدشم بشی زن بابای مجنونت… خلاصه، آقایی که شما باشید،
جونم بگه که هرچی واسطه فرستادیم که دست از این پیشنهاد مسخره بردارن، نشد که نشد. مرغشون یه پا
داشت. ربابه رو با اشک و آه به خونه ی شوهر فرستادیم ولی هنوز دو روز نگذشته بود که جسد سوخته
ی خواهرمو تحویل دادن… خودشو با نفت آتیش زده بود و دل ما رو هم تا آخر عمر سوزوند. حالا این
ماجان ما هم کپیه عمه ش شده. همش میترسم که اینم به سرنوشتی مثه اون دچار بشه«
باباقلی قطره اشک گوشه ی چشمشو با انگشت اشاره ش گرفت و مشغول جمع کردن میز صبحونه شد.
در همین موقع باجی از در عمارت وارد شد و در حالیکه استرس از سرو روش میبارید به باباقلی گفت:
-»صفدر و زنش اومدن… فکر کنم اومدن خواستگاری ماجان واسه عباس!«
مطلع شدن از خواستگار ماجان حالمو گرفت. تمام این تغییرحالتا رو به محبتی که یه ارباب میتونه به

رعیتش داشته باشه نسبت میدادم. با صدای یا ابوالفضل گفتن ماجان که بیشتر به جیغ شبیه بود باجی و بابا
قلی به باغ دویدن. یه پایی به دنبال اونا دویدم تو تراس. حسین با صورت خونی مالی پای دیوار خونه
سرایداری افتاده بود. ابوالفضل داد میزد:
-» هرچی بهش گفتم نرو بالا ، گوش نکرد. همش تقصیر کفتر کاکلیه . همین الان پراشو قیچی میکنم تا
هوس نکنه تخماشو ول کنه و بره لب بوم بشینه«
بابا قلی الاغ رو از تو طویله آورد تا حسین رو هرچه زودتر پیش حکیم ببرن. آلفرد و دیوید هم به ساحل
رفتن. من موندم و عمارت و سکوت. رو مبل دو نفره نشسته و تو فکر رفته بودم. با صدای باز شدن در
عمارت چرتم پاره شد. ماجان بود. کتاب به دست وارد شد. از دیدنش تعجب کردم و گفتم:
-»مگه تو نرفتی؟« -»نه آقا… بابام گفت ممکنه شما کاری داشته باشید« -»این چیه تو دستت؟« -»قرآن« متعجب صدامو بلند کردم: -»قرآاان؟!« -»بله آقا…«

-»مگه نگفتی سواد نداری؟« -»یکی از دوستام قرآن خوندن بهم یاد میده« -»کدوم سوره هارو میخونید؟« -»هنوز اول راهیم… سوره ی یوسف رو شروع کردیم« -»یوسف؟ فکر می کردم آموزشو از سوره های کوتاه شروع میکنن« ریز خندید: -»همینطوره که میگید ولی ما سوره ی یوسفو به خاطر داستان قشنگش
میخونیم«
اون موقع بود که فهمیدم سادگی و بی غل و غشی ماجانه که منو فریفته ی خودش کرده چیزی که کمتر در
دخترای دور و برم دیده بودم. نزدیکتر شد و با لحن خواهشمندانه ای گفت: -»دوستم واسم تکلیف معلوم کرده. میتونید ایرادامو بگید؟« شاید اگه خواهرم یا مادرم شاهد این صحنه بودن دریافتی بجز پررویی
ماجان نداشتن.از نظر مادرم ارباب ، ارباب بود و رعیت، رعیت. مرز بین این دو قشر از بین نرفتنی بود.
ولی من درخواست ماجان رو حمل بر خودمونی بودنش میکردم و دوست داشتم بهش کمک کنم.
دستمو به سمتش دراز کردم: -»من قرآن نمیخونم ولی شاید بتونم کمکت کنم«

۱۳۰ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن