رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت سی و یک


اختیارشون گذاشت.

شش ماهی با هم زندگی کردیم.آسون نبود ولی گذشت. متاسفانه بابا قلی به خاطر
دیسک کمر زمین گیر شد. زنش هم نتونست حاملگیشو به سرانجام برسونه و قبل موعد زایمان کرد. بچه
هم چند ساعتی بعد تولد مرد. دخترشون ماجان هم خونه ی یکی از پارچه فروشای بازار به اسم معتمدی
به عنوان پرستار زن بیمارش مشغول کار شد. معتمدی یه باغ تو ورامین داشت .
به پیشنهاد معتمدی بابا قلی و زن و بچه ش به ورامین رفتن و تو خونه باغ جاگیر شدن. به خاطر مسافت
زیاد و بیماری باباقلی ارتباطمون خیلی کم شد. گاهی ماجان به ما سر میزد و جویای احوال خونواده ش
میشدیم.
در همین موقع سکینه خانم خنده ی نخود کشمشی کرد و صحبتش را ادامه داد:
– ولی از اونجا که خدا یار و یاور مستضعفینه همسر معتمدی به سال نکشیده فوت کرد. اون مونده بود و
سه تا بچه ی قدو نیم قد که نیاز به مادر داشتن. چهلم زنش که تموم شد ماجانو صیغه کرد تا واسه موندن
تو اون خونه و نگهداری از بچه ها مشکل نداشته باشه. سال زنشم که داد دست ماجانو گرفت و ماه عسل
رفتن کربلا. همونجا در جوار آقا امام حسین عقدش کرد. خدا رو شکر زندگی خوبی دارن. به سایه سر
معتمدی برادرای ماجان هم تو بازار مشغول کار شدن و الان هرکدومشون زنی و زندگی ای واسه
خودشون بهم زدن. ارتباطمون زیاد نیست ولی هر سال عید ماجان و شوهرش بهمون سر میزنن و حالی
ازمون میپرسن. حرف سکینه خانم که به اینجا رسید رو به عروسش گفت:
-خیر ببینی عروس، آدرس خونه ی ماجان رو یه تیکه کاغذ سه گوش نوشته شده و لای جلد قرآنه.
همونو بیار و بده به شوکا خانم.
شوکا با شنیدن قصه ی زندگی ماجان که سرانجام ختم بخیر شده است اشک در چشمانش جمع شد. خسرو
متوجه تغییر حالت شوکا شد. سرش را بیخ گوشش برد -این دفه کی نامهربونی کرده که اشکریزون شدی؟
شوکا نگاه ملامت باری به خسرو کرد و آهسته جواب داد: -روزگار
علیرغم اصرار خانواده ی مراد، خسرو دعوتشان را برای شام نپذیرفت و مسافران داستان ما به سمت
خانه ی ماجان راه افتادند. خسرو مسر بود که همان روز با ماجان ملاقات داشته باشند و شوکا اطلاعات
لازم را از او بگیرد.
منزل معتمدی یک خانه ی ویلایی بود که نزدیک بازار تهران قرار داشت. اذان مغرب را گفته بودند
که خسرو ماشین را جلوی درب منزل معتمدی نگه داشت.
پسر جوانی در را به روی مهمانان باز کرد و وقتی مطلع شد آدرس را سکینه خانم داده است با ادب و
احترام آنها را به داخل دعوت کرد.
زنی کمتر از شصت سال که پیراهن دور کمر کشدار سورمه ای رنگ با گلهای ریز سفید به تن داشت و
شلوار گرمش را در جورابهای سه ربع استارالیت سیاه رنگش فرو کرده بود، به استقبالشان آمد. شال
زرشکی گلداری که روی سر داشت از نوع ترکمن اعلا بود.
شوکا به چهره ی زن دقیق شد از رنگ چشمهای زن هرچند که در زیر افتادگیهای پلکش مخفی شده بود،
پی برد که آن زن ماجان است.
حاجی معتمدی که سنی حدود هفتادو پنج یا شش سال داشت، تسبیح به دست وارد سالن پذیرایی شد و به
مهمانها خوشامد گفت. محاسن سفید و چهره ی مهربانش آرامش خاصی به فرد مقابلش میداد.
طبق معمول برزو رشته ی کلام را در دست گرفت و داستان ساختگی شوکا را بازگو کرد. در همین
موقع دختری حول و حوش بیست سال که چادر سفید گلداری به سر داشت با سینی چای وارد سالن شد.
مستقیم به سمت حاجی معتمدی رفت :

– بفرمایید آقاجون
حاجی دستش را به سمت خسرو گرفت

 – اول مهمون دخترم ماجان رو به دختر گفت: -اون شکر پنیرا رو هم از یخچال بیار سمیه جان سمیه چشمی گفت و سینی چای را به سمت مهمانها برد. شوکا بدون اینکه منتظر پذیرایی شدن شود، رو به ماجان کرد -اگه اشکالی نداره میخوام با خودتون خصوصی حرف بزنم. ماجان از جا بلند شد: -چه اشکالی مادر… هرطور راحتی ماجان به سمت اتاقی که در طرف دیگر سالن بود رفت و شوکا به
دنبالش راه افتاد.
با ورود به اتاق، ماجان روی تخت یکنفره نشست و از شوکا دعوت کرد که کنارش بنشیند.
شوکا بدون مقدمه چینی شروع کرد:
-واسه اینکه شما رو پیدا کنم مجبور شدم دروغ بگم. به همه گفتم از اقوام مادر گم شده م هستید. در
صورتیکه واسه کار دیگه ای اومدم اینجا. ماجان متعجب به شوکا نگاه میکرد و منتظر ادامه ی صحبت او شد. شوکا با کمی مکث ادامه داد:
-نمیدونم شما چقدر به خواب یا دنیای مرده ها اعتقاد دارید… ولی من به دنیای اونا راه پیدا کردم. شما
فرض کنید یکی به خوابم اومده و ازم خواسته ازتون حاللیت بگیرم. یه نفری که یه زمانی شما معبودش
بودین و به خاطر حماقتش زندگیتونو نابود کرد. شاید حرفام واستون خنده دار و غیر قابل باور باشه ولی
چیزی همراه دارم که به درستی حرفام ایمان پیدا میکنید.
شوکا دست کرد داخل یقه ی لباسش و کیسه ای را بیرون آورد. در آن را باز کرد و گردنبند هسته ی
خرمای ماجان را که بعد از ترک عمارت از ترس گم شدن همیشه به همراه داشت، در آورد و جلوی
چشمان پر از حیرت ماجان گرفت.
ماجان مبهوت سخنان شوکا شده بود و با دیدن گردنبند که حداقل چهل سال از پاره شدنش در عمارت
میگذشت، تعجبش صد چندان شد. دستش را به آرامی دراز کرد و گردن بند را از بین انگشتان ماجان
درآورد. زیر لب تکرار کرد: -ارباب نادر… ارباب نادر اشک در چشمانش حلقه زد: -مرده؟ شوکا چشمانش را به نشانه ی تایید بست: -چند ساله
ماجان زیر لب گفت: -پس خوابای پریشونی که چند وقت پیش ازش دیدم درست بوده شوکا دست ماجان را بین دو دستش گرفت: -درکت میکنم خانم… بی گناه بی آبرو شدن خیلی دردآوره ولی ازش
بگذر. خیلی در عذابه. روحش آروم
و قرار نداره. روحش در بنده. قبل مرگ خیلی دنبالت گشت ولی پیدات نکرد. ازش بگذر هرچند بهت بد
کرد اشک از چشمان ماجان جاری شده بود:
-بهم بد کرد… بیگناه محکوم شدم. حتی نیومد جلوی خونواده ی شوهرم حقیقتو بگه… چند سالی که بعد
از اون جریان بهم گذشت به اندازه ی صد سال بود. از طریق یکی از دوستای عمو مراد به حاجی
معرفی شدم تا از زنش پرستاری کنم. سرطان داشت. خون استفراغ میکرد. دکترا جوابش کرده بودن.
سه تا بچه قدو نیم قد داشت که بزرگترینشون هفت ساله بود. چند ماه بعد ورودم زن حاجی تموم کرد.
مادر پیرش مراقبت بچه ها رو قبول نکرد. حاجی موندو کار بازار و بچه های بی مادر. واسه اینکه به
حروم نیفته پیشنهاد صیغه رو بهم داد. چاره ای نداشتم. شکم گرسنه بی دین و ایمونه. کسی هم قرار نبود
بفهمه. سکینه خانم بهم گیر داد و همش میگفت خونه ی مرد عذب بودن گناهه. مجبور شدم حقیقتو بهش
بگم. حاجی خوب بهم میرسید.واسه بچه هاش مادری کردم و از جون دل مایه گذاشتم. بعد سال زنش،
حاجی بهم پیشنهاد ازدواج داد. کربلا عقد کردیم. الان قریب چهل ساله زنشم. از زن اولش سه تا بچه
داره و از من چهارتا. یاسر وسمیه ته تقاریه خونه ن. دو قلو. سمیه دو ساله دیپلم خیاطی گرفته و تو یه
آموزشگاه خیاطی کار میکنه. یاسرم وردست باباش تو بازاره. ماجان دست پر چروکش را روی پای شوکا گذاشت و سری تکان داد:
-درسته ارباب بهم بد کرد ولی جدا شدن از عباس برام بد نشد. اگه زنش میموندم نهایتش زن یه رعیت
بودم ولی الان زن حاجی هستم. خدا بخواد هفته ی دیگه میریم مشهد پابوس آقا علی بن موسی الرضا…
سخنش را با یک جمله ادامه داد: خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری برای لحظاتی مکث کرد . اشک چشمش جوشید و صدایش کمی گرفت: -بخشیدمش دخترم. ازش گذشتم باشه که خدا هم از گناهام بگذره شوکا با شنیدن حکم بخشش ارباب نادر از دهان ماجان خودش را در
آغوش زن انداخت و گریست. چقدر
دلش هوای گریه در آغوش مادرش را داشت. در آغوش زنی گریست که با تمام وجود زجری که به او
رفته بود را میفهمید. بین هق هقش میگفت:
– همراهام نفهمن واسه چی اومدم پیشتون. بهشون میگم شما گفتید مادرم فوت کرده…
ماجان و شوکا از اتاق بیرون آمدند. خسرو متوجه چشمان سرخ شوکا شد. برزو پیشدستی کرد و پرسید:
-تونستی از مادرت خبری بگیری شوکا خانم؟ شوکا چشمان گریانش را به سمت برزو چرخاند -فوت کرده برزو متاثر گفت: -خدا رحمتشون کنه -ممنون شوکا به آرامی به سمت خسروآمد و در مبل کناری اش جا گرفت.
خسرو سرش را به شوکا نزدیک کرد: -متاسفم شوکا زیر لب تشکر کرد. ماجان هم به سمت سطل آشغال مسی کنده کاری شده رفت و گردنبند
هسته ی خرما را در آن انداخت. سمیه که در حال خالی کردن پوست میوه از پیشدستی پدرش بود پرسید: -مامان چی بود؟ ماجان خونسردانه جواب داد:
-بقایای خاطرات تلخ گذشته
بعد از دقایقی، خسرو به برزو با نگاهش فهماند برای ترک منزل معتمدی از جا برخیزد. معتمدی که
متوجه اشاره ی خسرو شد رو به مهمانها گفت: -تا شام نخورید اجازه ی رفتن ندارید سپس صدایش را بلند کرد: – یاسر… یاسر یاسر از یکی از اتاقها خارج و به هال آمد: -بله آقاجون؟ -بابا جان، بپر برو چلوکبابی سید مرتضی و بگو ده پرس چلوکباب تا
نیم ساعت دیگه آماده کنه.
یاسر قابلمه به دست وارد آشپزخانه شد و ظرف غذا را روی کابینت گذاشت:
– اینا کی هستن سمیه؟
سمیه طره ی موهای زیتونی اش را از روی پیشانی کنار زد. در حالیکه در قابلمه را باز میکرد شانه
اش را بالاانداخت: -از کجا بدونم؟! ولی فکر کنم از همشهریای مامانن یاسر که پسری شوخ و بذله گو بود گفت:
-از سرو وضع مرداشون معلومه آدم حسابی ان مخصوصا اون جوونتره… میخوای غیرت، میرتو کنار
بذارمو برم بگم داداش جون امواتت بیا این آبجی ترشیده ی مارو بگیر و غم دلمونو سبک کن؟ سمیه
قاشق ماستی را برداشت و به صورتش برادرش کشید: -زهر انار ماجان دم در آشپزخانه ظاهر شد: -دست بجنبونین.. الان آقاجونتون صداش در میاد سفره ی شام پهن شد. سمیه آخرین فردی بود که با سینی حاوی پیشدستی
های سبزی وارد سالن شد.
چادرش را به دندان گرفته بود و تمام حواسش این بود که سینی از دستش به زمین نیفتد. چادر به زیر
پایش گیر کرد و سینی سبزی در حال پرت شدن به وسط سفره بود. سمیه دهان باز کرد و بلند گفت:
-آی
برزو که کنار سفره و جلوی پای سمیه نشسته بود فورا نیم خیز شد، دست دراز کرد و سینی را روی
هوا قاپید.
سپس از جا بلند شد و خودش را به آنطرف سفره دراز کرد و سینی را به دست شوکا داد که ظرفهای
سبزی را در سفره بچیند.
قبل از نشستن، به سمت سمیه چرخید که چشمانش با چشمان تیله ای رنگ و پر از هراس سمیه تالقی

۳۳۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن