رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت نه

برای کسب اجازه رو به شوکا گفت:
– متاسفانه یه خبر بد هم باید بهت بدم…

البته سلامتی خودت صد البته مهمتره. جوونی… وقت زیاد داری
واسه…
شوکا میخکوب دهان صفیه شده بود و منتظر شنیدن خبری بود که زن جوان برای گفتنش این دست و آن
دست میکرد.

سادات خانم به وسط حرفش پرید:

– تو که جون به لبش کردی خواخر )خواهر( جان! سادات خانم به صفیه مجال ادامه صحبت نداد :

-وقتی آقای کمالی و سید تو رو کنار رودخونه پیدا کردن غرق خون
بودی. یه تیکه گوشت کبود هم همونجا بود. مار)مادر( تو حامله بودی؟ شوکا با ناراحتی به علامت بله چشمانش را بست سادات خانم دستش را گرفت: غصه به دلت راه ندی کیجا…

سنی نداری…

خود من سه تا بچه انداختم.
الانم پنج تا آتیش پاره دارم.
شوکا سرش را به زیر انداخت و با لبه ی لحاف مشغول بازی شد. چه خوش باور بودند این دو زن که
فکر میکردند شوکا برای بچه ای که مایه ننگ و رسوایی اش میشد و تمام بلاها بواسطه ی وجود او بر
سرش آمد، غمگین است .اگر وجود آن بچه نبود شوکا آن شب را تنها سپری نمیکرد که گیر گرگی چون
زینال بیفتد. غم و درد شوکا فراتر از این حرفها بود.
ناگهان دلش گرفت. یاد پدرش افتاد. چند روز میشد که از او خبر نداشت. دلش هوای آغوش همسرش را
کرد. چقدر دلتنگ هردوی آنها بود.
قطره اشکی به روی دستش چکید.

صفیه که غم منعکس شده از چهره ی شوکا را بواسطه از دست دادن
فرزندش پنداشت دلش گرفت و نگاهی به سادات خانم انداخت :

– هر چی گریه کنه حق داره…
زنها در حال دلداری دادن به شوکا بودند که دو مرد یا ا… گویان وارد اتاق شدند. صفیه و سادات خانم به
پای آن دو بلند شدند.

مردی که جوانتر بود و از مدل لباس پوشیدنش معلوم میشد که جمال کمالی معلم
روستا است، با دیدن شوکا که در رختخوابش نشسته لبخند رضایتمندی بر لبش ظاهر شد و رو به
همسرش گفت: – خدا رو شکر که بهوش اومد شوکا سرش را بلند کرد. با چشمانی سرخ و صدایی دو رگه گفت: – زحمتتون دادم مرد دیگر که حول و حوش سی سال داشت پیش دستی کرد:
– چه زحمتی خواخر )خواهر (. وظیفه بوده به محض اتمام حرف آقا سید، جمال رو به صفیه کرد و شادمان گفت:
– بالاخره زحمتای بچه ها به نتیجه رسید. بسته شدن در ساواک بقدری همه رو شاد کرد که خستگی تلاش
شبانه روزیمون یادمون رفت. ولی اوج خوشحالی بچه ها الانه که خبر برگشتن آقای خمینی رو بهمون
دادن. نمیدونی چه شورو شعفی تو مردمه. احتمالا با آقا سید میریم تهران استقبال آقای خمینی…
صفیه که گویی همسرش را در راه پر نشیب و فراز مبارزات انقلابی یاری میکرد چنان از شنیدن خبر
بازگشت آقای خمینی شادمان شد که خنده کنان از جا پرید و در حالیکه میگفت: »خدا را شکر« از اتاق
بیرون رفت و کمی بعد با ظرفی که در آن چند تکه کیک خانگی قرار داشت برگشت و به سادات خانم داد:
-قربون دستت… اینو تعارف کن تا من برم چایی دم کنم سادات خانم در حالیکه کیک را میگرداند از جمال پرسید: – شما که گفتید هنوز ساواک فعاله! جمال نگاهی به چهره ی پرسشگرانه ی سادات خانم انداخت و در پاسخ
گفت:
– درسته شورای ملی دستور انحلالش رو داد ولی هنوز گوشه کنارا دارن فعالیت میکنن و مزاحم انقلابیون
میشن.انشا…خیلی زود اونا رو هم جمع میکنیم.

ذوق و شعفشان چنان زیاد بود که حضور شوکا را از یاد برده بودند. شوکا که از کل جریانات انقلاب فقط
شنیده بود که مردی به نام خمینی در حال هدایت مسیر انقلاب است و تهران هر روز شاهد تظاهرات
وسیعتری نسبت به روز قبل است، هاج و واج به صفیه که زنی مطلع از امور روز بود نگاه میکرد.
با پریده شدن آب دهان در گلویش به سرفه افتاد و حضار در اتاق را متوجه خودش کرد. صفیه به سرعت
بیرون پرید و با لیوان آب برگشت و به دست شوکا داد. جمال رو به شوکا کرد:
– ببخشید اونقدر از خبر بازگشت آقا ذوق و شوق داشتیم که شما رو فراموش کردیم. خیلی خوشحالیم که
بهوش اومدید. اینجا رو مثل خونه ی خودتون بدونید و تا هرموقع که کاملا خوب شدید همینجا بمونید.
صفیه هم از تنهایی در میاد. ولی قبل از همه باید به ما بگید که چی شده و چرا کنار رودخونه بیهوش افتاده
بودید.
شوکا نگاهی به آقا سید کرد که از چشم تیزبین سادات خانم دور نماند. انگار در آن جمع فقط او نامحرم
بود. بعد نوشیدن چای، سادات رو به برادرش کرد:
-پاشو برار ) برادر( جان، هم آقا معلم و هم صفیه خسته ن. مریض هم باید بیشتر استراحت کنه. احتمالا تا
الان طیبه از خونه پدرش برگشته!
صفیه کنار تشک شوکا نشست. نگاهی به چشمان سرخ اشک آلود و رنگ و روی پریده اش انداخت:
– بمیرم برات چه زجری کشیدی… حالا که ما رو از خودت دونستی و محرم رازت شدیم، فرض کن
خواهرتم. هر کمکی از دست من و جمال بر بیاد کوتاهی نمیکنیم. خودم موضوع رو واسه جمال توضیح
میدم. اول از همه باید پدر و اربابت از جریان مطلع بشن. احتمالا بابات تو این چند روز از گم شدنت خیلی
عذاب کشیده و در به در دنبالته. به جمال میگم فردا صبح بره روستاتون و سرو گوشی آب بده.واسه خط و
خبر گرفتن از شوهرت هم یه فکری میکنیم! دیگه هم به چیزای بد فکر نکن. انشا… هرچی خیر باشه پیش
میاد. خدا بزرگه…
مسئولیتی که بر دوش جمال کمالی، معلم انقلابی روستا گذاشته شده بود خیلی سنگینتر و سخت تر از پخش
اعلامیه های آیت ا… خمینی بود. در آنها همه نوید آزادی و استقالل بود ولی در حال حاضر او حامل
پیامی ناخوشایند برای دختری دلبسته به دلداریهای او و همسرش برای آینده ای نامعلوم بود.
شوکا به دلیل دردی که در کمر داشت قرص مسکن خورد و خوابید. از زمانیکه جمال به روستای شوکا
رفته افکار صفیه به هزاران طرف کشیده شده بود بطوریکه با شنیدن صدای سم اسب بر روی سنگهای
بزرگ کوبیده شده در جلوی حصار ورودی خانه بی توجه به سرمای زمستان، بدون بالاپوش، با عجله از
اتاق بیرون رفت.
جمال با دیدن چهره ی نگران همسرش که با گامهای بلندی به سمت او می آمد، لبخند تلخی بر لبانش
نشست که حاکی از اوضاع نابسامان درونش بود. صفیه به چهره ی نگران شوهرش دقیق شد: -چی شد؟ تونستی از پدرش خبری بگیری؟ جمال با چشمانی که حاکی از ناراحتی بود بدون مقدمه چینی گفت: -فوت کرده… همون روز که شوکا رو لب روخونه پیدا کردیم. سکته
کرده!
صفیه هاج و واج به شوهرش نگریست. در افکارش همه چیز را تصور کرده بود الا مرگ حسن. محکم
پشت دستش زد: -وا مصیبتا! چطوری این خبر رو به دختر بیچاره بدیم… دق میکنه ! سپس مکثی کرد و کنجکاوانه پرسید: – چطوری این اتفاق افتاده؟

جمال بازدمش را کشدار بیرون داد:
-صبح همون روز یکی از روستاییا میاد خونه ی تیمور خان که از پدر شوکا خبر بگیره که چشمش به
جسد پسر خان و اتاق خونی میفته. با عجله به تلفن خونه میره تا به ارباب تیمور خبر بده. به ساعت
نکشیده همه ی روستا و تیمور خان خبر دار میشن. تیمور با حسن، پدر شوکا از تهران راه میفتن. حسن تو
راه حال خوشی نداشته ولی تحمل میکنه. وقتی به عمارت میرسن وچشمش به جسد زیر ملافه ی سفید
میفته و از گم شدن شوکا مطلع میشه همونجا حالش بهم میخوره و به رو زمین میفته.مردم روستا به دست و پا میفتن از
روستای دیگه دکتر بیارن که اجل مهلت نمیده و حسن فوت میکنه. جسد پسر اربابشونم با آمبولانس
درمانگاه ده بالا به تهران میفرستن. دیروز یه نفر از طرف تیمور مامور شده و به روستا اومده بود تا
زمینها رو با قیمت معقولی به مردم بفروشه. عمارت وباغ رو هم گذاشته واسه فروش…
سخنانش که به اینجا رسید ، مکثی کرد و رو به صفیه ادامه داد: -حالا چطوری بهش بگیم… این یکی رو دیگه نمیتونه تحمل کنه!
زن و شوهر نگاهی به یکدیکر که گویای ناتوانی هردو در خبررسانی به شوکا بود، انداختند. هنوز کلامی
بر لب نرانده بودند که با صدای جیغی ، هردو به طرف اتاق دویدند. شوکا کنار پنجره روی زمین افتاده
بود. باد سردی از پنجره باز به داخل اتاق میوزید.
شوکا نگاهی به لباسهای شسته شده و تا شده ی داخل بقچه اش انداخت. پرواضح بود که صفیه آنها را
شسته و چیده است. به دنبال کاغذی بود که روی آن شماره تلفن منزل منصور، پسر ارباب تیمور را نوشته
بود. در حال حاضر فریبا خانم تنها کسی بود که میتوانست کمکش کند. با گفتن حقیقت به آنها و نامبردن
قاتل بهادر، مسلما خیلی از اتهامات از او پاک و بار سنگین عذاب وجدان خیانت به ارباب تیمور از
دوشش برداشته میشد. با صدای باز شدن در اتاق، به سمت در چرخید. سادات خانم بود که سینی چای به
دست وارد اتاق شد:
-صفیه با برادرم و آقا جمال واسه امر خیر رفتن ده کناری. تا اونا بیان من پیشتم تنها نباشی
شوکا لبخند کوتاهی حاکی از تشکر بر لبش نقش بست و چشم به دهان سادات خانم دوخت که ادامه داد:
-دوست آقا سید، دختر کدخدای ده لب جاده رو میخواد که به اسم پسر عموش نافشو بریدن.
شوکا طوریکه از نتیجه ی این خواستگاری مطمئن است خونسردانه گفت:
-فایده ای نداره. ناف دختر رو به اسم هرکی ببرن باید زن همون بشه!
سادات خانم استکان کمرباریک حاوی چای را جلوی شوکا گذاشت. کاسه خرما را به سمت شوکا گرفت.
شوکا کاسه را پس زد: – نمیخورم
سادات خانم با لحنی که مهربانی آمیخته به دلسوزی در آن موج میزد گفت:
-بخور دختر! یه کمجون بگیری. قیافه ت رو تو آینه دیدی؟ از لاغری صورتت زرد شده چشمانت از بس
گریه کردی بابا قوری شده!
سپس حبه قندی را به چای زد و استکان چای را به دهان برد و صدا دار جرعه ای نوشید و ادامه داد:
-تو راست میگی خواخر… ناف هرکی رو واسه هرکی ببرن باید زنش بشه، ولی جریان دختر کدخدا یه
چیز دیگه س. عید سال قبل کدخدا و برادرش اعلام کردن که تابستون عروسی بچه هاشونه ولی برات پسر
برادر کدخدا دل و ایمونشو به یکی از این دخترای نانجیب تهرون داده بود و اصرار میکرد الا و بلا
همونو میخوام و بس… هرچی هم خونواده ش میگفتن چطوری یه دختر بدکاره بیاد عروسمون بشه به
گوشش نمیرفت که نمیرفت. میگفت میریم امامزاده آب توبه رو سرش میریزمو میارمش ده… خلاصه کار
پدر و پسر بالاگرفت و برادر کدخدا پسرشو از خونه بیرون کرد. اونم با موتورش راهی تهرون شد و بین
راه تصادف کرد و فوت شد. حالابرادر کدخدا میگه مونس عروسمه و باید به عقد پسر کوچیکه در بیاد.
سال برات که سر بیاد مجلس عروسیشونو میگیرن. پسر کوچیکه هم تازه پشت لبش سبز شده.زور بزنه
پونزده سال داره. دوست آقا سید، اقا رضا، معلمه. مثل آقا جمال. چند وقت قبل مونس رو با خونواده ش تو
امامزاده دیده. خونواده ش پا پیش گذاشتن ولی کدخدا رضایت نمیده. آقا رضا دست به دامن آقا سید شده که
آقا جمال واسطه بشه… واسه همین هر سه تا امروز رفتن ده اونا تا کدخدا رو راضی به این وصلت کنن.
مصیبت و گرفتاری دیگران برای شوکا امری پیش و پا افتاده بود چون غم دلش آنقدر زیاد بود که سرریز
میشد. نفسش را بی رمق بیرون داد و بی تفاوت گفت: -انشا… مشکل اونا هم حل بشه.
در حال گفت و شنود بودند که آقا جمال و صفیه شادمان وارد خانه شدند. گویا کدخدا از آنها مهلت خواسته

۷۵


برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن