رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت سی

ا کت و شلوار آبی کاربنی، کروات نقره ای با طرحهای سورمه ای و
کفشهای ورنی تصویری دیگری به
خسرو خان بخشیده بود بطوریکه شوکا ناخودآگاه با خودش گفت: -درسته بدخلقه ولی خوش تیپیشو نمیشه منکر شد
مجلس عروسی در باغی برگزار شده بود که در انتهای آن خانه ی عموی خسرو قرار داشت.
بیش از نیمی از مساحت باغ فرش شده بود و همه ی روستاییان به عروسی دختر خان دعوت شده بودند.
چراغهای رنگین نصب شده لابه لای شاخه های درختان نمای زیبایی به باغ بخشیده بودند. ننه گلی را با
سلام و صلوات به داخل اتاق عقد بردند. شوکا و زری ترجیح دادند بر روی فرش نشسته و به تماشای
زنان و مردانی که در باغ در حال رقص و پایکوبی بودند، بپردازند.

خسرو خان هم توسط چند تا از آقایان به جمع بزرگان فامیل دعوت شد.
زری مشغول دست زدن بود و مکررا با آرنجش به پهلوی شوکا میزد و میگفت:
-دست بزن
با صدای کل کشیدن زری، شوکا رویش را به سمت رقاصان برگرداند. برزو و خسرو به جمع آنها
پیوسته بودند. صورت قرمز، عرقهای روان روی پیشانی آنها و سرخوش بودن بیش از حدشان نشاندهنده زیاده روی در نوشیدن بود.

خسرو به سمتی که شوکا نشسته بود چرخید.

چشم در چشم شوکا شد و به او
چشمک زد.

شرم و حیا مانع از این شد که شوکا خیره ی چشمان مشتاق خسرو شود.

سرش را پایین
انداخت و تا صدای ساز قطع نشد، سر را بلند نکرد.
عروسی تمام شده بود و چراغها خط در میان خاموش گشته بودند. خدمه ها مشغول جمع کردن ظروف
کثیف و غذاهای باقیمانده بر روی سفره های پهن شده بر روی قالیها بودند.
شوکا بر روی سه پایه ای در زیر یکی از درختان نشسته و غرق در افکارش بود.
صدای زری او را متوجه زمان حال کرد: -با ننه گلی میریم خونه ی فخری خواهر خاتون شوکا از جا بلند شد: -میام باهاتون زری در حالیکه به سمت در میرفت گفت: -ماشین جا نداره. تو با داداش خسرو بیا دو مرتبه بر روی سه پایه نشست و غرق شد در آرزوهایی که داشت و
به آن دست نیافت. با صدای خسرو به خودش آمد.
لبخند مضحکی بر لبان خسرو جا خوش کرده بود – چرا اینجایی؟
– ننه گلی و زری با شوهر فخری خانم رفتن خونه ی اونا. ماشینشون جا نداشت
خسرو نفسش را بیرون داد.

بوی تنفسش حاکی از زیاده روی خسرو در نوشیدن بود.
خسرو نگاه چپ چپی به شوکا کرد و سر تا پایش را از نظر گذراند. سرش را خاراند:
– لباست خیلی قشنگه عرق شرم بر پیشانی شوکا نشست.

سرش را پایین انداخت: – چشماتون قشنگ میبینه

خسرو قهقهه سر داد: – چشمام فقط چیزای قشنگو میبینه جوابهایی که میداد، خنده هایی که میکرد بیانگر حال نامساعدش بود.

خسرو دور و برش را نگاه کرد.

تقریبا کسی جز خدمه در باغ نبود.

شوکا را مورد خطاب قرار داد – حالم واسه رانندگی خوش نیست .

پیاده میریم سپس دستانش را در جیبش کرد و جلوتر از شوکا به راه افتاد. چند قدمی از منزل دور نشده بودند که به پشت سرش برگشت در حالیکه
پیراهنش را با انگشت شست و سبابه گرفته و تکان میداد:
-دارم آتیش میگیرم. نظرت چیه تا ساحل بریم؟
خواستن و نخواستن در وجود شوکا در جنگ بودند. تمایل به همراهی با مردی که در عین حمایتهای بی
دریغش، تکه کلامها و فرمانهایش شوکا را می آزرد.
در عین حال دوست داشت در کنار این حامی قدم بردارد و زوایای وجودش را کشف کند. با تکان سر
موافقتش را اعلام کرد.
بوی خاک بلندشده بود. خسرو عرق پیشانی اش را با دستمال کاغذی گرفت. دستمال را داخل جیب
پیراهنش گذاشت.
شوکا نگاهی به موهای آشفته، یقه ی پیراهن باز و نیمه کروات بیرون زده از جیبش انداخت. قطعا
خسرو در شرایط عادی نبود.
ناگهان انگشتان خسرو به دور دست شوکا قفل شد و دختر برای لحظه ای از این عمل غیر قابل تصور
شوکه شده و در جا ایستاد. صدای بم و مردانه ی خسرو در گوشش طنین انداخت – اجازه بده دستت تو دستم باشه. آرومم میکنه چند قدمی در سکوت گذشت ناگهان خسرو ایستاد. روبه شوکا کرد.
بغض بیخ گلویش را فشرد:
– امشب حالم اصلا خوب نیست. دوست دارم تا صبح راه برم و از بلور صحبت کنم
صدای امواج خروشان دریا از دور به گوش میرسید . بوی خاک همراه با وزش باد و آسمانی که حتی
یک ستاره در آن کورسو نمیزد پیشگویی کننده ی بارانی سهمگین بود.
با هر گامی که در کنار خسرو برمیداشت و با هر طنین صدای مردانه ای که به گوشش میرسید،
بیگانگی اش با خسرو کمتر میشد.
بادی که از لابه لای لباسهایش رخنه میکرد سرمای نامحسوسی در وجودش زاده بود.
به ساحل نزدیک میشدند. صدای امواج خروشان دریا در صدای بم خسرو در هم می آمیخت و مانند
لالایی گوشش را نوازش میداد. پلکهایش سنگین و راه رفتن برایش مشکل دار شده بود.
خسرو سکوت کرد. خیره ی امواج متلاطم دریا شد.
برق نگاهش خاموش بود و حکایت از غم سنگین لانه کرده در وجودش داشت.
ریزش قطرات سرد باران که یکباره شدت گرفتند، بی واهمه بر تن و جانشان کوبیده میشد.
خسرو به سمت شوکا چرخید. دستش را دراز کرد ودست دیگر شوکا را بین انگشتانش محبوس کرد.
نگاه جدیدی در چشمهایش متولد شده بود. با صدایی که حاکی از تلاطم وجودش بود گفت:
-میخوام زندگیمو عوض کنم. خیلی چیزا باید عوض بشه. دارم فسیل میشم.
خنده ی تلخی کرد: – مستی و راستی
شوکا با لبانی بسته غرق در چشمان دریایی رنگ خسرو شده بود. نگاه خسرو به لباسهای خیس شوکا و
لرزش ناشی از سرمای نیمه شب که وجودش را دربرگرفته بود، افتاد. کت را از تنش در آورد و روی شانه های شوکا انداخت: -تا برگردیم خونه نمیذاره سرما بخوری چقدر حس حمایتگرانه اش برای دختر زجر کشیده غریب و در عین
حال خوشایند بود.
حدود دو سال دل خوش کرده بود به رسولی که در رفتارهایش جز مسخره بازی و شوخیهای جا و بیجا
چیزی یافت نمیشد.
شاید دستهای توانمند و بازوان قدرتمند خسرو پناهگاه خوبی برای شبهای تنهایی و دلتنگیهایش میشد.
خسرو دست شوکا را ول کرد. دستهایش را در جیبش کرد و سوت زنان از شوکا جلوتر گام برداشت.
حس سرمای ناخوشایندی دستش را در احاطه کرد. دستهایش را زیر بغلش گرفت و فشرد.
بعد از چند دقیقه خسرو ایستاد و منتظر شوکا شد.
سرمای شبانگاهی و باران، مستی را از سرش پرانده بود. رو به شوکا کرد:
-بجنب… الان همه نگران میشن و دنبالمون تو کوچه و خیابون راه میفتن
به خانه فخری رسیدند.

خسرو زنگ در را فشار داد.

به دلیل باران زنگ از کار افتاده بود.
چند ضربه با مشت به در زد. بعد لحظاتی غلامعلی شوهر فخری در را باز کرد. نگاهی به پیراهن خیس
خسرو و کت روی شانه ی شوکا انداخت.
خسرو که میدانست کالاغی که از آسمان خانه ی غلامعلی بگذرد چهل کلاغ گزارش خواهد شد برای آنکه
مجبور به پاسخگویی شایعات و حرفهای خاله زنکه ی مردم نشود گفت: -از ماشینت کم نمیشد اگه میومدی دنبالمون. حال و روز منو که دیدی…

غلامعلی زبان به دهان گرفت و از جلوی در کنار رفت.

فخری به تراس آمد و با دیدن هیکل موش آب کشیده ی خسرو به
صورتش زد: -سرما نخوری پسر عمو. زود هر دو تا بیاید تو لباساتونو عوض کنید
صبح روز بعد شوکا با صدای جیغ و خنده های زری که با بچه ی دو ساله ی فخری بازی میکرد،
چشمهایش را باز کرد.
بعد از جمع کردن رختخواب برای شستن دست و رویش از اتاق خارج شد.
توالت در گوشه ی حیاط قرار داشت و در وسط حیاط حوض کوچکی بود که کنار شیر آبش صابون
گذاشته بودند.
شوکا متوجه خسرو شد که در کنار حوض خم شده بود و دست رویش را میشست.
به آهستگی به سمت حوض رفت و کناری ایستاد. از آنچه که شب گذشته بین او و خان اتفاق افتاده بود
شرم داشت. فکرش درگیر آن بود که خسرو چه برخوردی با او خواهد داشت و او چگونه پاسخ دهد.
خسرو کمر راست کرد و به سمت ایوان چرخید. چشمش به شوکا افتاد که سر به زیر کمی آنطرفتر
ایستاده است. آب دستهایش را تکان داد و از کنار دختر رد شد. با تون صدایی که فقط او میشنید و شوکا
گفت:
-هرچی دیشب بینمون اتفاق افتاده رو فراموش کن… امروز با برزو راه میفتیم به طرف تهران بلکه
زودتر مادرتو پیدا کنیم و از شرت راحت بشم
کالم سرد و بیروح خسرو که بیشتر حکایت از غریبگی داشت، چشمهایی که نگاهش پر بود از بی
تفاوتی و لحن کالمی که جز دل شکاندن نتیجه ای نداشت، قطرات اشک را بر روی گونه های دخترک
که توقع کلام و رفتاری محبت آمیز داشت، جاری کرد.
علیرغم اصرار فخری به خسرو در مورد حضور ننه گلی در مجلس پاتختی خاتون، خسرو مرغش یک
پا داشت و در بازگرداندن مادربزرگ و خواهرش به منزل ننه گلی مصر بود.
به محض بازگشتن به خانه ی ننه گلی و انجام سفارشات لازم به زری، به همراه برزو و شوکا عازم
تهران شدند.
نیم ساعتی میشد که به تهران رسیده بودند. برزو داخل دکه ی تلفن در حال صحبت کردن با خانواده ی
مراد و آدرس گرفتن بود. به محض اینکه سوار ماشین شد به خسرو که راننده بود گفت:
– خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم مرادو پیدا کردیم.

البته مراد فوت کرده و پسر بزرگش و
زن و بچه ش تو خونه ی باباش با مادرش زندگی میکنن .

خونشون طرفای میدون خراسونه.
خسرو از داخل آینه نگاهی به شوکا انداخت که به زحمت سعی میکرد چشمهایش را باز نگه دارد.
مهربان گفت:
-تا برسیم یه چرتی بزن
شوکا چشمهایش را نیمه باز کرد. چشمان آهو وش و خمارش در چشمان خسرو قفل شد.
خسرو نگاهش را دزدید و خیره ی مسیر روبرویش شد.
منزل مراد یک خانه ی ویلای کوچک دو طبقه بود در طبقه اول زیر زمین و در طبقه ی دوم سه اتاق
تو در تو و یک هال کوچک قرار داشت.
بعد از پذیرایی و آشنا شدن با خانواده ی مراد، برزو به سکینه خانم زن مراد گفت:
-مادر شوکا خانم از اقوام بابا قلیه که سالها قبل همسر و فرزندشو ترک کرده. شوکا خانم امید داره که از
طریق اونا مادرشو پیدا کنه.
سکینه خانم زن مراد عینک ذره بینیشو روی صورتش جابجا کرد و با دقت به شوکا نگریست.
در جواب برزو گفت:
-بابا قلی و خونواده ش در شرایط بدی به ما پناه آوردن. بیکار و بی پول با چند تا بچه و زن حامله .
خودشون میگفتن بیست روزی رو تو مسافرخونه بودن تا بتونن کار مناسب پیدا کنن ولی موفق نشدن.
مراد محض رضای خدا زیر زمینو تا زمانیکه بتونن کار پیدا کنن و واسه خودشون جا بگیرن در

۳۲۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن