رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت هشت


سلولهایش انتشار یافت
دردی که انگار روح از بدنش جدا و جگرش کنده شد. ته مانده ی انرژی اش را
جمع کرد از ته دل جیغ کشید

: – خدایااااا
احساس خیسی با دردی غیر قابل تحمل که در کمر و زیر دلش پیچید او را بی دفاع تر از همیشه کرد.
زینال به رگه ی خون روشن راه یافته ی روی قالی نگاه کرد. هنوز متوجه اوضاع نشده بود که با صدای
غضبناکی که میگفت:» چه گ…ی داری میخوری زینال؟

مگه تو رو نفرستادم سراغ حسن …« به سمت
در برگشت و بهادر را خشمناک درآستانه ی در دید.
بهادر نگاه حیرت زده اش به زینال که روی دخترک رنگ پریده و نیم جان خیمه زده بود میخکوب شد.
چشمهایش به سمت خونی که پهنای قالی را سرخ کرده بود و هرلحظه وسعتش بیشتر میشد کشیده شد.
خودش را بی معطلی به زینال رساند و یقه ی پیراهنش را با دو دست گرفت و او را با یک حرکت
خشمانه از روی شوکا بلندکرد. آتش از چشمانش میبارید:
-بی ناموس من تو رو فرستادم حسن رو بیاری که بخاری اتاقو روشن کنه… فرستادم که دخترشو بی عفت
کنی؟ هاااا؟
به زینال مجال حرف زدن نداد و با مشت و لگد به جانش افتاد.
شوکا روی زمین از درد زیر دل و کمر به خودش می پیچید و نفس در سینه اش حبس شده بود.
ضربات مشت بهادر بی محابا به روی زینال فرود می آمد:
– میخوای بدبختم کنی؟ میدونی چه … خوردی؟ خان بفهمه دخل هردومون دراومده!
باران شدیدتر شده و مستی از سر هردو پریده بود. زینال سعی میکرد توضیح دهد که هنوز اتفاقی بین او
و شوکا نیفتاده است تا خودش را از زیر مشت و لگد بهادر نجات دهد ولی پسر خان شدیدا آمپر چسبانده
بود و به داد و فریادهای زینال گوش نمیداد. همانطور که خصمانه به زینال حمله میکرد داد میکشید:
-دختر بیچاره رو چه بلایی سرش آوردی که اتاق غرق خون شده… زنای کافه شب طلایی کمت بودن که
به این بینوا هم رحم نکردی و بی سیرتش کردی؟خودت میفهمی این کارت چه عاقبتی واسه من داره؟
زینال که از درد ناشی از سیلی ها و لگدهای بهادر به خودش می پیچید عربده میزد:
-بابا… هنوز کاری نکردم . نمیدونم اینهمه خون یه دفه از کجا اومده… به جان تو راست میگم.
شوکا به زحمت خودش را به کنج دیوار کشاند احساس ضعف شدیدی داشت. پی در پی عق میزد و اتاق را

به گند کشیده بود. بوی ترشی و خون حالش را بدتر و تهوعش را بیشتر میکرد.
دعوای بهادر و زینال شدت گرفته بود. زینال که که دید به هیچ طریقی نمیتواند بهادر را قانع کند و اگر
دست روی دست میگذاشت زیر مشت و لگدهای پسر خان له میشد انرژی اش را جمع کرد و به جان بهادرافتاد.
یکی این میزد و یکی آن… مانند دو ببر زخمی به جان هم افتاده بودند.
نه اینکه بهادر دلش برای شوکا میسوخت و انسانیت و نان و نمک خوردن با کسی برایش حرمت داشت
وحشت مطلع شدن خان از اعتیادش، طرد شدن از خانه ی تیمور خان و بی نصیب بودن از ارث او را
دخترش بیشتر از یک سرایدار و خدمتکار ارزش داشتند و بارها از زبان مادرش شنیده بود که زمانهایی
خان به عمارت می آید و از دلتنگیهایش برای عمو حسن درد دل میکند.
از چشمان بهادر خون میبارید. رگهای گردنش ورم کرده بودند. وحشیانه به زینال حمله میکرد و بی محابا
به سرو صورتش میکوبید. فکر بی پولی و ماندن تو خماری و در نهایت کارتن خواب شدن مانع از دیده
شدن گند وکثافتهای سر و صورت زینال میشد که به دستهایش چسبیده بود. خون از دهان و بینی زینال
جاری بود. از درد به خودش میپیچید و خم شده بود.

شوکا کنج اتاق کز کرده بود. بدنش سرد بود. اشک از چشمان گشاد شده اش میجوشید. بطور حتم دیدن
زینال در آن شب برایش وحشت آور تر از دیدن عزراییل بود. تمام این مصیبتها را به پای بی مسئولیتی
رسول مینوشت. اگر او به قولش عمل کرده بود و سر موعد مقرر عروسش را به خانه اش برده بود، شوکا
دچار این مصیبت نمیشد. درد در وجودش می پیچید، به اوج میرسید و برای لحظه ای او را وا میگذاشت.
احساس میکرد دستی درونش، گوشت و خون او را بهم می مالد. ناله های شوکا و فریادهای دو مرد در آن
شب طوفانی در ریزش باران و صدای رعد و برق گم میشد. شوکا سر چرخاند به سمت در اتاق. مردها
بیرون رفته بودند و صدای زد و خورد و ناسزا گفتنشان از ایوان جلوی عمارت به گوش میرسید. قطرات
باران خود را بی وقفه به زمین میکوبیدند. ناگهان صدای ناهنجار عربده ای در هوا پیچید و بعد آن فقط
صدای ریزش باران بود و بس…
بعد از چند لحظه صدای روشن شدن ماشین و دور شدنش با سرعتی وحشتناک به گوش رسید.
باران بی وقفه خودش را به در و دیوار می کوبید و جوی آبی در مقابل عمارت راه افتاده بود.
شوکا چشم باز کرد. هوا رو به روشن شدن بود. سرمای سوزناک زمستان به داخل اتاق راه یافته و دست

و پای شوکا یخ زده و بی حس بودند. گیج و منگ بود. زمان و مکان از یادش رفته بود. پی در پی به دور
و بر نگاه میکرد. درد مبهم زیر دلش او را یاد شب گذشته و بلایی که به سرش آمده بود انداخت. در یک
آن حس کرد که به ته دنیا رسیده است. اشک بر پهنای صورتش جاری شد. احساس ضعف و لرز شدیدی
داشت. دومرتبه ترس رخنه کرده در وجودش شعله ور شد. اتاق بهم ریز بود و گلهای قالی آغشته به
خون. در حالیکه ضعف شدیدی در بدن داشت چهار دست وپا به سمت در اتاق رفت. از چارچوب در
گرفت و به زحمت بلند شد. سرش را از اتاق بیرون آورد، در آن هوای سرد و نیمه روشن متوجه مردی
شد که روی زمین در حالیکه یک پایش از ایوان آویزان شده به پشت افتاده است.
به دلیل سرگیجه شدید نتوانست بایستد. چهار دست و پا خودش را به مرد رساند. بهادر بود. لباسش آغشته
به خون، رنگش کبود وچشمانش باز بود بطوریکه فقط سفیدی چشمهایش دیده میشد. ناگهان شوکا متوجه
چاقویی شد که در ناحیه قلب پسر خان، بطور عمودی تا دسته فرو شده بود
با دیدن این صحنه، چشمهایش از فرط ترس و وحشت گرد و گشاد شدند. زبانش بند آمد و قدرت جیغ.

کشیدن نداشت. بلایی که سرش آمده بود یادش رفت . به مصیبتی که مقابل رویش بود زل زد. شاید دو تا
سه دقیقه خیره ی چهره ی کبود بهادر شد. با صدای کلاغ لانه کرده بر چنار پیر انتهای حیاط عمارت، به
خودش آمد. فاجعه ای که اتفاق افتاده بود بی شک برای خودش و پدرش گران تمام میشد. ناگهان یاد زینال
افتاد. قاتل بهادر و کسی که نیمه شب اژ عمارت گریخت کسی غیر از او نمیتوانست باشد. شوکا دیگر
نمیتوانست وقت تلف کند و در آنجا بماند. بی شک بعد روشن شدن هوا اهالی روستا مطابق معمول برای
جویا شدن از حال پدرش و یا کارهای دیگربه آنجا می آمدند.
در حالیکه چشم از جسد نمیگرفت، چهار دست و پا به اندازه ی چند قدم عقب رفت. به زحمت خودش را
به دیوار رساند . دستش را به دیوار داد و در حالیکه کمرش از شدت درد خم شده بود با حداکثر قوا به
داخل اتاق رفت. با شنیدن صدای پارس سگ بی فوت وقت بقچه ی لباسش را از داخل گنجه برداشت و با
کمری خمیده خودش را به هر زحمتی بود به خارج از باغ رساند و در مسیر رودخانه رو به باال رفت. نه
قدرت فکر کردن داشت و نه قدرت تصمیم گیری. آنچه در ذهنش میچرخید دور شدن از محل بود.
نه هدفی داشت و نه جای معلومی. با یاد آوری صحنه ی قتل بهادر و تجسم مطلع شدن مردم روستا از قتل
بهادر، بارداری شوکا و وضعیت بهم ریخته و آشفته اش، مو به تنش از وحشت راست میشد. حتی
نمیدانست چه بر سرش آمده است…
چگونه میتوانست ثابت کند که قاتل واقعی زینال است؟ چگونه میتوانست بیگناهی اش را ثابت کند؟ وای از
روزی که مردم روستا به بارداری اش پی میبردند… او حتی نمیتوانست ثابت کند که دامنش لکه دار نشده
است…
با احساس درد شدیدی در کمر و زیر دل که به سمت پاهایش انتشار میافت زانوانش سست و خم شد. دردی
بی سابقه به دلش چنگ انداخت بطوریکه جیغی از ته دل کشید و به روی زمین بی حال افتاد.
چشمانش را که باز کرد خود را در اتاقی نا آشنا در رختخوابی گرم یافت. چراغ علاالدینی در وسط اتاق
بود و روی آن یک کتری قرار داشت که بخار خارج شونده از آن هوای اتاق را مرطوب میکرد. پرده
های تمیز توری نصب شده به دو پنجره ی اتاق و پارچه ی سفید رنگ و دور تا دور گلدوزی شده ی
روی رختخوابها که در گوشه ای به روی هم چیده شده بودند، حاکی از این بود که این اتاق متعلق به یک
زوج جوان است. احساس سوزش روی ساعدش او را متوجه سرم وصل شده به دستش کرد. روی هردو
دستش یادگارهایی از رد سوزن بود.
به زحمت روی تشکش نشست. احساس ضعف و سرگیجه داشت. تازه متوجه تعویض لباسهایش شد… با
خودش گفت: -من کجام؟ از بیرون صدای صحبت دو زن می آمد: -بیچاره دختر مردم! معلوم نیست چه بلایی سرش آوردن و اون موقع
صبح کنار رودخونه ولش کردن.
حتما کار ساواکیاست. از این خدانشناسا هرچی بگی بر میاد. کم جوونای ما رو آش ولاش کردن؟
خداروشکر که بساط همه شون جمع شد
آقا سید میگفت همین روزاست که آقا از پاریس برگرده و به اوضاع سروسامون بده
-تا بهوش نیاد نمیفهمیم چه اتفاقی براش افتاده. خدا رو شکر که خونریزیش تو درمانگاه بند اومد. دکتر
گفت خدا خیلی بهش رحم کرده. خیلیا با سقط جنین جونشونو از دست میدن
-خدا به شما و آقا معلم خیر بده. از روزیکه پا گذاشتید به این روستا به درد همه میرسید.
شوکا گوشهایش را تیز کرد تا کلمه ای را جا نیندازد. در همین هنگام در باز شد و خانم جوانی که چهره و
لباسهایش نشان میداد که مازندرانی نیست وارد اتاق شد. با دیدن شوکا که در رختخواب نشسته بود لبخندی
به لب راند: – خدا رو شکر بهوش اومدی. خیلی ما رو ترسوندی دختر!
شوکا هاج وواج به زن خیره شده بود. زن جوان از اتاق خارج شد و بعد از دقایقی با سینی حاوی یک پیاله
روغن حیوانی و ظرف مربای بهارنارنج برگشت.
به دنبال او زن میانسالی که لباس محلی مازندرانی به تن داشت وارد اتاق داشت. با دیدن شوکا خنده ای از
سر ذوق کرد:
-بهوش آمدی کیجا) دختر(؟ خدا را هزار هزار بار شکر! سه روزه که دیقه به دیقه میام و میرم و منتظر
بهوش اومدنتم. زن میانسال به سمت خانم جوان برگشت و سینی را از اوگرفت. – بده به من سینی رو صفیه جان – بفرما سادات خانم سادات خانم در کنار شوکا نشست. و دامن چیندارش را از دورش جمع
کرد. از طرز برخوردش معلوم بود جزو زنهای خوش مشرب و کاردان است.
شوکا چشمانش متعجبانه بین دو زن می چرخید. سادات خانم لقمه ای نان را به روغن و سپس به مربا زد

و جلوی صورت شوکا گرفت: – بخور کیجا… کم خون ازت نرفته… بخور جون بگیری
شوکا شدیدا احساس گرسنگی و ضعف میکرد. در حالیکه به سادات خانم خیره شده بود لقمه نان را از زن
گرفت. قبل از اینکه دهان بگشاید و از او تشکر کند، صفیه کنار رختخوابش نشست و با مهربانی گفت:
– من صفیه هستم همسر معلم روستا، آقای جمال کمالی، این خانم هم خواهر آقا سید، خدمتگزار مدرسه…
همه سادات خانم صداش میزنن. پریروز صبح زود شوهرم با آقا سید میرفتن شهر که کنار رودخونه پیدات
کردن. اونقدر حالت بد بود که شوهرم بالا سرت وایستاد و آقا سید اومد دنبال پزشک روستا. با جیپ درمانگاه آوردنت.
اول بردنت درمانگاه. بیهوش بودی. چند ساعتی اونجا بودی و دکتر گفت باید اعزامت
کنن شهر ولی جمال نذاشت. اوضاع شهر ناآرومه. یعنی الان همه جا ناآرومه. ترسید بین راه ژاندارما
بگیرنت و خدایی نکرده حالت بدتر بشه.
تن صدایش را پایین آورد. در چهره اش رنگ شادی رفت. چند بار آب دهانش را قورت داد انگار که
میخواست خبر شومی به شوکا بدهد. بعد از چند لحظه این پا و اون پاکردن و نگاه کردن به سادات خانم


۶۵ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن