رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت نوزده

گفتم: -»چطوره؟«
طوبی چند تا هزار ماشاا… و چشم حسود بترکه گفت و سپند دونی رو برداشت که دوباره دور سرم
بگردونه که خودمو عقب کشیدم: -»بسه آبجی.. بوی گند گرفتم«
در حال زدن ادوکلن پیشکشی خونواده ی عروس خانم به صورتم بودم که غلامرضا به همراه ساقدوشا که
از دوستان دوران کودکیم بودن وارد اتاق شدن.
از اتاق که بیرون اومدیم تعداد مهمونای مردی که واسه مراسم حموم برون و لباس پوشیدن داماد دعوت
شده بودن، دست زدن و شاد باش گفتن. با تک تک اونا روبوسی کردم و به همراه غلامرضا و شاقدوشا به
سمت خونه ی مظفری راه افتادیم.
به خونه ی عروس خانم که رسیدم، بعد احوالپرسی با ریش سفیدا و بزرگایی که واسه مراسم عقد دعوت
شده بودن، به سمت اتاقی که عروس خانم در اونجا بود هدایت شدم. نسرین بالای اتاق و رو به سفره عقد
روی صندلی نشسته و چادر سفید روی سرو صورتشو پوشونده بود. همه منتظر ورود رشید خان ترشیزی
بودن که مراسم عقد انجام بشه. بعد از ورود پدرم، عاقد خطبه ی عقد رو خوند و نسرین با مهریه به مبلغ
پنجاه هزار تومن همسر رسمی من شد. پدرم به قولش وفا کرد و عمارت و یک قطعه از شالیزارا رو
پشت قباله ی نسرین انداخت.
بعد خوندن خطبه عقد مردا مجلس رو ترک کردن و خانما که شامل مادرم و مهرانگیز بانو و خواهرام
بودن وارد اتاق شدن. مطابق رسم و رسوم باید چادر عروسو بر میداشتم و رو نمایی هم میدادم. پاکتی که
هزار تومن داخلش بود از جیبم در آوردم و روی زانوش گذاشتم. به آرومی چادرو از روی سرش
برداشتم. نگاهم تو صورتش افتاد. موهای درست شده، صورت اصلاح کرده و آرایشی که نه چندان غلیظ
بود، بسیار زیباش کرده بود ولی ته دلم هیچ تکانی نخورد و هیچ حس خوشایندی از اینکه اون زن زیبا
همسرم بود بهم دست نداد.
خونواده م طلاهایی که به عنوان کادوی سر عقد تهیه کرده بودن به سرو گردن نسرین انداختن. اون زمان
چند تا عکاس بیشتر تو تهران نبود که از بهترینشون واسه مراسم ما دعوت شده بود. بعد گرفته شدن چند
تا عکس از عروس و داماد، همگی به سمت عمارت پدرم رفتیم. تمام مدت مجلس سعی کردم خودمو شاد
و راضی نشون بدم ولی ته دلم چیز دیگه ای میخواست. لحظات جشن عروسی به کندی میگذشت و کلافه م
کرده بود. چندین بار ماجانو به جای نسرین در لباس عروس تصور کردم. به هیچ عنوان این عشق احمقانه
و بی سرانجام از ذهنم بیرون نمیرفت
اون زمان به عالی رتبه های دربار خونه و ماشین داده میشد. با سفارش مظفری یه خونه ی ویلایی نزدیک.
عمارت پدرم بهم داده بودن و وسایل عروس خانمو اونجا چیده بودیم. مجلس که تموم شد، مهرانگیز خانم با
اشک وآه دخترشو به پدر و مادرم سپرد و همراه مظفری و فرزنداش به خونه شون رفتن. غلامرضا هم
مسئول رسوندن من و نسرین به خونه مون بود. اونقدر خسته بودم که انگشتام تو کفش ذق ذق میکرد.
هنوز قدم به داخل خونه نذاشته بودیم که سه تا از خواهرام به همراه دو تا خانم از قوم و خویشای نسرین تو
حیاط ظاهر شدن. نگاه چپ چپی به جیران کردم به معنی اینجا چیکار میکنید؟
جیران که نسبت به بقیه خواهرام پر سرزبون دار تر و راحتتر بود، جلو اومد. گردن کشیدو سرشو بیخ
گوشم آورد و گفت: -»رسم داداش.چند تا زن باید به عنوان شاهد حضور داشته باشن
تا ته ماجرا رو خوندم. اصلا قرار نبود چیزی بین منو نسرین اتقاق بیفته. این قانون رو واسه خودم گذاشته
بودم. چطور میتونستم با عروسی که هر لحظه آرزو میکردم ایکاش زن دیگه ای به جاش بود، همبستر
میشدم؟
از حرف جیران کفری شدم. بدون اینکه پاسخی بدم، پوف بلندی کشیدم و جلوتر از نسرین وارد خونه
شدم.
شهین بانو که قیافه ی در هم منو دید و اونو حمل بر خستگی و خجالت مردونه کرد واسه اینکه چند نفر
افراد مأمور شده از طرف مهرانگیز بانو پی به ماجرا نبرن و حرف و سخن سازی نشه با عجله خودشو
بهم رسوند:
-»قربونت برم داداش… میدونم جفتتون خسته اید ولی چاره چیه… رسمیه که باید انجام بشه. زیاد
منتظرمون نذار. تا اینجاش عالی بوده. نذار حرفمون بحث داغ محفل خاله زنیکه ها بشه!«
سپس به سمت نسرین رفت و بیخ گوشش یه چیزایی گفت. خنده ی درشتی کرد، دستشو پشت نسرین
کذاشت و به سمت اتاق هلش داد. نسرین به سمتم برگشت. چشمام توچشمای سرمه کشیده ش افتاد. احساس
کردم صورتش از خجالت سرخ شده. توجهی به نگاهش نکردم و رو به شهین تاج گفتم :
-»فقط خواهشا پشت در واینستید. برید اتاق پذیرایی خودم صداتون میزنم«
در اتاق رو محکم روی جیران کوبیدم. نسرین مقابل آینه مشغول باز کردن گیره های موهاش بود. به
سمت تختخواب سفید رنگی که وسط اتاق گذاشته شده بود رفتم و لبه ش، پشت به نسرین نشستم. به جلو
خم شدم و سرمو بین دستام گرفتم. حال عجیبی داشتم. تهوع و سرگیجه آزارم میداد. با وجود اینکه موقع
شام فقط با غذا بازی میکردم ولی انگار تا خرخره خورده بودم.
با صدای نسرین که میگفت میشه کمکم کنی لباسمو درآرم« به سمتش چرخیدم. تلاش میکرد تا دستش
به گیره ی زیپ پشت لباسش برسه و تا جایی که امکان داشت دستشو به پشتش آورده بود.
از جام بلند شدم و نزدش رفتم. پشت نسرین و رو به آینه وایستادم. نگاهی به موهای بهم چسبیده که رو
شونه ش ریخته شده بودن انداختم. به سرعت موهاشو بالای سرش جمع کرد و گفت:
-» « چسبیدگیش بخاطر تافته… فردا صبح میرم حموم لبخند کجی رو لبم اومد: -»مهم نیست« با مهربونی پرسید:
-»قیافه ت خیلی بهم ریخته! بیحوصله جواب دادم: -»خسته م… « دست بردم و زیپ لباسشو پایین کشیدم در حالیکه چشم از آینه بر
نمیداشتم. از لای زیپ باز شده، بدن
برهنه ش به پهنای انگشتم نمایان شد. انگشت اشاره م رو از بالای گردن تا قسمتی که زیپ باز شده بود،
رو بدنش روندم. نفس بلندی کشید و چشماشو بست. ناگهان دستمو پس کشیدم. عصبی به سمت دیگه اتاق
رفتم. لباس خوابمو که رو یکی از بالشا گذاشته شده بود برداشتم و بی توجه به حضور نسرین لباسامو
عوض کردم و کت و شلوارمو بالای در کمد لباس انداختم.
کاملا میشد فهمید که نسرین از شرایط موجود راضی نیست. ولی رضایت و نارضایتی اون برام مهم
نبود. دلم میخواست فقط بخوابم. خودمو رو تخت انداختم. پشتمو به نسرین کردم. چشمام گرم خواب شد.
با صدای تق تق در چشمامو باز کردم. چراغای اتاق روشن بود. نسرین اونطرف تخت با بلوز و شلوار
راحتی خوابیده بود. تازه یادم اومد که چند نفر بیرون منتظرن. از جا بلند شدم. چشمم به لباس خواب
نسرین و یه تیکه پارچه ی سفید تور دوزی شده افتاد که رو زمین ولو شده بودن. اونم حق داشت. هر
دختری شب اول عروسی انتظارات دیگه ای از شوهرش داره.
درو که باز کردم با چهره ی معترض شهین خواهرم روبرو شدم که عصبانی گفت:
-»تا کی میخوای مردمو بیدار نگه داری؟«
بدون اینکه جوابشو بدم، در رومحکم تو صورتش کوبیدم. با عجله به سمت آینه کمد رفتم و یکی پس از
دیگری کشوهارو باز کردم. چشمم به بسته تیغ افتاد. با سرعت یکی برداشتم. پاچه ی پیژامه مو بالا زدم
و خراش کوچیکی رو پام انداختم. دستمال تور دوزی شده رو به خونا مالیدم. یه دستمال کاغذی هم رو
زخم پام گذاشتم تا خونش بند بیاد. دستمالو تا زدم. در اتاقو باز کردم و فریاد کشیدم:
-»جیران!«
جیران به همراه یکی از آشناهای نسرین خودشونو با عجله به در اتاق رسوندن. اون خانم با دیدن دستمال
تو دستم گل از گلش شکفت: -»خدا رو شکر، دخترمون روسفیدمون کرد«
جیران دستمال رو از دستم گرفت. منتظر نشدم که دیگه حرفی بزنن. اتاقو بستم
و به سمت
تخت برگشتم. تازه متوجه چشمای باز وگرد شده ی نسرین شدم که همه ی حرکات منو زیر نظر داشته
بود. اخم بین ابروهاش نشونه ی عصبانیت زیادش بود. معترضانه گفت:
-»پس فردا هم که ازت نوه خواستن حتما بچه ی همسایه رو میبری بهشون نشون میدی!
خودمو روتخت انداختم و پشت به نسرین گفتم: -»اون موقع هم یه خاکی به سرم میکنم… سرمو که زیر پتو بردم گفتم: -»لطفا چراغ رو هم خاموش کن« ارباب نادر نگاهی به شوکا انداخت که روی مبل کنار شومینه سرش کج
شده و خوابیده بود. به سمتش آمد و در چهره ی شوکا دقیق شد. لبخندی زد وگفت:
-تو هم حرفای زیادی تو دلت هست که دنبال یه نفر میگردی بهش بگی. آدمایی مثه من و ماجان کم
نیستن تو این جامعه که درگیر کلاف سردرگمی میشن که رها شدن ازش تاوان زیادی داره. هر چیزی که
خارج از روند طبیعی باشه بی نظمی بوجود میاره و این بی نظمی دامن همه رو میگیره و ترو خشک
رو باهم میسوزونه.
زمانیکه شوکا چشمانش را باز کرد هوا کامال روشن شده، آتش شومینه خاموش و سالن کمی سرد بود.
تمام شب را در عمارت و روی مبل گذرانده بود.از روی مبل بلند شد. خبری از ارباب نادر نبود. از پله
ها باال رفت. در مقابلش یک هال کوچک قرار داشت که دور تا دورش در دیده میشد. در ها همگی بسته
بودند. با دیدن خاک روی زمین و تارهای عنکبوت آویزان در گوشه های دیوار با خودش گفت:
-مگه قرار نبود بانو همه جا رو تمیز کنه!
به سرعت به خانه سرایداری برگشت. چند تا دستمال و سطل آب را برداشت و به عمارت بازگشت و
مشغول غبار روبی و تمیز کردن شد. دست برد تا یکی از درها را تمیز کند که در با صدای زیر ضعیفی
باز شد. به داخل اتاق سرک کشید. کسی در آنجا نبود. قدم به داخل اتاق گذاشت. آنجا هم مانند بقیه جاها
پر از خاک بود.
در کنار پنجره تخت دونفره ی فلزی بود و کنار آن یک کمد کوتاه دو در قرار داشت. کنجکاو شد که به
داخل کمد سرک بکشد. در کمد را باز کرد.چشمش به صندوقچه ی چوبی کوچکی افتاد. آن را برداشت و
نگاهی به اطرافش انداخت. بدلیل رطوبت رنگ صندوقچه پوسته پوسته شده بود و ترک واضحی هم
روی یکی از دیواره هایش دیده میشد.
با صدای ارباب نادر که در چارچوب در ایستاده بود هین بلندی از ترس کشید و صندوقچه از دستش
افتاد.
ارباب پا به داخل اتاق گذاشت. شوکا از جا بلند شد و بک قدم به عقب برداشت و مانند مجرمی که او را
حین ارتکاب جرم گرفته باشند با صدایی لرزان که حاکی از ترس بود گفت:
-قصدم فضولی نبود داشتم اینجا ها رو تمیز میکردم
ارباب بدون گفتن کالمی که از اضطراب شوکا بکاهد به سمت پنجره رفت و پشت به شوکا ایستاد:
-در صندوقچه رو باز کن
شوکا خم شد و صندوقچه را از روی زمین برداشت. در آن را باز کرد. در آن دفترچه ای که مانند سند
ملک بود به چشم میخورد. دفترچه را برداشت. گردنبند ساخته شده از هسته های خرما که نخش پاره
شده بود در زیر دفترچه قرار داشت. ارباب ادامه داد:
-پیش خودت نگهش دار تا بعدا بگم چیکارش کنی. دیگه هم باال نیا حتی واسه تمیز کردن. نیاز باشه بانو
رو صدا میزنم.
شوکا بدون آنکه حرفی بزند صندوقچه را زیر بغلش گرفت و به سرعت از اتاق خارج و به سمت پله ها
رفت. به دلیل عجله ی زیاد، پایش به لبه ی قالی گیر کرد و با صدای بلندی به زمین خورد. صدای قهقهه

۱۸۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن