رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت هیجده

با بستن چشمهایش اطمینان داد که به اوکمک خواهد کرد. ارباب سرش را خم کرد. بوسه ای بر سر شوکا
نهاد. گرمایی مطبوع از فرق سر تا نوک انگشتان پای شوکا انتشار یافت
ارباب مغرور با آن نگاه نافذش که تا چندی قبل زهره بر دل شوکا آب کرده بود از رعیتش خواهش.
میکرد. چه در پس پرده وجود داشت که تا این حد ارباب نادر ترشیزی را محتاج شوکا کرده بود
ارباب از شوکا جدا شد و به سمت شومینه رفت. شوکا احساس سرما کرد. به سمت مبل رفت و شال بافتنی
را روی دوشش انداخت. ارباب نادر دستش را روی آتش شومینه گرفت. آتش شعله ور تر و اتاق را روشن
تر کرد. پشت به شومینه و رو به شوکا زبان به تعریف گشود:
-در روز مقرر شده به همراه مادرم و شهین تاج خواهر بزرگم به منزل مظفری رفتم. تمام راه تو این فکر
بودم که چی به نسرین بگم و در مورد چی با هم حرف بزنیم.چند بار از ذهنم گذروندم که واقعیت عاشق
بودنم به دختر رعیتمونو بهش بگم و آگاهش کنم که هیچ علاقه ای به وصلت با اون ندارم ولی مطمئن بودم
که با مطرح کردن این موضوع نه تنها حکم اخراجمو از دربار بلکه عاق والدین شدنمو هم امضا کردم.

چه بسا مظفری با قدرت و نفوذی که تو دربار داشت مشکلاتی هم واسه خونواده م فراهم میکرد چون
اونطور که از حرفای دایی اعتمادالسلطنه بر میومد مظفری منو به عنوان دامادش در دربار معرفی کرده
بود. پس جلسه ی آشنایی و دیدار من و نسرین کاملافرمالیته بود و به درخواست مظفری واسه متجدد
نشون دادن خودش صورت گرفته بود. تمام امیدم این بود که گفتگومون به سمتی بره که نسرین منو
نپسنده! اونوقت با فراغ بال یه فکری واسه صیغه ی ماجان میکردم. مجبورش میکردم به فرار… بعد مدتی
هم عباس باالجبار صیغه عقد رو فسخ میکرد. ماجان هم با فرارش ثابت کرده بود که صیغه از نظر اون
فسخه!
عمارت مظفری بسیار بزرگتر و مجلل تر از خونه ی ما بود. مبلمان و چیدمان خونه نشون دهنده ی رفت
وآمد فرنگیا و ارتباط مظفری با اروپا بود. استقبال و پذیرایی گرم مهرانگیز بانو مادر نسرین، مادر و
خواهرم رو به وجد آورده بود. حدود پنج دقیقه بعد از ورود ما، نسرین بسیار آراسته و مرتب به سالن
پذیرایی اومد و خوشامد گفت.
با اشاره ی مادرم و مهرانگیز بانو از جا بلند شدم و همراه نسرین به اتاق تعیین شده رفتیم. یه جمله از
خارجیای دارالفنون به یاد داشتم که در همزمانی ورود به جایی به خانما میگفتن»فرست لیدیز«
زمانیکه نسرین با دست بهم تعارف کرد که وارد اتاق بشم طوطی وار گفتم:
-»فرست لیدیز«
فهمیدن این جمله ی فرنگی واسه دختر مظفری که با اروپاییا ارتباط داشت کار سختی نبود. نسرین خنده ی
زیبایی روکه نشونه ی رضایت از رفتارم بود تحویل داد.
بعد جاگیر شدن پشت میز چهارنفره ی چوب گردو، دستامو روی میز بهم قفل کردم و به نسرین گفتم:
-»شما اول شروع کنید«
نسرین با ظرافت کامل یقه ی لباسشو که یه پیرهن نیمه بلند با آستنایی از جنس حریر بود، درست کرد و با
آرامشی که کمتر در خانمای اون موقع میدیدم گفت: -»بهتره اینجا شما مقدم باشید به چهره ش دقیق شدم. زیبا بود… خیلی زیباتر از ماجان با لحنی عصبی گفتم -»مگه جایی هم واسه حرف زدن مونده؟ نسرین با چشمای گرد شده نگام کرد: -»فکر میکردم شما بیشتر از همه واسه این وصلت اشتیاق دارین فورا در جوابش پرسیدم:
-»اونوقت چرا همچین فکری کردین؟ -»به خاطر خونواده تون… شرایط اونا براتون مهم نیست؟«
گیج شده بودم . مونده بودم از چی حرف میزنه… مگه خونواده م چه شرایطی داشتن؟! نگران شدم
-»در مورد چی حرف میزنین؟ با دست گیره ی موشو درست کرد و گفت:
-»خیلی برام جالبه که تا این حد از امورات دورو برتون بی اطلاعین… میدونید که رضا شاه پهلوی
مخالف بازمونده های قاجاره و تا جایی که تونسته اونا رو نابود کرده… حتما هم شنیدین که زنان
حرمسرای قاجار با رونده شدن از قصراشون به فساد وگدایی رو آوردن! هرچند پدر شما جزو افرادی
بوده که پرونده ی سیاهی نداشته ولی افرادی تو دربار هستن که بیمارن و دنبال خونه خراب کردن بقیه.
اونم فقط به نفع جیب خودشون. یه پرونده ی ساختگی واسه پدرتون درست میکنن و کل ثروتشو بالا
میکشن. ولی حضور شما تو دربار و عنوان داماد مظفری رو داشتن همه ی اونا رو خلع سالح میکنه. اینه
دلیل حرف « ی که زدم
زبونم بند اومده بود. از خودم خجالت کشیدم. دختر مظفری بهتر از من وضعیت و شرایط سیاسی زندگی ما
رو میدونست. این دختر چیزایی رو بهم میگفت که اگه در خواب از کسی میشنیدم وحشت میکردم. عمق
فاجعه رو درک میکردم چون آواره شدن شاهزاده های قاجار به دست رضا پهلوی رو دیده بودم. اون
موقع بود که فهمیدم اگه پدرم در ابتدا به خاطر جاه طلبیش دنبال این بود که منو به دربار بفرسته، در اون
موقع دلیل محکمتری داشت و اونم ترس از نابودی و از همه پاشیده شدن خونواده ش بود. ولی یه نکته
برام جالب بود که مظفری این وسط چی گیرش میومد که با ازدواج من با دخترش موافقت کرده بود.
خیلی صریح پرسیدم: -»اونوقت این وسط چی گیر پدر شما میاد که رو این ازدواج مصره؟ نسرین خنده ی نسبتا بلندی کرد: » همسر تک پسر یکی از رجال ثروتمند و بنام قاجار شدن حداقل
امتیازش ثروتیه که به شما بعنوان همسرم میرسه…« مکثی کرد و سپس ادامه داد: » پدرتون به پدرم قول داده عمارت و تمام زمینای شمال روپشت قباله م
بندازه پوزخندی زدم: »پس معامله کردین؟ سریع جواب داد:
-»معامله ی پایاپای« ادامه دادم: -»شما نظرتون در مورد ازدواج با من چیه؟« -»مگه فرقی هم میکنه! مگه قراره کسی طبق خواسته ی من عمل کنه؟ سرمو به علامت تأیید تکون دادم. جفتمون قربانیای خواسته های جاه
طلبانه و خودخواهی والدینمون
میشدیم. با این تفاوت که یکی از قربانیا دختر زرنگی بود که در جریان امورات پدرش قرار داشت
هرچند نقشش در تصمیم گیری ضعیف بود. اون سر قضیه هم من بودم که بی خبر از همه جا… نه از
اوضاع و احوال آگاهی داشتم و نه حق نظر دادن و تصمیم گیری. حالم از خودم بهم میخورد که تا این حد
بی عرضه بودم!
دلیلی واسه تو اتاق موندن و صحبت کردن نبود. برای نجات خونواده م باید پشت پا میزدم به عشق و
احساس و خواسته ی قلبم…
از جا بلند شدم و به سمت در اتاق راه افتادم. صدای نسرین رو پشت سرم شنیدم که میگفت:
-» نا احت نباشین… ما هم مثل خیلیای دیگه که به زور ازدواج کردن
به سمتش چرخیدم. فکر کنم غم لونه کرده توچشمام خیلی واضح و تاثیرگذار بود که ادامه داد:
-»سعی میکنم همسر خوبی براتون باشم. هرچند عادت به ناز کشیدن ندارم
از همه طرف تیربارون حرفا میشدم. از پدر، مادر، پنج خواهرم و حاال هم دختر هفده ساله ی مظفری که
با دست پیش میکشید و با پا پس میزد. جلوتر از نسرین از اتاق خارج شدم. کسایی که تو سالن بودن با
دیدن ما دست زدن و بهمون تبریک گفتن. همه چی مصنوعی و از قبل برنامه ریزی شده بود.
نسرین دختر زرنگی بود. بواسطه ی ارتباط خونواده ش با اروپاییها، اطلاع داشتن از امورات پدرش و
مسائل سیاسی، علیرغم اینکه تا کلاس نهم بیشتر نخونده بود خیلی میفهمید و به روز بود . بر خلاف من
که با وجود در دست داشتن مدرک لیسانس در رشته ی امور نظامی به خاطر عزیز دردونگی و تحت
سلطه ی والدینم بودن فردی وابسته بار اومدم. تمام سالهایی هم که در رشته نظام درس میخوندم هدفم فقط
رها شدن و اتمام هر چه زودتر درسم بود. ولی واقعیت امر چیز دیگه ای و سرنوشتم جور دیگه ای رقم
خورده بود. برای حفظ موقعیتم در دربار و حمایت از خونواده م و از همه مهمتر زیر سلطه ی مظفری و
نسرین قرار نگرفتن، باید عوض میشدم. مردی میشدم مثل پدرم، رشید خان ترشیزی، پر صلابت و پر
غرور. همینم کم بود که علاوه بر والدین و پنج تا خواهر، مظفری و خونواده ش هم لحظه به لحظه ی
رفتارامو برام مشق میکردن. ولی ایکاش، ایکاش قبل از اینکه این اتفاقا میفتاد ، همون موقع که قلبم مقابل
ماجان لرزید به این نکته پی میبردم. یا لگام میزدم به قلبم و یا اونقدر شهامت پیدا میکردم که گوی سبقت
رو از عباس می ربودم.
همون اندازه که خونواده م از این وصلت سرمست از شادی و غرور بودن من غمگین و افسرده. فقط
ظاهر سازی میکردم. تو رویاهام من و ماجان بودیم در شمال. توی یه مزرعه ی بزرگ که خونه مون هم
اونجا بود دور بودیم از شلوغی و سیاست. اونقدر تحت سلطه ی رشید خان و مهین تاج بانو قدم برداشته
بودم که زندگی رعیتی واسم آرزو شده بود. ولی همه ی این رویاها، دلخوشی های کنار ماجان بودن، نقشه
های موقع خوابم واسه رها شدن از چنگالی زندگی اشرافی و تجملاتی و سیاست، با عروسی منو نسرین
به پایان رسید. فقط این قلب صاحب مونده بود که ریتم خودشو میزد که با یادآوری ماجان خودشو دیوونه
وار به قفسه سینه میکوبید و با دیدن چهره ی زیبای نسرین مثل گنجشک اسیر بارون، سردو یخ زده
میشد.
روز عروسیمون تا دو تا کوچه اونطرفتر رو چراغونی کرده بودن. از اول کوچه تا دم خونه رو میز چیده
بودن و روش ظرفای شیرینی بود تا هرکی از اونجا رد میشه دهنشو به شیرینی عروسی تک پسر رشید
خان ترشیزی شیرین کنه. پدرم واسه اینکه خودی به درباریان دعوت شده از طرف دایی اعتمادالسلطنه و
مظفری نشون بده سنگ تموم گذاشته بود.
تعدادی از همکارای سابق پدرم با بخشش بیش از نیمی از ثروتشون مورد لطف شاه پهلوی قرار گرفته،
از چنگال مرگ رها شده و به مجلس عروسی دعوت شده بودن. لباس عروس و داماد به پیشنهاد عروس
خانم توسط یکی از دوستان مظفری از فرانسه خریداری و به ایران آورده شده بود.
بهترین خونه های موجود توکوچه رو واسه عروسیمون آماده کرده بودن. مردای اشرافی و درباری تو
خونه ی ما پذیرایی میشدن. سه تا رقاص زن کارکشته و دو تا خواننده زن ومرد هم دعوت شده بودن و از
لحظه ی ورود اولین مهمون میخوندن و می رقصیدن. خونه نوه ی عموی پدرم، میزا سالار خان هم که کم
از خونه ی ما نداشت مقر پذیرایی خانمای درباری و اشرافیا و عروس خانوم بود که دو تا خانم هم واسه
آواز خوندن و رقص در اونجا مستقر شده بودن. سه، چهار تا خونه هم واسه پذیرایی مهمونای عادی و
همسایه ها بود که واسه اونا هم داریه زن آورده بودن.
قرار بود که مراسم حموم برون داماد خونه ی جیران باشه و بعد از اون با غلامرضا و ساقدوشام به
دنبال عروس خانم میرفتیم.
شلوار و ژیله مو که پوشیدم، نگاهی توآینه قدی به خودم انداختم. از توآینه جیرانو دیدم که بهمراه طوبی
خواهر دومیم با سپند دون وارد اتاق شدن. طوبی با دیدنم گفت:
-»ماشا… هزار ماشا… داداشم مثل ماه میمونه کی گفته دختر مظفری ازش سرتره… هرکی گفته غلط
کرده
جیران نزدیکم اومد با قد بلندی کردن سپندونی رو که به صورتم میرسید، جلو چشمانم گردوند:
-»چشم حسود کور بشه. بترکه. ریز ریز بشه…« دود تو بینی و حلقم رفت. به سرفه افتادم:
»بسه دیگه… بوی دود گرفتم. یکی رومو ببوسه میگه داماد از پای بساط شیره و تریاک بلند شده!«
زنجیر ساعت تو جیبی رو به دکمه ی ژیله نصب کردم و ساعت رو توجیبم گذاشتم. کش پاپیون زرشکی
رو دور یقه م انداختم. دکمه های سردست رو هم به آستینام زدم. کتمو پوشبدم و رو به خواهرام کردم و

۱۷۰ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن