رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت پنج


قرص کامل ماه در آسمان زمین را روشن کرده و وزش باد لای شاخ و برگ درختان سایه های شبح
مانندی از آنها ایجاد کرده بود.
شوکا نگاهی به سایه های متحرک انداخت و در حالیکه سعی میکرد خودش را شجاع نشان دهد با صدایی
که نسبتا بلند بود گفت: -دیگه از هیچکدومتون نمیترسم!
ناگهان شبح انسان مانندی از پشت یکی از درختان جلویش ظاهر شد و با تمسخر گفت:
-از من چی کوچولو؟ از منم نمی ترسی؟
شوکا بادیدن زینال که روبرویش ظاهر شده بود چند قدم از ترس عقب رفت و جیغی از وحشت کشید.
سطل از دستش به روی زمین افتاد. هر قدمی که زینال به جلو برمیداشت شوکا دو قدم عقبتر میرفت.
ناگهان پایش به علفها گیر کرد و به روی زمین افتاد. تعداد شبح ها هر لحظه زیادتر میشد. شوکا در حالیکه
نفسش به شماره افتاده بود به چهره ها دقت کرد. بهادر و دوستانش بودند که لبخندهای زشتی بر لب داشتند
و حلقه وار به سمت شوکا می آمدند
پاهایش قدرت نداشتند و او را در بلند شدن یاری نمیکردند. صدا در گلویش خفه شده بود و توان جیغ

زدن نداشت. احساس سنگینی عجیبی بر روی قفسه سینه داشت انگار که بختک به رویش افتاده بود. حلقه
ی بهادر و دوستانش تنگ تر میشد و توان شوکا برای فرار کمتر. آخرین تلاشش
را برای فرار کرد. دهان باز کرد تا از ته دل جیغ بکشد که با تکانهای عمو حسن از خواب بیدارشد.
در رختخوابش نشست. قطرات عرقی سرد از شقیقه هایش جاری، ضربان قلبش افزایش یافته و بغض
گلویش را گرفته بود. دست به روی قفسه سینه اش گذاشت. لرزش آن را بواسطه طپش قلبش احساس
میکرد. عمو حسن که شرایط نامساعد شوکا را دید از جا بلند شد و لیوان آبی را که همیشه موقع خواب
بالای سرش میگذاشت برداشت و به دست شوکا داد: -بخور بابا… خواب دیدی. نترس!
شوکا آب را یک نفس خورد. لحاف را به سرش کشید و بدون حرفی سر بر بالشت گذاشت. هنوز
چشمهایش گرم نشده بودند که مجددا قیافه منحوس زینال جلوی دیدگانش جان گرفت. این دفعه خودش از
خواب پرید. سوره ی ناس را زیر لب خواند.
نگاه به ساعت نصب شده روی دیوار کرد. با دقت فراوان فهمید ساعت از شش گذشته است. باید مقدمات
صبحانه را برای مهمانها فراهم میکرد.

لباس گرم پوشید و به سمت قنات راه افتاد. با هر صدایی به دور و برش نگاه میکرد. هنوز وحشت آن
خواب از وجودش رخت برنبسته بود. نزدیک قنات رسیده و هوا تقریبا روشن شده بود.
در این هنگام دو دست مردانه از پشت دور کمرش حلقه زد و صدایی آرام بیخ گوشش گفت:
-کجا میری خاله قزی؟
نفس در سینه شوکا حبس شد انگار که دستهای عزراییل به دور کمرش پیچیده شده بودند. حلقه دستها
هرلحظه تنگ تر میشد و ترس شوکا و لرزش اندامهایش بیشتر. زبانش قفل شده و اجازه ی هر حرکتی از
او گرفته شده بود. ضعف بر اندامهایش چیره و چشمهایش تیره و تار شد. بین دستها به پایین لغزید. در
آخرین لحظات صدایی آشنا شنید : -نترس خانمی منم رسول…
چشمانش را که باز کرد چهره ی رسول را مقابلش دید. شوهرش بود. با موهای کوتاه شده و لباس
سربازی. باورش نمیشد که بعد چندین ماه بیخبری رسول به خانه برگشته بود. سرش را به اطراف گرداند
روی زمین بین درختها دراز کش بود. احساس گیجی و منگی داشت . دستی به صورتش کشید. با صدای

قهقهه ی رسول به خودش آمد. خواب شب قبل تکرار شده با همان صحنه. با این تفاوت که به جای زینال
فردی که دل و جانش را به او بخشیده بود در مقابلش قرار داشت. یاد حرف بی بی افتاد که همیشه میگفت
»قدیمیا راست میگن خواب زن چپه«. لبخند کمرنگی روی لبش آمد.
رسول که تا آن لحظه محو صورت همسرش بود با لهجه غلیظ مازندرانی گفت:
– چه عجب لبخند شوکا خانم رو دیدیم!
شوکا هوشیار شد. شدیدا از رفتار رسول شاکی بود. بین دوراهی محبت کردن و ابراز علاقه به رسول و
بی محلی به او به علت رفتار ناپسندش قرار گرفت:
-به نظر تو الان باید چکار کنم؟ سپیده نزده از لای درختا م ِث عجل معلق بیرون اومدی و من قبضه روح
کردی اونوقت میخوای واست برقصم؟ رسول دستی لابلای موهایش کشید و خیلی جدی گفت:
-باور کن فکر نمیکردم تا این حد بترسی وگرنه قلمای پام میشکست و پشت درخت قایم نمیشدم. از بالای
درخت خودمو روت مینداختم سپس مثل بمب از خنده منفجر شد.
رسول بذله گو و شوخ بود. آنقدر دلقک بازی در میآورد که خنده را در اوج غم و اندوه، میزبان لبهای فرد
مقابلش میکرد.
شوکا که هنوز دراز کش بود، بی توجه به سرخوشی رسول ناگهان متوجه روشنایی روز شد. به سرعت
از جا برخاست و بلوز و دامنش را که پر از برگ درختان بود با دست تکاند. لباسها نم زمین را به خود
گرفته بودند. به اطراف چشم گرداند تا سطلش را بیابد. بلند گفت: -خدا مرگم… دیر شد… الان همه منتظر صبحونه ن! رسول با تعجب پرسید: -همه؟ به چشمهای رسول خیره شد. چقدر دلتنگش بود. دلش رضایت نمیداد در
ابراز محبت به رسول پیش قدم
باشد خصوصا با کاری که رسول انجام داده و شوکا را تا سر حد مرگ برده بود. خونسردانه گفت:
– تیمور خان و اهل و عیالش و مهموناش اومدن !
سپس بی اعتنا به رسول سطل را برداشت و با گامهایی بلند به سمت چشمه راه افتاد
رسول که تازه به عمق ناراحتی شوکا پی برده بود از پشت سر داد زد: – بگم غلط کردم راضی میشی؟
شوکا ریز خندید. سر جایش ایستاد. به عقب برگشت. لبخند زیبایی را به شوهرش هدیه کرد. رسول
ساکش را که از پشت درخت برداشته بود به طرفی پرت کرد با چند قدم بزرگ خودش را به شوکا رساند.
همسرش را درآغوش کشید سرش را لای موهای او برد و نفس بلندی کشید:
– این دفه خیلی بیشتر از همیشه دلتنگت بودم. دو هفته مرخصی گرفتم. انشا… همین روزا بساط عروسی
رو راه میندازیم. …
آنقدر دلتنگ هم بودند که دل کندن از یکدیگر آسان نبود. زمین نمناک جنگل، برگهای خیس پاییزی و
حضور حشرات ریز جنگلی هم نتوانستند مانع معاشقه های آن دو دلداده شوند.
با شروع آواز بلبل به خود آمدند. لباس رسول به واسطه نم زمین و عرق خیس شده بود و لبهای شوکا
متورم و دردناک. کوفتگی بدنشان به علت سفتی و سختی زمین غیر قابل انکار بود.
شوکا با دو دست محکم به صورتش زد: -خاک بر سرم… صبحونه ی خان دیر شد!
با عجله بلند شد. لباسش کثیف تر از آن شده بود که با تکاندن تمیز شود. نگاهی به سرو وضع رسول کرد.
وضعیت او هم بهتر از شوکا نبود. چشم در چشم هم شدند و با صدایی بلند خندیدند.
رسول دستی به موهای کم پشتش که در ناحیه شقیقه ها خالی شده بود کشید:

– هرکی ما رو با این وضع ببینه آبروریزی بدی میشه! شوکا دست رسول را محکم گرفت: -بجنب تا دیرتر از این نشده در طول راه بدون وقفه تمام اتفاقاتی را که در مدت نبود شوهرش روی
داده بود مو به مو تعریف میکرد.
رسول هم از اوضاع نابسامان مرزها به دنبال جریانات انقلاب در کل ایران و رشادتهاش در محافظت از
مرزهای کشور میگفت و اینکه رییس پاسگاهی که در آنجا خدمت سربازی اش را میگذراند به او قول داده
بود که رسول را به عنوان یک نیروی کارآمد بعد اتمام سربازی اش نگه دارد و مقدمات استخدام شدنش را
در ارتش فراهم کند.
هرچند شوکا راضی به دور شدن از پدرش و رفتن به مکان محروم و نا امن سیستان و بلوچستان نبود ولی
رسول او را قانع کرد که بعد چند سال با موقعیت بهتری از نظر اجتماعی و مالی به مازندران برخواهند
گشت.
وقتی که به عمارت رسیدند زینال و پدرش مشغول انجام ریزه کاریهای مربوط به لوله کشی بودند.
حسن شاکی و غرغرکنان از دیر آمدن شوکا نگاهی به آن دو کرد.
با دیدن رسول اعتراضش را فرو خورد و چشمانش از شادی درخشید. به سمت رسول رفت و با کف

۳۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن