رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت سی و چهار

خسرو کمی بعد از شوکا وارد شد.

زری نگاهی به لباسهای سرتاسر گلی خسرو کرد.

دستش را به
کمرش زد و جلو آمد:
– معلوم هست شما دوتا چتونه؟ یه شب خیس میاید. یه روز گلی میاید. نکنه…
قهقه سر داد و بشکن زنان به سمت اتاقش رفت:
-شمع و چراغا رو روشن کنید امشب عروسی داریم… همسایه ها رو خبر کنید امشب عروسی داریم
شوکا به پشت سرش چرخید با دیدن دستها و لباسهای گلی خسرو نتوانست مانع از خنده اش شود. خسرو
دهانش به قهقهه باز شد. انگشت گلی اش را به سر بینی شوکا مالید.
شرم بر چهره ی شوکا غالب گشت. خنده اش قطع شد. گونه هایش به سرخی گرایید و با عجله خودش را
به حمام انداخت. صدای خسرو بلند شد: -زری میرم تو حوض آبتنی کنم. حوله و لباسامو برام بیار
از حمام که بیرون آمد کسی در عمارت نبود. احساس خستگی داشت. چایی را دم کرد. روی مبل لم داد،
گوش سپرد به آهنگ ملایمی که از تلویزیون پخش میشد. با صدای بهم خوردن در چشمهایش را باز
کرد. خسرو و زری وارد شدند. خنده های شادمانه ی زری در عمارت پیچید. زری دفترچه منگوله
داری در دست داشت و به سمت شوکا دوید:
– ببین، ببین… این زمین مال منه. داداش خسرو سندشو به اسمم زده شوکا به احترام خسرو از جا بلند شد و سلام کرد
خسرو جوابش را با بستن چشمهایش داد.

شوکا از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت. بعد دقایقی با سینی
حاوی استکانهای چای برگشت.
سینی را روی میز گذاشت و در مبل فرو رفت. خسرو در کنارش جا گرفت:
– زمین شالی که پشت قباله ی مادرم بود ، کنار زمین شالی ترشیزیاست.

حدو مرزشون مشخص نبود.
هم پدرم و هم اونا در مورد این مسئله سهل انگاری کردن. هرسال موقع جمع کردن شالی به مشکل
برمیخوردیم. چند روز قبل کارشناس بر اساس سندی که بهم دادی مرز زمینا رو مشخص کرد. خدا رو
شکر اختلاف زیادی نداشتیم. با محضر هماهنگ کرده بودم. امروز با زری به چالوس رفتیم و زمینو
به اسمش زدم. درسته عمر دست خداست ولی با توجه به اینکه قراره ازدواج کنم، باید حق و حقوق زری
محفوظ باشه تا اگه یه روز نبودم دچار مشکل نشه. سندم گذاشتم تو کمد تا اگه مباشر اومد بهش بدم. باید
سند جدید تنظیم کنن.
هوش و حواس شوکا روی جمله ی ” قراره ازدواج کنم” ماند و بقیه کلام خسرو را نشنید.
آنشب تا صبح در رختخوابش غلتید. توان تحمل استرسهای روحی را نداشت. غیرت زنانه اش اجازه
نمیداد که بیش از این غرورش در معرض توهین قرار بگیرد.
دم دمای صبح بود که به این نتیجه رسید باید عمارت شکوفه های بهار نارنج را ترک کند.
ماندن در آنجا غیر از دلبستگی بیشتر و فرسایش روحی نتیجه ی دیگری برایش نداشت.
شوکا گلهای رز خشک را از داخل گلدان روی میز برداشت. صدایش را بلند کرد
-زری…میرم تو باغ گل بچینم. حواست به میرزا قاسمی رو گاز باشه ته نگیره
از سالن بیرون آمد. روی تراس ایستاد نگاهش را دور تا دور باغ چرخاند دلش گرفت. با خودش گفت:
-چاره ندارم. هرچه زودتر باید از اینجا برم. هرچی بیشتر بمونم دل کندن واسم مشکل تر میشه
قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید: -چقدر کم شانسم
به سمت باغچه رفت. چند شاخه گل رز چید. نگاهش به تنه درخت افتاده در زیر درخت بهار نارنج
افتاد. روی تنه درخت نشست و پایش را دراز کرد:
-آخیشششش
فکرش پرواز کرد به گذشته ی تاریکی که داشت. مادری که در کودکی ولش کرد. پدری که در جوانی
تنهایش گذاشت و شوهری که انگ بدنامی به او چسباند. برای دقایقی با صدایی آرام گریست.
با شنیدن صدای خسرو از پشت سرش به عقب برگشت. خسرو کنارش نشست:
-هوا خیلی گرم شده. نمیشه از رطوبت نفس کشید شوکا سرش را به علامت تایید تکان داد خسرو متوجه چشمان قرمز شوکا شد: -گریه کردی؟

شوکا سرش را پایین آورد.

انگشت اشاره ی خسرو زیر چانه اش قرار گرفت و سرش را بالا برد: -چرا گریه کردی؟ شوکا توان مقابله با اشکهایش را نداشت. اشکهای مروارید مانندش روی
گونه راه یافت: -دوست ندارم از اینجا برم… ولی باید برم خسرو لبخندی آمیخته با غم بر لبانش نشاند -مجبور نیستی بری شوکا با دست اشکهایش را پاک کرد -عروستون که بیاد باید برم
خسرو دست دراز کرد و دست شوکا را در دستاتش گرفت: -کسی قرار نیست بیاد. عروسم همینجا نشسته… روبروم…
شوکا نگاه اشکی اش را به خسرو دوخت. در حال حلاجی کردن جمله ی خسرو بود که خسرو به شوکا
مجال فکر کردن نداد -میدونی که بدخلقم؟ -اوهوم – تا حالا فهمیدی که بلد نیستم حرفای عاشقانه بزنم؟ -اوهوم -حتما متوجه شدی که علیرغم ثروتم خودم کارمو انجام میدم و عادت
ندارم چند نفر زیر دستم کار کنن؟ -اوهوم -اینم خوب میدونی که خوشم نمیاد کسی رو حرفم حرف بزنه؟ شوکا سرش را تکان دارد -اوهوم و اینکه زری تا آخر عمر وبال گردنمه؟ -اوهوم خسرو دست دیگر شوکا را هم در دستش گرفت. شوکا غرق در افکار خود و سر به زیر داشت. خسرو با لحنی ملایم گفت:
-با شناختی که ازم داری این افتخارو میدی که بانوی عمارت شکوفه های بهار نارنج بشی؟
شوکا گیج بود از بازی سرنوشت و جملاتی که از دهان خسرو بیرون می آمد و او نمیتوانست پا به پای خان حرفهایش را حلاجی کند. به عادت جوابهای دیگری که به خسرو داد بدون آنکه به چشمهای عاشق و مشتاق خسرو نگاه کند جواب داد
-اوهوم
سوال خسرو را مزه مزه کرد و جواب خودش را به یاد آورد. ناگهان بهت زده و مبهوت از درخواست غیر قابل انتظار خسرو سرش را بلند کرد. نگاهش در چشمان دریایی رنگ خسرو قفل شد و کشیده گفت:
-هاااا؟؟؟ خسرو قهقهه ی بلندی از تغییر قیافه ی شوکا سر داد – بازگشتی نداریم… جواب بله رو گرفتم دستان شوکا را ول کرد و دستانش را قاب صورت شوکا کرد -شاید نتونم حرف دلم رو راحت بزنم ولی بهت قول میدم که چشمات
هیچوقت گریون و دلت غمگین نشه.
شوکا لبخند رضایت بخشی بر لب نشاند. خسرو ادامه داد فردا میریم شهر و عقد رسمی میکنیم. آخر هفته هم قوم و خویشا رو دعوت میکنم که عروس زیبامو بهشون نشون بدم. بعدش دونفری میریم اصفهان ماه
عسل… خوبه؟ شوکا چشمانش را به علامت موافقت بست. چشمان خسرو به چند شاخه گل کنار شوکا افتاد.
شاخه گل سرخی را برداشت و به سمت شوکا گرفت -تقدیم با عشق شوکا گل را از دستش گرفت. خسرو دستش را دور کمر شوکا حلقه کرد و او را به سمت خودش
کشید.
سر شوکا به روی شانه ی خسرو قرار گرفت و هردو غرق در آرامش شدند. صدای جیغ زری از پشت سر رشته ی افکارشان را از هم گسست
-بالاخره دستگیرتون کردم… با خودم گفته بودم غلط نکنم شوکا قراره زن داداشم بشه!
هردو به سمت زری چرخیدند که از شادی مچ گیری خسرو و شوکا در حال بشکن زدن بود.
شوکا و خسرو نگاهی بهم کردند و خنده ی شادی سردادند. خسرو از جا بلند شد دستش را به سمت شوکا دراز کرد: – بریم خانم
شوکا دست در دست مرد آینده اش نهاد کسی که میدانست علیرغم خصلتهای دیکتاتورانه اش پناهگاه خوبی برای روزهای تنهایی و بی کسی اش است. کسی که در اوج غم و اندوه او را تنها نگذاشت و
یاورش بود.
«پایان»



برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن