رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت پانزده

 خوشحالی توچهره ش نقش بست. به سمتم اومد. کتاب رو به دستم داد و
پیش پام نشست.
نگاهی پرسشگرانه بهش کردم:
-»دلیلی نداره رو زمین بشینی. بلند شو روی مبل بشین. جا واسه هردوتا مون هست«
چشماشو گرد کرد تو صورتم: -»ولی…«
-»ولی و اما نداره … اینطوری نمیتونم اشکالاتو بگم. منم که نمیتونم رو زمین بشینم«
از جا بلند شد. لپاش از خجالت گل انداخته بود. با شرم و حیا اونطرف مبل نشست. سرش پایین بود.
پرسیدم: -»چرا سرخ شدی؟« با من من جواب داد: -»آقا ما رعیتیم… جامون زیر پای شماست نه کنارتون « خنده ی بلندی کردم: -»بیا اینورتر دختر… اینطوری نمیتونم برات قرآن بخونم« کمی نزدیک شد. قرآنو باز کردم جای سوره ی یوسف یه کاغذ تا شده
بود. پرسیدم: -»تا آیه ی چند باید بخونی؟« لکنت زبون کرفته بود:
-»ت..ت..تا..پن…پنج«
به روش نیاوردم که بیشتر از این خجالت نکشه. همه چیش برام جالب بود. قلدر بازیش. سادگیش و حالا هم
شرم و حیای دخترونه ش. تمام سعیمو میکردم که کلمه ای رو اشتباه نخونم. ماجان هم گردن کشیده بود و
با چشماش خط میبرد. پنج آیه که تموم شد به ماجان گفتم: -»حالا بیا نزدیکتر و تو بخون« یه کم دیگه نزدیک شد.اونقدر که فاصله مون به اندازه ی دو وجب
بود.بوی خوشی تو بینیم پیچید. دومرتبه
دماغموچین دادم و بو کشیدم. بعید بود که ماجان عطر داشته باشه. عطر خاص اعیان و اشراف بود نه
رعیتها. با حیرت از ماجان پرسیدم: »عطر زدی؟«
ماجان کف دستشو به سمت بینیش برد و لبخند زیبایی روی لبش نشست. در جوابم گفت:
-»عرق گل یاس رازقیه… به دستام می مالم. نمیذاره خیلی زمخت و خشک بشه«
قرآن روجلوش گرفتم: -»بخون«
کلماتو به سختی ادا میکرد. شاید سر یه کلمه اونقدر من من میکرد که حوصله م سر میرفت. بوی یاس هم
بدجوری این وسط وسوسه کننده بود. آیه ی پنجم رو که خوند. نفس بلندی کشیدم. ماجان قرآن رو بست .
قطرات عرق روی پیشونیش دیده میشدکه علتش خجالت از ارباب و عدم تواناییش در روون خوندن قرآن
بود. از جا بلند شد و رو به من گفت:
-»خیر ببینی ارباب. خدا حفظت کنه. غم به دلم بود فردا جلو دوستم چکار کنم. من برم چایی دم کنم و
بیارم«
بوی یاس بدجوری سرمستم کرده بود. هنوز یه قدم دور نشده بود که دستمو دراز کردم و به دامنش چنگ
زدم: -»ماجان!«
به سمتم برگشت ومتعجب به دستم که دامنشوگرفته بودم نگاه کرد. چشمشو از دامنش گرفت و خیره ی
چشمام شد. چشمای تیله ای و شهلاییش وسوسه انگیز بود. به سمت خودم کشیدمش. دامنشو ول کردم و به
بازوش چنگ انداختم. متحیر مسیر دستمو دنبال میکرد. با ناله گفت: -»آقا…«
میدوستم از چی ترسیده. چیزی که بین اربابها و رعیتای جوان زن شایع بود. اونقدر ساده بود که به ذهنش
نرسید حتی اگه اهل کاری هم بودم با اون پای لنگم چکاری ازم بر میومد. به سمت خودم کشیدمش. فاصله
مون خیلی کم شده بود. روی دو زانو پیش پاهام نشست. از ترس میلرزید. با ناله گفت:
-»نه.. آقا نه..« سرشو روی زانوام گذاشتم و دستمو روی سرش . آهسته گفتم: -»بوی عطرت آرومم میکنه ماجان!«
سرشو بلند کرد و با چشمای اشکی تو صورتم خیره شد. برام عجیب بود که در کنار این دختر چهارده
ساله به آرامش میرسیدم. نگراتی رو در چشماش میدیدیم. چند بار دهن باز کرد که چیزی بگه ولی
منصرف شد. مجددا سرشو روی زانوم گذاشت. با صدای بغض کرده ش گفت:
-»پدر مهری رعیت بود. اربابشون مهری رو دوست داشت. بهش گفته بود تحت هیچ شرایطی پشتشوخالی
نمیکنه و تا آخر عمر اونو پیش خودش نگه میداره. ولی دروغ گفت. به سال نکشیده ملکشو فروخت.
مهری از اربابش حامله بود. آبروشون رفت و در به در شدن.
مجددا سرشو بلند کرد. اشک توچشماش جمع شده بود. انگشت اشاره م رو روی بینیم گذاشتم:
-»شیشششش«
همین حروف بی معنی واسه آرامش ماجان کافی بود. روی مبل کنارم نشست. دیگه توچشماش ترسی نبود.
دستشو تو دستم گرفتم. نمیدونستم چی بگم و چه قولی بهش بدم. خودمم لنگ در هوا بودم.
اختیاری از خودم نداشتم. پدرم، خدام شده بود و واسه لحظه لحظه ی زندگیم نقشه می کشید. چند وقتی هم
زمزمه ی ازدواجم با دختر یکی از رجال دربار رو پیش کشیده بود.
داییم تاحر فرش بود و تو بازار حجره ی بزرگی داشت. بواسطه ی شغلش ارتباط خوبی با درباریان پیدا
داییم هم
کرده بود. پدرم به هر دری میزد تا من وارد سیاست بشم واسه همین دست به دامن داییم شده بود.
پیشنهاد کرد با دختر مظفری یکی از مردای دربار پهلوی که از دوستاش بود ازدواج کنم. این پیشنهاد شدیدا
مورد استقبال خونواده م قرار گرفت. همه حق داشتن در مورد زندگی من نظر بدن الاخودم.
ولی اون لحظه مال خودم بود. دستمو دور کمر ماجان انداختمو اونو توآغوشم کشیدم. چونه مو روی سرش
گذاشتم و با لحنی مطمئن ولی آرام گفتم: -»من مثل ارباب دوستت نامرد نیستم«
مدتی به همین وضع گذشت. با صدای »ماجان،ماجان« گفتن باجی به خودمون اومدیم. ماجان به سرعت از
من جدا شد. کتاب قرآنو برداشت. روی یکی از صندلیای پشت میز نهارخوری گذاشت و با هول و ولا

گفت: -»بعدا میارم میبرمش« با عجله از در عما رت بیرون رفت. باز من بودم و سکوت عمارت. تصمیم گرفتم به محض بازگشت به
تهران مخالفتمو در مورد ازدواج با
نسرین مظفری به همه بگم. عشق و علاقه به ماجان دلیرم کرده بود. میدونستم که خونواده م خصوصا
مادرم با شنیدن این حرف شمشیراشونو از رو میبندن و احتمال داره بابا قلی و خونواده ش رو از عمارت
بندازن بیرون. ولی مرگ یه بار و شیون هم یه بار. بیست و دو سال من به حرف اونا گوش کردم یه بار
هم اونا حرف منو قبول کنن.
تو اوهام و خیالات خودم بودم که باجی و ماجان سینی غذا به دست وارد عمارت شدن.
باجی همینطور که سینی غذا تو دستش بود و به سمت میز نهار خوری میرفت گفت:
-»ببخشید آقا غذاتون دیر شد. همش تقصیر حسین ورپریده س. نزدیک بود همه ی ما رو به سکته بده!«
-» حالش چطوره؟ «
-»بردیمش مریضخونه… سرشو شیش تا کوک زدن. خدا خیر بده به عباس. وقتی ننه و باباش رفتن خونه

شون و گفتن حسین از بالا بوم افتاده، خودشو جلدی رسوند مریضخونه«
از شنیدن نام حسین اخمی بین ابروام نشست. به ماجان نگاه کردم. چشماشو ازم دزدید.
ربابه آهی کشید و ادامه داد: -»یعنی بازم میان؟« -»کی بازم میاد؟ از کی حرف میزنی؟« -»از عباس ارباب جان..یعنی بازم ننه و بابای عباس میان خواستگاری؟
اتفاق امروز رو به فال بد نمیگیرن؟ « اصلا دلم نمیخواست صحبت خواستگاری ماجانو پیش بکشه ولی تا پدر
و مادرم مطلع نمیشدن و همه چی
رسمیت پیدا نمیکرد، دلیلی واسه غیرت بازی نمیدیدم. در جواب باجی گفتم:
-»کسی که ماجانو بخواد پای بدو خوبشم وایمیسته. در ثانی مگه ماجان چند سال سن داره که هول
برت داشته؟!«
-»چارده، پونزده سالشه… من همقد این بودم بچه بغلم بود. دخترم یه بهاری داره ارباب. دختری که به
شونزده برسه و خونه ی باباش باشه ترشیده س… بعدشم آقا جان،کی از عباس واسه ماجان بهتر؟!

ماشا…خوش قد و بالا، کارشم که معلومه. با باباش رو زمینای شما کار میکنه. از سر خودمونم زیاد هست. شما
به دخترای دورو برتون نگاه نکنید که خواستگارا از سرو کول هم بالامیرن. مگه چند تا خواستگار واسه
ما فقیر بیچاره ها میاد؟ یکی یا دو تا… وای به حالمون که دومی هم ماجانو نپسنده. اونوقت تو روستا حرف
به دور میفته که حتما دختر بابا قلی عیب و ایرادی داره که دو تا خواستگار نپسندیدنش
نگاهی به ماجان انداختم که عصبی بود و ناخن شستشو میجوید.
اونشب تا صبح نخوابیدم . به این فکر میکردم که نکنه عجولانه تصمیم گرفتم و عشقم به ماجان از روی
هوسه و دختر بیچاره رو هوایی کردم. ولی واقعیت این بود که حضور ماجان بهم آرامش میداد.
داستان که به اینحا رسید ارباب نادر نگاهی به شوکا انداخت که روی مبل لمیده و با چشمانی قرمز
میخکوب اربابش شده بود. لبخند تلخی بر لبان ارباب نادر ترشیزی نشست که حاکی از تلاطم درونش بود.
به شوکا گفت: -اگه خسته شدی باقیش باشه فردا.. شوکا کنجکاو ادامه ی داستان بود: -نه… اصلا… لطفا ادامه بدید

شوکا از جا بلند شد و به سمت ارباب که روی مبل دو نفره ی نزدیک شومینه نشسته بود رفت. با فاصله از
او نشست. ارباب به سمت شوکا چرخید تاللو اشک در چشمانش مشهود بود. با صدایی خش دار گفت:
-روز بعد باید به تهران برمیگشتیم. منتظر ماشینی بودیم که پدرم برامون فرستاده بود. ماجان بقچه به دست
وارد عمارت شد. آلفرد و دیوید مشغول جمع کردن وسایلشون در اتاقای بالا بودن.
ماجان بقچه ای را به سمتم گرفت: -»نون محلیه، مادرم واسه ارباب پخته. میذارم رو چمدونتون«
بعد گذاشتن نون روی چمدون پیشم اومد و همین جایی نشست که تو نشستی. سرشو پایین انداخت. با
انگشتای دستش بازی میکرد. معلوم بود که میخواد چیزی بگه ولی روش نمیشه. نگاهشو به در عمارت دوخت وگفت
شما به من خیلی لطف دارید آقا، اتفاقی که بینمون افتادو فراموش کنید. من به حساب محبت شما به
رعیتتون میذارم. فاصله ی منو شما به اندازه ی یه دره س که هیچوقتم پر نمیشه! اینطوری هم شما راحت
ترید و هم من عذاب نمیکشم«
دستشو گرفتم. باز بوی عطر گل یاس به مشامم خورد. به سمتم چرخید. گفتم:

-»تا این حد به من بی اعتمادی؟ چون تو مدت کوتاهی بهت علاقمند شدم فکر میکنی همش خیال و هوسه؟
مگه واسه اینکه یه نفر به کسی علاقمند بشه چند وقت لازمه؟ من این دره ی فاصله رو پر میکنم… حالا
ببین!« یه قطره اشک از گوشه ی چشمش چکید:
-»آقا، من به حق خودم قانعم. همون پسر صفدر از سرمم زیاده… با من اینکارونکنید ارباب… نذارید مثل
زلیخا رسوای عالم بشم!«
از تشبیهش خنده م گرفت. از اینکه به من نسبت یوسف داده بود پر از غرور شدم. انرژیم مضاعف شد:
-»ولی زلیخا هم بعد بی آبرو شدن سهم یوسف شد« دستشو از دستم بیرون کشید.از جا بلند شد و محکم گفت:
-»ولی من نمیخوام مثل زلیخا رسوا بشم. شما هم منو فراموش کنید. به نفع هردو تامونه! نذارید بیشتر از
این بهتون دلبسته بشم!«
دست انداختم به سمتش که تو بغل بگیرمش. جا خالی داد. دستم گیر کرد به گردنبندش و پاره شد. ماجان با
سرعت از در خارج شد. نگاهی به دستم انداختم. گردنبند درست شده از هسته های خرما ، لای انگشتام
آویزون بود.

۱۴۰ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن