رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت دوازده

نمیکنن بیان اینجا ولی اجنه رو نمیدونم صحبتهای ساده لوحانه ی علی روی اعصابش بود.

عصبی گفت: -خیلی خب… بسه دیگه .

به کارت برس شوکا با جارو به سمت استخر رفت. نگاهی به برگهای تجمع یافته درآن
کرد:
-اینا موندن… باشه واسه چند روز دیگه. فردا پنج شنبه است و میخوام استراحت کنم و یه خورده واسه
مرده هام دعا بخونم. فقط خدا کنه طوفان نشه که همه ی برگا دوباره پخش و پلا میشن.
به سمت خانه ی سرایداری چرخید: – خسته شدم. دارم میرم. توهم برگا روکه جمع کردی برو.
با ورود به ساختمان یکراست به سمت سرویس بهداشتی رفت. دست و پایش را شست. سرویس بهداشتی
شامل یه دستشویی بود. توالت چسبیده به ساختمان و در ضلع غربی آن قرار داشت. در یک آن تصمیم
گرفت آب گرم کند و در آنجا حمام کند. فکر خوبی بود اگر موفق به این امر میشد دیگر نیاز نبود برای
حمام کردنش به عمارت یا روستا برود مگر در موارد ضروری.
فورا قابلمه را روی چراغ عالالدین و سه فتیله ای گذاشت. گرم شدن آب مصادف شد با تاریک شدن هوا.
صابون را به سرش زد و چشمانش را بست کلمات علی جلوی چشمانش رژه رفتند. صداهای عجیب و
غریب… کاخ سیاه …ارواح….
چشمهایش را فورا باز کرد. همه جا تاریک و برق رفته بود. از ترس دچار دلپیچه ی عجیبی شد و نفسش
در سینه اش حبس گشت. خودش را هزار بار لعنت کرد بابت تصمیم حمام شبانه. از بی بی شنیده بود
شبها اجنه در حمام جمع میشوند پس چرا خیره سری کرده بود؟!
با عجله ظرف آب را روی خودش خالی کرد. کور مال کور مال از دستشویی خارج شد و بعد از پوشیدن
لباسهایش که نمیدانست چپه پوشیده است یا نه، خودش را به داخل رختخواب انداخت و لحاف را روی
سرش کشید. ترس چنان در تک یاخته هایش نفوذ کرده بود که احساس گرسنگی که داشت از یاد برد.
روز بعد نه خبری از باران بود و نه بادهایی با صداهای عجیب و غریب. بعد شستن دستشویی و مرتب
کردن خانه تصمیم گرفت برای زیارت اهل قبور به قبرستان روستا برود. آنقدر وقت داشت که به تک تک
قبرها سرک کشد، فاتحه ای بخواند و با اهالی روستا آشنا شود. همگی به گرمی به شوکا خوش آمد گفتند و
او را به خانه هایشان دعوت کردند. خستگی و پادرد مجبورش کرد تا به چند قبر تنها و متروک که در
فاصله ی نسبتا دورتری از بقیه قبرها بودند سر نکشد. انگار نیروی مرموزی مانع از قدم گذاشتن پاهایش
به آن سمت میشدند.
به خانه که برگشت هوا تاریک شده بود. بعد از خوردن چند لقمه غذا آماده نماز شد. سجاده را جلوی پنجره
پهن کرد. با کمر راست کردن در اولین رکوع متوجه روشنایی چراغ از پنجره ی طبقه دوم عمارت شد. به
سجده رفت و بعد از اینکه بلند شد نوری ندید. نماز را با این حس که دچار توهم شده است به پایان برد.
پشت پنجره آمد. نه نوری بود و نه چراغی. به آشپزخانه رفت. پارچ آب را از روی کمد ظرفها برداشت و
پر آب کرد. از کنار پنجره عبور کرد و مجددا نوری از گوشه چشم توجهش را جلب کرد.سریعا به سمت
نور برگشت. چیزی غیر از ظلمات نبود. با خودش گفت: -امروز آفتاب چشماتواذیت کرده و همش جلو چشمات نوره از نیمه های شب زوزه ی باد و صداهای عجیب و غریب شروع شد.
شوکا تمامآن صداها را به وزش باد
در جهات مخالف در بین شاخه های درخت نسبت میداد و پر واضح بود که عمارت نسبت به روستا در
سطح بالاتری قرار داست پس شیوع فراوان وزش باد درآنجا امری بدیهی بود
تمام جمعه را به استراحت و تمیز کردن انباری کوچک پشت ساختمان گذراند. تعدادی ظرف و ظروف
شکسته، سبد چوبی برای صاف کردن برنج و تکه لباسهایی کهنه که از رنگ و روی آنها معلوم بود لباس
کار سرایدار قبلی است ویک رادیوی کوچک و لوازم کشاورزی و بیل و کلنگ. تنها چیزهایی بودند که
از دل انباری بیرون کشید. بعد تمیز کردن آنجا تصمیم گرفت چند مرغ تخم زا از روستاییان بخرد و در
انباری از آنها نگهداری کند. از آنجا که بیرون آمد غروب بود. نگاهش به عمارت کشیده شد. طبقه اول
عمارت روشن بود.
ترس و وحشت وجودش را گرفت. بعد از چند لحظه به خودش نهیب زد:
-واسه چی میترسی ؟ اینم مدل جدیده که همش ترس وحشت برت میداره؟ شاید ارباب از خارج اومده باشه
از خودش پرسید: -تا این حد بی سرو صدا به خودش پاسخ داد: -با سازو قشون باید میومد؟ مگه مباشر نگفت رفت وآمدشو با کسی
هماهنگ نمیکنه و خیلی وقتا چند روز بعد ورودش مطلع میشه که اومده دوباره زیر لب گفت:
-اگه دزد باشه چی؟ با غیض به خودش جواب داد:
-کر بودی علی گفت مردمروستا از اینجا وحشت دارن و هیچ دزدی جرات نمیکنه بیاد اینجا!
با استدلالهایی که برای خودش آورد یقین پیدا کرد که ارباب از فرانسه برگشته و به عمارت آمده است.
همانطور که به سمت خانه میرفت با خودش میگفت: -برم بهشون خیر مقدم بگم یانه؟ برم… نرم دم در خانه که رسید به خودش بلند تشر زد: -نخیر شوکا خانم …شما بمونید توخونه ی سرایداری تا ارباب بیاد
خدمتتون!د بجنب… هنوز اولین حقوقتونگرفتی میخوای با اردنگی بیرونت کن
اولین دیدار همیشه تاثیرات زیادی بر دو طرف صحبت دارد و خاطره ی آن همیشه در ذهن نقش میبندد.
شوکا با لباسی آراسته و مرتب به سمت عمارت راه افتاد. تمام راه دو طرف دامنش را بالا گرفته بود تا لبه
ی پایین لباس به زمین کشیده نشود.
سعی میکرد خونسردی اش را حفظ کند. در دل دلهره ی عجیبی داشت شاید بواسطه ی عدم شناخت ارباب
جدیدش بود و شاید هم به دلیل خوفی بود که کاخ سیاه داشت. به پله های جلوی عمارت که رسید سرش را
بلند کرد و نگاهی به نوری که از پنجره های طبقه ی دوم عمارت به بیرون میتراوید انداخت. سعی کرد با
طمأنینه از پله ها بالا برود. به عمارت که رسید چشمش به تخته چوب کنده کاری شده ی قاب مانندی که
کنار درنصب شده بود افتاد که روی آن به زبانی که شوکا نمیدانست چند کلمه و چند عدد نوشته شده بود.
دستی به روی جلبکهای سیاه رشد کرده بر دیوار عمارت کشید.
به سمت کلون زیبای در دست برد و چند ضربه زد. دقایقی صبر کرد. صدایی از داخل عمارت بگوش
نرسید. مجددا دست برد تا در بزند که با در باز عمارت مواجه شد. با خودش گفت: -یعنی در باز بوده و من نفهمیدم؟ به آرامی در را گشود و با ترس و لرز به داخل عمارت سرک کشید.
اولین چیزی که توجهش را جلب کرد
تابلوی بزرگ یکی از شاهان ایرانی بر روی دیوار بود. ناگهان متوجه حضور مردی قد بلند با کت و
شلوار مشکی بسیار خوش دوخت، پیراهن سفید و پاپیون مشکی شد که رو به تابلو و پشت به او ایستاده
بود.
زیباترین کت و شلواری که تا آن روز دیده بود تن رسول در روز عقدش بود.

با گامهایی آهسته وارد اتاق شد و زیر لب سلام داد. سرش را چرخاند آن مرد دیگر کنار تابلو نبود بلکه در
ضلع شمالی خانه بر روی مبل سلطنتی کنار پنجره نشسته و بیرون را تماشا میکرد.
بدون آنکه به شوکا نگاه کند گفت: -منتظرت بودم
شوکا مجددا ولی بلند تر سلام کرد. مرد از جا بلند شد و به سمت شوکا آمد در حالیکه متکبرانه گفت:
-همون بار اول شنیدم شوکا ابرویی بالا انداخت و آهسته گفت: – چه گوشای تیزی لبخندی حاکی از تمسخر بر لبان ارباب نشست. دستش را به سمت شوکا دراز کرد.شوکا نگاهی به قد و قامت استوار
مرد، چروکهای روی پیشانی وگوشه
ی چشمانش انداخت. ریشه ی خاکستری موهایش حاکی از رنگ زدن موها بود که او را جوانتر از سن
واقعی اش که شصت سال بود نشان میداد.
چشمان نه چندان درشت ولی نافذ ، موهای رو به بالا شانه شده و گره ی بین ابروانش او را فردی جدی و
مقتدر معرفی میکرد.
شوکا تازه متوجه شرایط عمارت شد. پارچه های پر خاک کشیده روی مبلها. تارهای عنکبوت گوشه ی
دیوار، شومینه خاموش و قالیهای لوله شده تکیه داده شده به دیوار و پرده های پر از خاک آویخته به
پنجره. بی توجه به دست ارباب که به سمتش دراز شده بود گفت:
-اینجا خیلی کثیفه ! اصلا مناسب موندن نیست. اجازه بدید همین الان تمیزکاری رو شروع کنم
به چشمان منتظر ارباب نگاه کرد. در حالیکه چشم از چشمان او برنمیداشت با اکراه دستش را دراز کرد.
انتشار گرمایی خاص را در بدنش تجربه کرد. گرمایی که هر لحظه شدتش بیشتر میشد.با احساس داغ
شدن، دستش را به سرعت پس کشید و نگاهی به آن انداخت. هیچ تغییری در دستانش ندید.
زیر لب گفت:
– شرم وحیا داغم کرد؟ این خارجیا همینطورن…فریبا خانم میگفت حتی زن و مردشون روبوسی هم
میکنن. با یادآوری ارباب سابقش آهی از روی غم کشید.
سر بلند کرد و ارباب را ندید. به دورو بر چشم گرداند. ارباب بر روی دومین پله های مارپیچی که به
طبقه دوم راه داشت ایستاده بود.
در دلش گفت:
-چه گامهای سبکی مثل حرکت روی ابرها… کی رفت روی پله ها که من نفهمیدم؟
ارباب در حالیکه از پله ها بالا میرفت گفت :
شب خوش… فردا عصر بیا ببینمت. خیلی کارا داری باید انجام بدی. من فرصت زیادی ندارم
شوکا صدایش را بلند کرد: – فردا صبح میام اینجا رو تمیز کنم ارباب بدون آنکه از رفتن بایستد گفت: – بانو هست… توکارای مهمتری دارد. چشم شوکا خیره ی کفشهای ورنی ارباب جدیدش شد که انعکاس نور
لوستر وسط هال از آن ساتع میشد.
سینی صبحانه را به دست گرفت و به سمت عمارت رفت. در دل شادمان بود که با تهیه صبحانه برای
اربابش میتواند رابطه ی صمیمانه ای با او برقرار کند و آنهم ضمانت ماندگاری در موقعیت شغلی اش
بود. هنوز دست به کلون در نبرده بود که در با صدای غیژ غیژ ضعیفی باز شد. زبر لب گفت:
-سر به هوا … اونقدر هولی که دیشب در رو نبستی.
لحظه ای ایستاد و مکث کرد. خاطره ی لحظه ی خروجش از عمارت را جز به جز یاآوری کرد و از ذهن
گذراند: -بستم؟…

نبستم؟

افکار مغشوش کننده را از خودش دور کرد: -مهم نیست پا که به داخل گذاشت متوجه تغییرات داخل عمارت شد. قالیها پهن شده
بودند، روکش مبلها برداشته شده
بود. روی میز نهار خوری هشت نفره ی کنار هال دو شمعدانی سه قسمتی گذاشته شده بود که در هر
قسمت شمعی میسوخت. شومینه هم روشن بود. صدایی به گوشش رسید:
-سحرخیزی! سینی رو برگردون. بهت گفتم که بانو هست و به اموراتم میرسه. صبحونه خوردم.
شوکا به سمت صدا چرخید. ارباب با همان لباسهای روز قبل از روی پله ها با گامهایی آهسته به سمت
پایین می آمد. شوکا به دور و بر نگاه کرد. اثری از فردی به نام بانو نبود.
مجددا ارباب سخن گفت:
-هروقت کار دارم بانو رو صدا میزنم. سرجهازی زنم نسرینه… همین نزدیکیا زندگی میکنه.
شوکا لبخندی به نشانه ی تمسخربر لب نشاند و زیر لب زمزمه کرد: -بالاخره اسم دو نفرشونو فهمیدم. خانم خونه نسرینه و بانو خدمتکارش
مجددا صدای ارباب به گوشش رسید: -اسم خودم نادره
شوکا به سمت صدا چرخی زد و درکمال حیرت و بهت دید که ارباب نادر ترشیزی در کنارش ایستاده و
با چشمهای نافذ و اخم غلیظ بین ابروانش به شوکا خیره شده است.
شوکا نفسش مشکلدار شد. سینی در دستانش به لرزه افتاد. چند قدم عقب رفت و با عجله از عمارت خارج
شد. صدای آمرانه ی ارباب نادر در گوشش طنین انداخت دمغروب بیا تا وظایفت رو بهت بگم: -. با تمام قوا سعی میکرد از عمارت دور شود. کرختی و سستی عجیبی
وجودش را در بر گرفته بود. پایش
به لبه ی یکی از سنگفرشهای برآمده گیر کرد. علیرغم تلاشش در عدم پرت شدن به جلو سینی از دستش
افتاد.خودش را کنترل کرد و دو قدم کمر خمیده به جلوگام برداست و در نهایت نتوانست مقاوت کند و با
کف دو دست به زمین خورد.
همه اتفاقات را کنار هم می چید ولی معادله هایش جور در نمی آمد. نکته ای به نظر مبهم بود و آنهم
شخصیت اسرار آمیز ارباب نادر ترشیزی.
ارباب نادر پشت پنجره با لباس کاملا رسمی ایستاده و با چشمانی که برق خاصی از آن بیرون میتراوید

مسیر گامهای شوکا را رصد میکرد. بدون هرگونه احساسی شاهد سقوط شوکا به روی سنگفرشها بود. در
حالیکه دستش بر روی سبیلهای باریک پشت لبش بود و با آنها بازی میکرد میگفت:
-حتما از پسش بر میاد… حتما برمیاد
شوکا تمام روز را در هول و ولا و اضطراب بود و بارها سعی کرد که ذهنش را متمرکز کند تا بتواند با
انجام دوخت و دوز گذشت زمان را سریعتر کند ولی این از محالات بود. برای اینکه قادر به تحمل گذر
عقربه های ساعت باشد، شالش را به دوش کشید و به سمت روستا راه افتاد. بین راه به ذهنش رسید که
معلم مهربان و همسرش را از حال و روز خود با خبر کند. به تلفن خانه که رفت به مسئول آنجا نام
روستای آقای کمالی را داد. چون مدرسه ی جمال کمالی کنار مخابرات بود. چند دقیقه بعد از ارتباط با آنجا
شوکا موفق به صحبت با آقای معلم شد. جمال کمالی حامل خبرهای خوبی برای شوکا بود. اینکه ارباب
تیمور کارآگاه شخصی برای دستگیری قاتل پسرش استخدام کرده است و پلیس راه قبل روستا شهادت داده
که آنشب بهادر به همراه مرد دیگری و با ماشین پیکان جوانان سفید بوده اند. از طرفی هم با تحقیقهای
بسیار دریافته اند شوکا مدتی در روستای آنها بوده است و آقای معلم و همسرش هم تمام توضیحاتی که
شوکا در مورد قتل داده بود را بی کم و کاست برای ارباب تیمور و کارآگاه بازگو کرده اند. شوکا از
شنیدن این خبر که ارباب تیمور پی به بیگناهی اش برده و به معلم پیغام داده که او را بیخبر از شوکا
نگذارد، در پوست خود نمیگنجید. بعد از کمی صحبت حول و حوش کار جدیدش خداحافظی کرد و قول
داد در اولین فرصت برای دیدن آنها به روستایشان برود.
از مخابرات که درآمد نگاهی به آسمان انداخت. نزدیک غروب بود و ارباب نادر منتظر شوکا برای
محول کردن وظایفی نه چندان آسان به او.
وقتی به عمارت رسید با چشمهای منتظر و به در دوخته شده ی ارباب نادر مواجه شد. ارباب روی مبل
نشسته و دو دستش روی دسته های کنده کاری شده ی چوب گردو آویزان بود.
با ورود شوکا از روی مبل بلند شد. بدون آنکه جواب سلام شوکا را بدهد و یا او را به خاطر دیر آمدنش
بازخواست کند به سمت پنجره رفت. پشت به شوکا در مقابل پنجره ایستاد. دستهایش را به پشت قالب و
بدون مقدمه شروع به صحبت کرد:
-اصلیت پدرم ، رشید خان ترشیزی، به خراسان برمیگرده و نام فامیلیمون هم به این علته، پدرم از رجال
عمال رضا شاه در گذشته ی کاری پدرم نکته ی سیاهی پیدا نکردن تا اونو مثل بقیه
دربار قاجاری بود.
افراد دربار مجازات یا تبعید کنن ولی پاکسازی پدرم از دربار هم بی تأثیر در وضعیت روحی خونواده م
علی الخصوص پدرم نبود. اوایل سلطنت رضا پهلوی بود. تازه دیپلم گرفته بودم. واسه بهتر شدن روحیه
ی پدرم، به پیشنهاد عموم اونسال تابستون خونواده ی ما و عمو و عمه ها اومدیم عمارت. پدرم این
عمارت رو از یکی از شاهزاده های قاجار خریده بود. ساخته ی دست مهندسای فرانسویه، بعد باز سازی
به این شکل در اومد. هرچند تا حالا یه بار دیگه هم توش دست برده شده ولی در حد ظریف کاری بوده نه
تغییرات اساسی. بگذریم… داشتم میگفتم… به خاطر تموم شدن دبیرستانم و به دست گرفتن مدرک دیپلمم
عموم بساط یک جشن خودمونی رو راه انداخت. دیپلم گرفتن من بهونه بود همه میخواستن خونواده مون
شادی گذشته شو به دست بیاره.
دقیقا یادمه… انگار همین دیروز بود… خدمتکارا مشغول پذیرایی بودن و مثل همیشه بریزو بپاشی داشتیم
که بیا و ببین… در حد مهمونیای شاهانه…
رو پله ها نشسته و قمبرک زده بودم چون چند روز بعد جشن باید واسه ادامه تحصیل تو رشته ی دروس
نظامی به مدرسه ی دارلفنون میرفتم. عاشق گل و گیاه این خطه بودم و دوست داشتم در رشته ی
داروسازی ادامه تحصیل بدم ولی پدرم مصر بود که من هم هرطور شده باید وارد دربار بشم.
شوکا از صحبت کردن بی مقدمه ی ارباب نادر گیج شده بود. قراربود که او وظایف شوکا را گوشزد کند
نه اینکه شجره نامه اش را روی داریه بریزد و از تاریخچه ی خانوادگی اش بگوید. ارباب به سمت شوکا
چرخید و با چهره ی حیران و پر از سوال شوکا مواجه شد. چند قدم جلوتر آمد بطوریکه اکر دست دراز
میکرد بازوان شوکا در دستش بود. نگاه مقتدرش رنگ مهربانی گرفت و با تون صدایی آرام و ملایم گفت:
-واسه اینکه بتونی وظیفه تو خوب انجام بدی و بهم کمک کنی باید به حرفام گوش بدی…
طی مدت آشنایی ارباب و شوکا اولین باری بود که او با ملایمت با دختر سرایدار صحبت میکرد هرچند
که آمرانه بودن کلامش بواسطه ی حضور کلمه ی باید مشهود بود.
شوکا بدون اینکه پاسخی بدهد چهره دوخت به صورت اربابش که کلمات مانند قطاری از بین لبهایش
خارج میشد.
۱۱۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن