رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت شانزده

سپیده دمیده بود. شوکا نگاهی به ارباب نادر کرد که بی وقفه خاطراتش را بازگو میکرد. علت دانستن
خاطرات مردیکه حکم اربابش را داشت، برایش گنگ و نامفهوم بود. ارباب شروع به قدم زدن کرد:
– به تهران که رسیدیم بعد از رسوندن دوستام به مکان اقامتشون به عمارت پدرم که در منطقه ای نزدیک
به خیابان الله زار بود، رفتیم. حیا ِط جارو و آبپاشی شده و به مشام رسیدن بوی چند مدل غذا همگی
نشوندهنده ی ضیافتی مهم بود.
از در ورودی وارد راهرویی میشدیم که درقسمت جلوی اون مطبخ قرار داشت و چند اتاق واسه خدمه.
در انتهای راهرو هم پله هایی که به طبقه ی بالا و محل زندگی ما ختم میشد، بود. پله ها رو دو تا یکی
کردم و خودمو به سالن بزرگی که نشیمنمون بود رسوندم. با دیدن تغییرات دکوراسیون خونه ش ِکم به یقین
تبدیل شد که مهمونی مهمی در پیشه… طبق معمول پدر و مادرم روی دو تا مبل، بالای سالن پذیرایی
نشسته بودن و پنج خواهرم به همراه بچه هاشون دور و برشون میرفتن و می اومدن. پدر و مادرم با دیدن
پای لنگان من از جا بلند شدن و به سمتم اومدن. خواهرا هرکدوم به نحوی نگرانی خودشونو ابراز کردن.
وقتی به همه اطمینان دادم مشکل خاصی نیست، خودموبه پدرم رسوندم. خم شدم و دستشو بوسیدم. پدرم
با دست دیگه ش چند ضربه ی آروم به پشتم زد. وقتی که خم شدم دست مادرمو ببوسم دستشو پس کشید و
مرا در آغوش گرفت. مادرم از نوادگان ناصرالدین شاه بود. یه زن صاحب کمالات و اشرافی و در عین
حال دلسوز برای فرزنداش خصوصا من که تنها پسر خونواده و بعد از پنج دختر متولد شده بودم.
خودمو از آغوش مادرم بیرون کشیدم و با لبخند کفتم:
-»چی شده مهین تاج بانو بعد مدتها ضیافت راه انداختن!؟ سفیری، شازده ای، کسی قراره ما رو امشب
مفتخر کنه؟!«
مادرم خوشحال از دیدن پسر عزیز دردونه ش در حالیکه لبخند خوشحالی رو لباش نقش بسته بود، گفت:
-»امشب داییت ، اعتماد السلطنه، به همراه خونواده ی مظفری میان اینجا. مظفری موافقت دربارو واسه
استخدامت گرفته و صد البته ما که از اومدنت خبر داشتیم مقدمات این مهمونی رو چیدیم که به بهانه ی
تشکر ازشون، مسئله ازدواج تو و نسرین رو هم پیش بکشیم .
تمام نقشه هام نقش بر آب شد. خودموآماده کرده بودم که بعد یه استراحت کوتاه موضوع علاقه م به ماجان
رو مطرح کنم. گله مند رو به مادر و پدرم گفتم:
-»اونوقت نباید خودم از مسئله ی به این مهمی با خبر میبودم؟ مادرم که در سخن وری از پدرم سرتر بود جواب داد:
-»مگه تصمیمی که واسه خواهرات گرفتیم به ضررشون تموم شد؟ همگی زندگی خوب اشرافی دارن…«
میون کلام مادرم پریدم : -» همین… زندگی اشرافی یعنی همه چیز؟ مادر نگاه حاکی از تعجب بهم انداخت: -»مگه در حال حاضر، با توجه به رونده شدن پدرتون از دربار چیز
مهمتری هم تو زندگیتون وجود داره؟
حاضرجوابانه گفتم: -»پس عشق چی میشه؟ جایگاهش تو زندگی کجاس؟« پدرم خنده ی بلندی کرد: -»وقتی شکمت گرسنه باشه میتونی عشق رو با خودت ببری و نون
گدایی کنی؟! چند روز بهاری شمال
بودی و گل و گیاها رو دیدی، شاعر شدی… یادت رفته به دنبال اینهمه زیبایی پاییز و زمستونی هم در
راهه!«
تا اومدم در جواب پدرم بگم که اونا هم زیبایی خودشونو دارن، مادرم پیش دستی کرد:
-»پدرت و من تصمیمونو گرفتیم و خواهرات هم به این وصلت راضی ان. فکر نکنم در دورو بر دختری
سر تر از نسرین باشه. با کمالات و تحصیلکرده. کمتر دختری در این دوران سیکل داره. داییت هم
میگفت در زیبایی چیزی کمتر از شاهزاده ها نداره. مخالفت کردنت قبل دیدنش، همه
بهونه و سرباز زدن
از مسئولیت زندگیه… خودتم میدونی حرف اول و آخر رو تو این زندگی پدرت و بعد من میزنم. صلاح
زندگیت ازدواج با نسرینه«
دهن باز کردم که حرفی در جواب بزنم که پدرم با بالا بردن دستش منو وادار به سکوت کرد.
مادرم در ادامه گفت:
-»حاضر شو با غلامرضا به مریضخونه برین و قبل اومدن مهمونا فکری به حال چوبای بسته شده به پات
بکنن که اصلا خوشایند نیست… از حالا به بعد هم نه پدرت و نه من خوش نداریم حرفی بر خلاف تصمیم
خونواده بشنویم!«
حرف، حرف خودشون بود. وقتی تصمیمی میگرفتن راه برگشتی نبود مگه اینکه از خونواده جدا میشدم.
در هر صورت باید اونشبو به پایان میرسوندم و سر فرصت تصمیمی اساسی میگرفتم.
لبخند تلخی رو لبام نشست. پدرم صداشو بلند کرد: -»غلامرضا… غلامرضا… بیا آقا نادرو ببرمریضخونه. زود باش.
-بعد از بازگشت از مریضخونه و باز کردن آتل پام ، تا لحظه ی ورود خونواده ی مظفری در اتاقم لنگان
لنگان راه میرفتم و فکر چاره بودم. درد تیرکشنده ی قوزکم امانمو بریده بود ولی بقدری از تصمیم پدر و
مادرم کلافه بودم که به چیزی غیر از رها شدن از اون مخمصه فکر نمیکردم ولی هیچ راهی پیدا
نمیکردم. ذهنم قفل شده بود.
با وارد شدن خواهرم جیران به اتاق واسه اعلام حضور نسرین و خونواده ش دستی به موهام کشیدم. لباس
مرتبی پوشیدم و به استقبال مهمونا رفتم.
مظفری مردی فرهیخته و به روز بود. طرز لباس پوشیدنش نشون میداد که با مردم فرنگ حشرو نشر
داره. نسرین مظفری دختری حول و حوش شونزده سال، لاغر اندام با قدی بلند بود. چشم و ابروهای
مشکی و پوست مهتابیش، چهره شو زیبا کرده بود. در نگاه اول هر کسی متوجه میشد که نسرین از ماجان
در همه چیز سرتره از خانواده گرفته تا تحصیلات و اصول رفتاری.
با یه عصای سفید کنده کاری شده کنار پدرم ایستاده بودم و به مهمونا خوش آمد میگفتم. نسرین آخرین
نفری بود که وارد شد. وقتی دست دراز کرد به سمتم کاملا مطمئن شدم که دختری فرنگرفته س و
برخلاف شاهزاده خانمای قاجار که زنانی مردم گریز بودن، دختری اجتماعی و با ادبه.
نگاهی به صورتش کردم. واقعا زیبا بود. دستشو بین انگشتام گرفتم وکمی فشاردادم. ناخودآگاه نرمی
پوست و کشیدگی انگشتاشو با دست ماجان مقایسه کردم. تفاوت واضحی بین دستای یه دختر پولدار
شهری با یه دختر رعیت وجود داشت . نگاهی به چهره م کرد. لبخند شیرینی به صورتم پاشید. دندونای
صدفی مروارید مانندش اونو زیباتر کرد ولی نه زیباییش چشماموگرفت و نه ته دلم لرزید
هوا کاملا روشن شده بود. شوکا پشت سر هم خمیازه میکشید. ارباب نادر متوجه خستگی.
دخترک شد و
اورا مرخص کرد. شوکا مثل اسرای آزاد شده سراسیمه از عمارت خارج شد. نفس بلندی کشید و زیر لب
گفت: -آخیش… راحت شدم
خودش را با عجله به ساختمان سرایداری رساند. در رختخواب جا خوش کرد و در آرامش کامل به خواب
رفت. با صدای ضربات پی در پی به در بیدار شد. از پنجره نگاه کرد. جمال کمالی و همسرش برای
دیدن اوآمده بودند. مطلع شد که آقای معلم به عنوان دوست رسول نزد خانواده اش رفته است وآنها هم
علیرغم پرسو جوی زیاد نتوانسته اند اطلاعی از سلامتی پسرشان بگیرند و خیلی نگران بودند. در ضمن
عدم اطلاع از شوکا هم آنها را عصبی تر کرده بود. معلم جوان به آنها اطمینان داده بود که شوکا در
وضعیت خوبی است و آدرس محل سکونت شوکا را به آنها داده بود.
شوکا بعد از پذیرایی از مهمانهایش به سمت عمارت رفت تا اربابش را از حضور آنها در منزل آگاه کند و
از او اجازه بگیرد که آنشب را به پذیرایی مهمانهایش بپردازد. ولی با چراغهای خاموش و در قفل عمارت
مواجه شد. چند بار تا شب به عمارت سر زد ولی خبری از ارباب نبود. با حدس اینکه ممکن است ارباب
برای کاری به تهران رفته باشد، شب را با مهمانهایش سر کرد.
تا مدتی که آقای معلم و همسرش در خانه ی شوکا بودند، چراغ عمارت هم خاموش بود. بعد چند روز
شوکا با روشن شدن چراغ عمارت پی به حضور ارباب برد و برای عرض ادب به خدمت نادر ترشیزی
رفت.
ارباب نادر مطابق همیشه با لباسی رسمی در انتظار شوکا بود. بدون آنکه توضیحی در مورد چند روز
غیبتش بدهد شروع به صحبت کرد:
-اونشب تمام بحث پیرامون شروع کارم در دربار و اوضاع سیاسی کشور بود. خیلی زود متوجه شدم که
خونواده ی مظفری که شامل والدین نسرین و دو برادرش میشدن، منو زیر نظر دارن. بقدری فکرم به
سمت ماجان بود که هیچ توجهی به حضور اونا نداشتم و اینو به حساب متانتم گذاشتن. زمانیکه مهمونا
قصد رفتن داشتن دایی اعتماد السلطنه که همه ی آتیشا از گور اون بلند میشد بحث خواستگاری از نسرین
رو پیش کشید و از خونواده ی مظفری اجازه خواست که چند روز بعد به منزلشون بریم.
خسته تر از همیشه به تختخوابم رفتم. چهره ی ماجان از جلوی چشمام پاک نمیشد. راسته که میگن آدم از
هرچی منع بشه بهش حریصتر میشه! بارها و بارها مزایای نسرینو با خودم تکرار کردم و اونو در مقابل
ماجانی که چیزی جز سادگی و بی غل وغشی نداشت، گذاشتم ولی نتونستم فکر ماجان رو از سرم بیرون
کنم. خریت که شاخ و دم نداره… ماجان حکم میوه ی ممنوعه رو برام پیدا کرده بود و هرچه اونو دست
نیافتنی تر میدیدم بهش حریصتر میشدم. باید در اولین فرصت به چالوس برمیگشتم. هیچ راهی غیر از
فرار نداشتیم. میتونستم روی دوستای آلمانیم حساب کنم که مقدمات رفتن من و ماجان رو به آلمان فراهم
کنن. با پرو بال دادن به این فکر کمی آرامش گرفتم و نیمه های شب خوابم برد.
به هفته نکشیده دایی اعتمادالسلطنه مراسم خواستگاری از نسرینو ردیف کرد. معتقد بود تا تنور داغه باید
نونو چسبوند. مشکل پامو بهونه کردم و گفتم تا بهبودی کاملم صبر کنن. وقتی که بهونه گیریای منو دید
حرف خواستگارای پشت در نسرینو پیش کشید و به پدرم جدی گفت که اگه
دیر بجنبن مظفری دخترشو
عروس میکنه و ورود نادر به دربار سخت میشه. همین جمالت کافی بود که مادرم در اسرع وقت خودشو
به بازار برسونه و واسه عروس خانم گرونترین انگشتر جواهرو بخره و با چند تا بقچه ترمه ی گلابتون
دوزی شده، یه دیس باقلوا و یه ظرف نقره به همراه خواهرام واسه خواستگاری و نشون کردن به منزل
مظفری برن. برخلاف سنت اون موقع که بدون نظر خواهی از دختر عروسش میکردن، مظفری تاکید
کرده بود که من و نسرین قبل ازدواج حتما یه جلسه همو ببینیم و در مورد خودمون صحبت کنیم. خواهرام
که تا اون موقع واسه اینکه رو حرف پدر و مادرم حرفی نزنن موافق این وصلت بودن بعد از پی بردن به
روشنفکری خونواده ی مظفری مصرانه تلاش میکردن که این ازدواج سر بگیره. چون معتقد بودن وصلت
با اونا باعث میشه که والدینم کمی تعصبات خشکشونو در بعضی مسائل کنار بذارن. همه داشتن
خودشونو واسه عروسی آماده میکردن ولی من با بهونه گیریهای الکی از ازدواج با نسرین طفره میرفتم.
زمان وقت کشی نبود باید به چالوس میرفتم و در اولین فرصت نقشه م که همون فرار با ماجان بود رو
عملی میکردم. نامه ای در مورد رفتنم به شمال واسه پدر و مادرم گذاشتم و قبل از طلوع آفتاب ماشینو
برداشتم و به سمت شمال رفتم. تمام راه در فکر بودم و نقشه م رو هزار بار زیرو روکردم.چند روز مخفی
شدن از دید بقیه تا زمانیکه از جستجو خسته بشن و سپس راهی شدن به آلمان با حمایت دوستام بهترین
راه واسه ازدواج با ماجان و رها شدن از حرفو حدیثا بود.
نزدیک ظهر به عمارت رسیدم. باباقلی از دیدن حضور بی موقع و بدون اطلاع من بهت زده به سمت
ماشین دوید. ماشینو نزدیک عمارت پارک کردم و پیاده شدم. باباقلی متعجب گفت:

۱۵۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن