رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت هفده

-قربانتون بشم آقا…اتفاقی افتاده بی خبر اومدین؟
-»اتفاقی نیفتاده…یکی دو روزی اینجا کار دارم« در حالیکه به سمت عمارت میرفتم گفتم:
-»یه لیوان آب سرد برام بیار«
مترصد فرصت مناسبی بودم که بتونم با ماجان صحبت کنم و اونو واسه فرار قانع کنم. باجی با یه لیوان
شربت سکنجبین وارد عمارت شد. بقدری تشنه بودم که همه ی لیوانو یه نفس سرکشیدم.
نهارمو که خوردم واسه استراحت به اتاق بالا رفتم و منتظر غروب آفتاب شدم. میدونستم که عصرا باجی
به روستا میره و بابا قلی هم خودشو مشغول کارای باغ میکنه. پس با خیال راحت میتونستم با ماجان حرف
بزنم.
صدای بلند صحبت کردن یه مرد جوون غریبه از فضای جلوی عمارت به گوش میرسید.از پنجره نگاه
کردم. جوونی بیست ساله و چهار شونه در حال صحبت با باباقلی بود. یه دفه ماجانودیدم که طبق معمول
با لباس مازندرونی با یه سینی که در اون یه لیوان آب یا شربت بود به سمت مردا اومد. از دیدنش خستگیم در رفت .
سینی روبه سمت مرد جوون گرفت. احساس کردم مرد جوون به ماجان خندید و ماجان هم
.حس قشنگی از این کار ماجان نداشتم. لبخندشو با خنده ی شیرینی پاسخ داد .با اطمینان به اینکه ماجان سهم خودمه و بالاخره مال من میشه اونا رو همونجا رها کردم و روی تخت
برگشتم تا چرتی بز نم.
نزدیک غروب از خواب بیدار شدم. همینطور که از پله ها پایین میومدم، ماجان با چراغ توری وارد
عمارت شد. گل از گلم شکفت. با سرعت از پله ها پایین اومدم.ماجان از دیدنم دستپاچه شد و با ِمن ِمن
گفت: -»سلام آقا«
با چند گام بلند خودمو بهش رسوندم. چراغ رو ازش گرفتمو روی میز گذاشتم. ماحان رو به سمت خودم
کشیدمو در آغوش گرفتم. ماجان مثل گنجشکی که اسیر شده باشه التماس میکرد ولش کنم ولی بی توجه به
مقاومتش چشم به تابلوی ناصرالدین شاه روی دیوار دوخته بودم و پشت سر هم میگفتم:
-»اومدم بهت بگم تقریبا همه چی واسه فرار هردومون مهیا شده. خودتو واسه آخر هفته آماده کن. فردا بر
میگردم تهران که برنامه رفتنمونو به آلمان ردیف کنم. پنجشنبه ساعت سه بعد ازظهر لب همون چشمه ای
که همو دیدیدم. باشه؟
صدایی از ماجان نشنیدم. تکونش دادم: -»فهمیدی چی گفتم ماجان؟«
نگاهی به ماجان کردم که از روی دوشم به سمت در گردن کشیده بود.سرمو به سمت در عمارت
چرخوندم. باباقلی با چشمای گشاد شده و رنگ و رویی پریده به ما نگاه مبکرد.
علیرغم اینکه سعی میکردم خودمو از تک و تا نندازم و وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده ولی قیافه ی بی رنگ
و روی باباقلی که خشمی ناشی از غیرت مردونه پشتش پنهون شده بود، شرمسارم کرد.
دهن باز کردم که واسه باباقلی توضیح بدم که نیتم خیره و قصدم ازدواج با ماجانه ولی بابا قلی پیشدستی
کرد و با صدایی که غم و ناراحتی در اون موج میزد گفت:
-»همه ی حرفاتونو شنیدم ارباب، نکنید اینکارو با ما… شما بزرگ مایید. رییس مایید… ازمون جون
بخواید، دریغ نمیکنیم ولی ما رو بی آبرو نکنید…ماجان همقد و قواره ی شما نیست. شما جزو اعیونو
اشرافید با آدمایی مثه خودتون رفتوآمد دارید. همگی یا درباری ان یا اشراف زاده. ماجان بیچاره کجای
زندگی شما جا داره. چند صباحی که بگذره براتون عادی میشه و عیباش گنده تر به چشم میاد. ارباب
بزرگ میگفتن آرزوشون اینه که شما وارد دربار بشید. ماجان حتی سواد خوندن و نوشتن نداره چه برسه
به فهم و شعور رفت وآمد با زنای دربار
خودشو رو پام انداخت و با دست ساقای پامو چسبید. دستام از دور ماجان باز شده بود و دخترک با چشمای
وحشتزده به پدرش نگاه میکرد. از صدای بابا قلی معلوم بودکه گریه میکند. تنش روی پاهام میلرزید. خم
شدم که بلندش کنم . بین هق هقش گریه ش گفت:
-ارباب از ماجان بگذرید… اونو به ما ببخشید. اون شیرینی خورده ی عباسه… چند روز قبل محرم شدن.
با شنیدن این حرف دستام شل شد. خودمو از دستای بابا قلی آزاد کردم و چند قدمبی هدف به سمت پنجره
رفتم. یه مرتبه برگشتم و رو به ماجان گفتم: -»بابا قلی درست میگه؟ محرم عباس شدی؟ ماجان سر به زیر انداخته بود و اشک میریخت. زیر لب گفت: -»بله آقا.. فقط حرکت لباشو دیدم. بابا قلی از جا بلند شد و به سمتم اومد:
-»خیلی وقته صفدر و زنش حرف ماجانو زدن. همه تو روستا میدونستن که عباس خاطرخواه ماجانه…
اونروزم نشون آورده بودن که حسین از بوم پرت شد و خواستگاری عقب افتاد«
رو به ماجان فریاد کشیدم: -»تو هم عباس رو میخواستی؟ جوابم فقط هق هق ماجان بود باباقلی در حالیکه دستاشو را بهم می مالید به سمتم اومد.: -»درداتون به جونم ارباب، خودتونو ناراحت نکنید. ماجان اگه عاشق
عباس میشد خودم سرشو میبریدم که
خاطره ی خواهرم تکرار نشه! کم نبودن دخترایی که سر عشق و عاشقی بی آبرو شدن… «
با حرص تو سالن قدم میزدم و بلند بلند میگفتم:
-»وای… وای از دست شماها! ارباب و رعیت ندارید. همه تون زورگویید. چرا از دخترت نپرسیدی
عباس رو میخواد یا نه؟ باباقلی لبخند تمسخر آمیزی رو لبش اومد:
-»دورت بگم آقا، کدوم بچه صلاح خودشو میدونه که ماجان خیر و صلاحشو الهمه«
دقیقا حرفی که پدر و مادرم بهم زدن. از روز اول واسه زندگیم بریدن و دوختن با این فکر که نمیتونم
درست تصمیم بگیرم. با قاطعیت رو به بابا قلی گفتم:
-»صیغه باید فسخ بشه… ماجان مال منه. همین که گفتم« باباقلی محکم یه دستشو رو دست دیگه ش کوبید و نالید:
-»نگید ارباب… صیغه ی دائم خوندن. زن و شوهرن. ماه دیگه عروسیشونه. بگذر از خیر ماجان… تو رو
به مقدساتت قسم میدم ارباب، بچگی نکن. ماجان به درد تو نمیخوره. تو مردم چی بگم؟ بگم پسر اربابمون
ماجانو میخواست طلاقشو از عباس گرفتیم دادیم به اون… توروخدا آقا، لجبازی نکن. ماجان زن دو
روزته. اون با دنیای شما ناآشناست یا خودش دق میکنه و یا شما رو دق میده
. از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز . کلاغ رو با باز چیکار… نکن ارباب اینکارو با ما«
مونده بودم چی بگم. هم حرفش درست بود و هم نادرست. اگه با فکر به آبروی اونا خودمو کنار میکشیدم،
پس با دل صاحب مرده م چیکار میکردم؟! رو به ماجان گله مند گفتم: -»چرا نگفتی خاطر همو میخواید؟! ماجان گریه میکرد. بوضوح اشک میریخت. جلو اومد. به پام افتاد:
-»چی میگفتم ارباب؟! مگه اجازه ی حرف زدنم داشتم. چند روز پیش صفدر، زنش و عباس با یه مال
اومدن. پدرم نگذاشت نفس بکشم چه برسه بگم عباسو میخوام یا نه…الانم زنشم. زن شرعیش. تو روستا
شیرینی پخش کردن. همه میدونن منو واسه عباس عقد کردن. اگه ذره ای براتون مهمم ازم بگذرید ارباب.
خونواده ی شما هم اگه بفهمن نه تنها به این وصلت راضی نمیشن بلکه ما رو هم از اینجا میندازن بیرون.
به من رحم نمیکنید واسه پدر و مادرم دلتون بسوزه«
دختر بیچاره به پام افتاده بود و التماس میکرد. نمیدونستم چیکار کنم. چه تصمیمی بگیرم. همه چی بهم گره
خورده بود. اینکه ماجان طلاق بگیره امکان نداشت. اینکه به خونواده م بگم ماجانو میخوام هم ممکن نبود.
بغض راه گلومو بسته بود. نفسم بالا نمیومد. تو عمارت به این بزرگی نفس کم آورده بودم«
به سرعت از عمارت بیرون اومدم. سوار ماشین شدم و به تهران برگشتم.
نیمه شب به تهران رسیدم. ذله و کوفته… فشار عصبی وارده شده بیشتر آزارم میداد تا خستگی جسمی.
تمام درها به روم بسته شده بود. پا که به سالن گذاشتم به دلیل تاریکی با مجسمه ی بزرگ مفرغی برخورد
کردم و اون با صدای وحشتناکی نقش زمین شد. خدمتکارا و به دنبالشون پدر و مادرم سراسیمه به سالن
اومدن. غلامرضا و عبدالکریم، خدمتکارای خونه، خودشونو از پشت روم انداختن و با بلند شدن فریادم و
روشن شدن چراغ از مشت و لگدای احتمالی اونا مصون موندم. پدرم با دیدنم غضبناک به سمتم اومد:
-»معلوم هست کدوم گوری؟ رفتی شمال چه غلطی بکنی؟ مگه با مظفری قرار نذاشتی که امروز برید
دنبال کارای استخدامیت تو دربار؟
تازه یادم افتاد که چند شب قبل به پدر نسرین قول داده بودم که به دربار برم که منو به چند تا از رجال
معرفی کنه تا هرچه زودتر کارمو شروع کنم. چیزی غیر از معذرت خواهی تو دست نداشتم. کارد میزدن
خون پدرم در نمیومد خصوصا که نبود منو به حساب خوشگذرونی با دوستای فرنگیم گذاشته بود.
مادرم با دیدن برخورد شدید پدر، کوتاه اومد و به سمت اتاق خواب راه افتاد. در حالیکه خمیازه میکشید
به پدرم گفت: -»زن که بگیره دست از این یللی تللیا بر میداره« .
سرمو پایین انداخته بودم و لبامو از حرص میجویدم همین روزا موضوع ازدواجشو با نسرین قطعی میکنم.
روز بعد نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم. از اتاقم که خارج شدم، پدرم لبخند به لب با یه پاکت نامه
وارد سالن شد و رو به مادرم که در حال بازی با چند تا از نوه هاش بود گفت:
-»اینم نامه دعوت به کار پسرت تو دربار… مظفری خیلی از خودش مایه گذاشت. دستش درد نکنه
نامه ای که پدرم در دستش بود فقط برگه دعوت به کارم نبود، مطرح کننده موافقت ازدواجم با نسرین هم
بود. . چاره ای جز تسلیم نداشتم
مهین تاج بانو مثل همیشه خودخواهانه قرار آشنایی من و نسرین روگذاشت
چیکار میکردم؟ چی میگفتم؟ از یه طرف ناامید از ماجانی بودم علیرغم آشکار بودن عشق و علاقه ش از
چشماش، قلب و زبونش فرسنگا از هم دور بودن و از ترس رسوایی حاضر نبود بهم اعتماد کنه و این سد
جدایی رو از بین ببریم و از طرفی رو در رو بودم با پدر و مادری که نمک گیر خونواده ی مظفری شده
بودن و با استخدام ته تغاریشون در قسمت نظام دربار، تمام تلاش اونا واسه باز یافتن ارج و قرب
سابقشون به بار نشسته بود. هزار هزار بار خودمو تف و لعنت کردم که به دلم اجازه دادم تو یه نگاه عاشق
بشه…
اشک از چشمان ارباب نادر جاری شده بود. بغض گلویش را میفشرد و صدایش دو رگه شده بود. شوکا با
دیدن چهره ی درهم و غمدار اربابش، اشک جمع شده در لبه ی پلکش را با انگشت اشاره ش گرفت. از
جا بلند شد. به سمت ارباب رفت بدون توجه به موقعیت خودش در آن لحظه، دست ارباب را بین دستانش
گرفت. دست ارباب حس تازه ای به او میداد. گرمایی غیر قابل توصیف که بیشتر به ال ٕقا انرژی شباهت
داشت. مهربان گفت: -»دلیلی نداره خاطراتتونو یادآوری کنید وقتی تا این حد آزارتون میده«
ارباب به سمت شوکا چرخید. دستش را از لابلای انگشتان او بیرون کشید. با دو دستش بازوان شوکا را
گرفت. به چشمان شوکا خیره شد:
-»یادآوری اون روزا از غم تلنبار شده تو دلم کم میکنه. هیچوقت کسی رو پیدا نکردم که باهاش درد و دل
کنم. حضورت اینجا ناخواسته منو یاد اونروزا میندازه. لباست، رفتارت و حتی نگاهت«
نگاهش رنگ خواهش گرفت:
-»توکه بهم کمک میکنی، نه؟
تا آنروز شوکا بر این باور بود که درد و رنج مخصوص رعیتهاست. هر کجا پول باشد غم و غصه جایی
ندارد. تا با چشم خود جسد بهادر را ندیده بود مرگ زودهنگام را هم خاص رعیت جماعت و فقرا میدانست

۱۶۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن