رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت سی و سه


– فردی تو زندگیت هست که فکرش مشغولت کرده. فکرشو نکن چون تو تصمیم گیرنده نیستی
خسرو با خودش گفت: -یعنی هنوز به شوهر اولش فکر میکنه؟
با حدس زدن در مورد این موضوع حوله را با عصبانیت روی صندلی پرت کرد و از عمارت خارج
شد.
برزو که شاهد رفتار غیر عادی خسرو بود به دنبالش از سالن خارج شد.
خسرو بدون توجه به تهاجم قطرات باران و سردی هوا روی اولین پله نشسته بود.
برزو به پشتش زد:
-باهام رو راست باش… اون دختری که در موردش صحبت میکردی شوکا نیست؟
خسرو نگاهی به برزو انداخت و سرش را به علامت بله تکان داد. -چرا ازش خواستگاری نمیکنی؟ خسرو سرش را پایین انداخت: -چون نه از خودم مطمئنم نه از اون -اینکه با یه حرف بی پایه و اساس در مورد حضور یه نفر در زندگیش
که جنسیتشم معلوم نیست بهم میریزی یعنی هنوز از خودت مطمئن نیستی؟

خسرو حرفها را در ذهنش پس و پیش کرد:
-شوکا کم سن و ساله… حداقل پونزده سال از من کوچکتره… احساس میکنم بیشتر بهم وابسته س تا
دلبسته
-اینکه خیلی خوبه… مگه همیشه نمیگفتی بلور با تمام محاسنش یه عیب بزرگ داره که خیلی مستقله و
واسه انجام کاراش بهت اعتماد نمیکنه. آخر همین مستقل بودن کار دستش داد. شک نکن وابستگی،
دلبستگی رو به دنبال داره. ولی اینو یادت باشه که نمیتونی به خاطر دو دل بودنت با آینده ی یه زن
جوون بازی کنی. تا کی میخوای اونو پیش خودت نگه داری و به چه بهونه ای؟ فکر حرف مردمو
کردی؟ -اگه ردم کنه چی؟ خودت میدونی تا حالا کسی بهم جواب نه نداده. برزو به سمت در عمارت چرخید: -مدتی بهش فرصت بده. به شوکا نزدیکتر شو. عوض تحکم و تمسخر
بهش محبت کن تا اونم خودشو پیدا
کنه… کدوم زنه که از مردی روی خوش ببینه و پشت بکنه. اونم شوکا که تو هفت آسمون یه ستاره
نداره. به سمت عمارت قدم برداشت:

– میرم پیش نیره به شرو وراش گوش بدم. تفریح خوبیه تو این بارون و سرما. زودتر بیا تو سرما
نخوری… خنده ی بلندی کرد:
-نکنه میخوای دومرتبه بری حموم؟ پسر عمو تو یه شب دوبار حموم رفتن سوال برانگیزه!
خسرو چشم غره ای به برزو کرد: – چرت نگو… چند دقیقه دیگه میام
باران بند آمده بود و خورشید پرتوهای پر فروغش را سخاوتمندانه به زمینیان عرضه میداشت.
بوی جوجه ی به سیخ کشیده روی آتش در فضا پخش میشد. برزو مشغول به سیخ کشیدن گوجه ها و
صحبت با نیره بود: -الان کجا مشغول کاری؟ -تو کارخونه ی پدر دوستم. تو قسمت حسابداری؟ -حقوقش خوبه؟ – بد نیست… خرجمون در میاد -کارخونه ی چی هست؟ – قطعات ماشین – پس پرسنل زیادی داره؟
-دقیقا… تازه، هر روز آگهی میزنن واسه جذب نیرو از خدماتی گرفته تا مهندس …
شوکا گوشهایش را به سمت نیره تیز کرده بود. با شنیدن اعلام نیاز کارخانه نوری در دلش روشن شد:
-یه خدماتی چه شرایطی باید داشته باشه؟
-شرایط خاصی نداره. یه معرف میخواد و یه سفته بیست هزارتومنی که امضا کنی
شوکا لحظه ای به فکر فرو رفت. سپس گفت: – میتونی واسه کار خدماتی معرفم بشی؟ نیره سری تکان داد: -چرا که نه… آدرس کارخونه رو بهت میدم. وقتی اومدی تهران بیا
کارخونه تا ببینم چکار میتونم واست بکنم. ولی هرچی زودتر بیای بهتره چون متقاضی کار زیاده صدای خسرو از کنار آتش بلند شد: -با چند نفر داریم شرکت میزنیم و نیاز به نیرو داریم. رو شوکا خانم
حساب کردیم برزو متحیرانه به خسرو نگاه کرد: -چه شرکتی؟ خسرو کمی مکث کرد: -صادر کردن نهال میوه به شهرای ایران برزو سیخهای حاوی گوجه را به سمت خسرو برد و آهسته گفت:
-جدی میگی؟ خسرو خنده اش را خورد: -حالایه چیزی گفتم برزو سری تکان داد: -بیراهه میری داداش … برو جلو و کار رو تموم کن قبل از اینکه مرغ
از قفس بپره
شوکا سرش را بلند کرد و متوجه پیشانی خیس از عرق خسرو شد. جعبه ی دستمال کاغذی را از داخل
سبد برداشت و به سمت زری گرفت: -ببر بده داداشت؟
زری در حال کارت بازی کردن با نیره و خاله منیره بود. خودش را تابی داد:
-خودت ببر دیگه
شوکا دستمالی از جعبه برداشت و به طرف خسرو رفت و برگه را به سمتش گرفت:
-عرق کردی
خسرو شادمان از اینکه شوکا برای ارتباط با او قدم پیش گذاشته است گفت:
-دستام زغالیه. خودت زحمتشو بکش
پیشانی اش را به سمت شوکا گرفت. شوکا برگه ی دستمال کاغذی را چهار لاکرد و به آرامی عرق

روی پیشانی خسرو را پاک کرد خسرو با لبخندیکه در چشمانش میدرخشید به شوکا خیره شد: -ممنون رنگ مهربان کلامش در دل شوکا نشست: – خواهش میکنم شوکا به سمت دیگران راه افتاد که خسرو گفت: -بشین همین جا… الان جوجه ها سرخ میشن زحمت جدا کردن از سیخا
رو بکش
خسرو به سمت برزو نگاه کرد. برزو که شاهد مو به مو جریانات اتفاق افتاده بین خسرو و شوکا بود،
شستش را به علامت پیروزی به سمت خسرو گرفت و زیر لب گفت: -اینه..
تعطیلات عید به پایان رسیده و هرکسی به زندگی خودش برگشته بود. در این میان تنها شوکا بود که
بلاتکلیف روز را در عمارت خسرو خان به شب میرساند و به امید گشایش شرکتی بود که بعد از آن
روز دیگر صحبتی در موردش نشد.
رفتارای خسرو نسبت به شوکا مهربانانه تر و کلامش گرمتر شده بود و این احساس وابستگی شوکا را
به سمت دلبستگی میبرد تا جاییکه دوست داشت با خسرو بیشتر همکلام شود، بیشتر ساعات روز را در
کنار او باشد و مرکز توجه خان قرار بگیرد.
خسرو با جدیت تمام مشغول باز سازی قسمتهای مشکلدار عمارت و کاشتن نهالهای میوه در خلف
ساختمان بود. زری هم انتظار زن برادری را میکشید که نامش برای همه مجهول بود. خسرو برای
نزدیک شدن به شوکا برای انجام هر کاری از او نظر خواهی میکرد ولی در عین صمیمیت چنان در
روابطش جدی بود که شوکا به هیچ وجه تصور نمیکرد عروس ناشناس خودش باشد.
ترس از واپس زده شدن، شوکا را مجبور کرده بود که اجازه ی تاختن از قلبش بگیرد و به خود بقبولاند
که حسش نسبت به عروس نشناخته ی خسرو حسادت در مورد از دست دادن خسرو نیست بلکه ترس از
دست دادن مکان زندگی میباشد. عاشق شدن و دلبسته شدن برای زنی که از کودکی به دنبال دست محبتی
بود که بر سرش کشیده شود، نیاز به زمانی طولانی نداشت ولی کم کم پچ پچها در مورد حضور شوکا
در عمارت خسرو بلند شده بود وبحث گرم مجالس خاله زنیکه ها میشد.
روزها میگذشت و شوکا بین رفتن و ماندن مردد بود. زمزمه ی داماد شدن خسرو در روستا پیچیده بود و
همه منتظر بودند که عروس جدید خان را ببینند.
هوا ابری بود و باران روز قبل خاکهای تازه ریخته شده در باغچه ی پشت عمارت را تبدیل به گل کرده
بود.
خسرو جعبه به دست وارد محوطه ی عمارت شد. شوکا در حال بررسی شکوفه های بهار نارنج بود که
تازه جوانه زده بودند. با دیدن خسرو به سمتش دوید -خسته نباشی خسرو پیشانی عرق کرده اش را به سمت شوکا گرفت. شوکا گوشه دامنش را بالا آورد و عرق را گرفت خسرو به نرمی گفت: -لطف کردی پاسخش ، لبخند زیبایی بود که بر لبان شوکا نشست شوکا دست به سمت جعبه برد -بذار کمکت کنم – سنگینه… خودم میارم – چی هست؟ – بوته های رز زرد شوکا هیجان زده گفت: -عاشق رنگ زردم
خسرو سرش را بیخ گوش شوکا آورد -ولی لپای گلی بیشتر بهت میاد گونه هایش به سرخی گرایید و سرش را به زیر افکند: -با تعریفا و محبتت داری منو به خودت… صحبتش را ادامه نداد. لحظه ای مکث کرد و ادامه ی صحبتش را
گرفت: -کجا میخوای اینا رو بکاری؟ خسرو برق شرارت و شادمانی در چشمانش درخشید: -با کمک تو، تو باغچه ی پشتی خسرو بی توجه به گل داخل باغچه وارد آنجا شد و کفشش در گلها فرو
رفت. نگاهی به پاهای گلی اش انداخت و رو به شوکا گفت: – تو هم بیا… به یاد بچگیامون که تا خرخره تو گل میرفتیم شوکا نگاهی به جورابهایش کرد. خسرو ادامه داد: -مهم نیست. بیا تو شوکا داخل باغچه رفت و رو بروی خسرو ایستاد. خسرو جعبه را به
سمتش گرفت: -بیلچه رو فراموش کردم بیارم. این جعبه رو بگیر تا برگردم جعبه را به طرف شوکا برد. شوکا دست دراز کرد تا جعبه را بگیرد.
دسته ی چوبی جعبه در رفت و جعبه از دست شوکا به سوی زمین سرازیر شد. خسرو بلافاصله خم شد
که جعبه را بگیرد. تعادلش را از دست داد. برای اینکه به زمین نیفتد از پیراهن شوکا گرفت. شوکا
تحمل بدن تنومند خسرو را نداشت. به سمت خان خم شد. خسرو به داخل گل ها پرت شد و شوکا به
روی او افتاد.
تلاقی چشمها، آمیخته شدن نفسها کافی بود که برای لحظاتی زمان بایستد.
خسرو در تاریکی چشمان آهو وش شوکا گم شد. سرش را بلند کرد و در حالیکه چشم از او بر نمیداشت
دست به پشت شوکا گذاشت و لبهایش را به لبهایش نزدیک کرد.
لبهای شوکا به لرزش افتاد. به خود آمد. دستش را بین لبهای خودش و خسرو حایل کرد. چشم از خسرو
گرفت. به سرعت از جا بلند شد و به سمت عمارت بنای دویدن گذاشت در حالیکه بر او ثابت شده بود
که خان ذره ذره و برای همیشه عشق بی بدیلش را در دل شکسته اش کاشته است.
پا که به داخل سالن گذاشت با چشمان گشاد شده ی زری مواجه شد. زری با دیدن لباسهای کثیف شوکا
داد کشید: -نیا تو… همه جا رو به گند میکشی

۳۵۰ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن