رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت ده


بود تا به حرفهای جمال بیندیشد. همینکه جواب منفی نشنیده بودند جایی بسی امیدواری بود.
با بازگشت معلم و همسرش به منزل، شوکا بدون مقدمه چینی مسئله رفتن به تهران و ملاقات منصور خان
و خبرگیری از رسول را پیش کشید. علیرغم نارضایتی صفیه و جمال از تصمیم زودهنگام شوکا با توجه
به شلوغی تهران و اوج گرفتن تظاهرات مردم و جثه نحیف شده و بیمارش، او در تصمیمش جدی بود.
صفیه کاغذ مربوطه و مبلغی پول را که در بقچه ی شوکا پیدا کرده بود به او داد.
شوکا دو روز به بعد به قصد عزیمت به تهران از خانواده ی پر محبت کمالی و سادات خانم خداحافظی
کرد، سوار مینی بوس ده شد و راهی تهران گشت.
پا که از می نی بوس بیرون نهاد با تجمع عظیمی از مردم مواجه شد که مشتها بر سر گره کرده و شعار
مرگ بر شاه ، زنده بادخمینی سر میدادند. فقط صدا بود. فریاد مردم، صدای تیرو تفنگ، شکسته شدن
شیشه ها و شعارها… در عمرش دوبار به تهران پا گذاشته بود. در سن هفت سالگی که به همراه پدرش به
منزل تیمور آمده و چند روز در قسمت خدمه ی منزل از او پذیرایی شده بود و آنروز که مصادف بود با
بیست و یکم بهمن ماه ۵۵۱۱.
بقچه به بغل دور خودش میچرخید. نمیدانست از کدام طرف برود حالا به حرفهای مسافران مینی بوس و
آقای کمالی پی میبرد که میگفتند تهران نارآرام است و اوج خشم مردم به بینهایت رسیده است.
به اطراف نگاه کرد. با عجله خودش را به کوچه ای انداخت. هول هراس وجودش را پرکرده بود. تنها و
بی کس آنهم در شهر بزرگی چون تهران. در آن شرایط چطور میتوانست با منصور خان تماس بگیرد. با
گامهایی بلند خودش را به انتهای کوچه که به خیابان دیگری راه داشت رساند. به محض اینکه پا به خیابان
گذاشت، چشمش به یک تابلوی فلزی افتاد. سوادش به اندازه ی سه کلاس ابتدایی بود و آن را هم مدیون
تیمور خان بود که حسن را مجبور کرد تا دخترش را به مدرسه ی روستا بفرستد. روستای آنها کلاس
چهارم تا ششم ابتدایی نداشت و دانش آموزان مجبور بودند برای اتمام دوره ی ابتدایی به روستای دیگری
بروند. به همین علت حسن مانع درس خواندن شوکا شد . به سختی با وصل کردن حروف، نوشته ی روی تابلو را خواند:
-مسافرخانه دوستان
نگاهی به در چرک و رنگ ریخته ی مسافرخانه کرد. با اکراه وارد شد. از رد انگشتان و سیاهیهای روی
دیوار و لزج بودن کف راهروی ورودی چنین بر می آمد که مسافرخانه ی کثیف و درجه ی پایینی است.
متوجه میز چوبی رنگ و رو رفته ای شد که در انتهای راهرو قرار داشت. هنوز به میز نرسیده بود که
مردی که سنش بییشتر از پنجاه سال میزد با قامتی خمیده، موهایی چرب در حالیکه سیگاری در گوشه ی
لب و دمپایی پاره ی آبی رنگ کثیفی به پا داشت، مقابلش ظاهر شد: -بفرما؟ شوکا من من کنان و با صدایی که از ترس میلرزید گفت: -اتاق میخواستم مرد نگاهی به سرتا پای شوکا و لباس مازندرانی اش انداخت و دستش
را دراز کرد: -شناسنامه؟ شوکا با لرز گفت ندارم. یعنی دست شوهرمه؟ مرد لبخند زشتی بر لبش جا گرفت که شوکا را ناگهان به یاد زینال
اندانخت. تنش لرزید و از اینکه وارد چنین جایی شده بود خودش را لعنت کرد.
مرد بدون اینکه حرفی بزند پشتش رابه شوکا کرد و به سمت راست راهرو که سالن بزرگی بود وارد شد.
در انتهای راهرو اتاقچه ی شیشه ای قرار داشت که به نظرقسمت مدیریت مسافرخانه بود. بین راه ایستاد و
رو به شوکا که هاج و واج در و دیوار را نکاه میکرد گفت:

-د یالا بیا.. استخاره میکنی؟!
شوکا خودش را به مرد رساند. پیرمردی لاغر اندام پشت میزی بزرگی در اتاق شیشه ای نشسته بود.
مرد رو به پیرمرد کرد: -میگه شناسنامه ندارم. چیکار کنم آقا؟ بره یا بمونه؟
پیرمرد که مدیر مسافرخانه بود از پشت میز بیرون آمد و از اتاق خارج و در چهره و لباس محلی شوکا
دقیق شد: -از کجای مازندرونی بابا؟
شوکا با دیدن محاسن سفید و آرامشی که پیرمرد در لحنش داشت کمی آرام شد. سعی کرد که لرزش
صدایش را کنترل کند: -طرفای دریا کنار… یعنی یه روستا نزدیک دریا کنار پیرمرد نگاهی به مرد که جعفر نامیده میشد کرد: -صلاح نیست تو این شلوغ پلوغی تهرون یه زن آواره ی خیابونا بشه.
یه اتاق بهش بده. از اتاقای اون جوونای جنوبی هم دور باشه که خدا نکرده مزاحمش نشن
اشک شادی در چشمان شوکا حلقه زد. ترس به یکباره از وجودش رخت بست. زیر لب خدا را شکر کرد
که مدیر مسافرخانه فرد بیراهی نیست. به دنبال جعفر از پله های باریکی بالا رفت. جعفر کلید انداخت و
در یکی از اتاقها را باز کرد. قبل از اینکه شوکا وارد اتاق شود دست دراز کرد:
-انعام ما یادت نره
شوکا دست کرد در کیسه ی کوچک پارچه ای که به گردنش آویزان بود. یک ریالی از داخل آن درآورد:
-بگیر و برو…
کلید را از روی در برداشت ، وارد اتاق شد و در را محکم به روی جعفر بست.
بقدری خسته بود که به نان و پنیری که صفیه برایش در بقچه گذاشته بود اکتفا کرد و سر بر بالشت
گذاشت. به دقیقه نکشیده اسیر فرشتگان خواب شد.
روز بعد با صدای انفجار و شلیک تفنگها بیدار شد. شیشه های مسافرخانه با هر انفجاری میلرزید.
تیراندازی ماموران رژیم پهلوی به مردم بی وقفه ادامه داشت. شوکا از وحشت خودش را گوشه ی تخت
مچاله کرد و پتو را به بغل گرفت.
از بیرون صدای دو مرد می آمد که در مورد حوادث آنروز صحبت میکردند:
– خشم مردم خیلی زیاد شده… همین روزاست که کارو یکسره کنن!
از جا بلند شد و به سمت دستشویی کنار اتاق رفت. نگاهی به آینه ی نصب شده ی بالای دستشویی انداخت.
اتفاقی تکرار شدنی…چشمانش پف آلود بودند. بعد از جریان اتفاق افتاده در عمارت همیشه چشمانش
میزبان پفهایی در پلک باال و پایین بود.
نگاهش به ساعت شماطه دار روی طاقچه افتاد. ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود. ناگهان با فریاد
مسافران در راهرو که میگفتند ارتش خودشو تسلیم ملت کرد اندک خوابی که در چشمانش مانده بودپرکشید.
.
به سمت پنجره رفت و به تماشای مردم ایستاد. دسته دسته دستها را در هم قالب کرده و عکس پیرمردی با
عمامه مشکی را روی سینه هایشان چسبانده بودند. از توصیفهای آقا جمال، شوکا خیلی زود پی برد که این
فرد همان آقای خمینی است که رهبری انقلاب را بر عهده دارد و معلم روستا به همراه چند تن دیگر چند
روز قبل برای استقبالش به تهران آمده بودند.
خدا را شکر منظره ای که مقابل دید شوکا بود نه تانک داشت و نه انفجار و نه خون و خونریزی…
ساعتها به تماشای بیرون نشست. جالب ترین نمایشی بود که در عمرش می دید. حداکثر تجمعی که دیده
بود در نماز جماعت مسجد روستای خودشان بود که به زحمت بیست نفر میشدند.
غرق در تماشای مردم بود که صدای بلندگوی مسافرخانه بلند شد:
– اینجا تهران است، صدای راستین ملت ایران، صدای انقلاب، امروز به همت مردانه ملت آخرین دژهای
استبداد فرو ریخت…
با هجوم مردم به داخل مسافرخانه و فریاد شادی و تبریک گفتن به یکدیگر صدای بلند گو گم شد.
کم کم ولوله ها خوابید و بلندگوی مسافرخانه، مسافران را مهمان آهنگهای شاد کرد.
هوا تاریک شده بود. با صدای چند ضربه به در اتاق، شالش را به سر انداخت و پرسید:
-کیه؟ صدایی از پشت درگفت:
-شام براتون آوردم. آقام امشب همه روبه مناسبت پیروزی انقلاب مهمون کرده
با شنیدن کلمه ی شام صدای قاروقوری در دل شوکا پیچید. در اتاق را باز کرد. پسری که پشت لبش تازه
سبز شده بود، سینی غذایی در دست داشت. بوی چلوکباب در بینی شوکا پیچید و ریزش اسید را در معده
ش احساس کرد. تازه یادش آمد از شب قبل چیزی نخورده است. هیجاناتش در آن روز بقدری زیاد بود که
به تنها چیزی که فکر نمیکرد غذا بود. سینی غذا را گرفت. ناگهان فکری در سرش جرقه زد:
-آقات پایینه؟

-بله -صبر کن باهم بریم سینی را روی تخت گذاشت.

با عجله از اتاق خارج شد. مدیر مسافرخانه به همراه چند تن از مسافران، در سالن، مشغول
صحبت درباره ی حوادث انقلاب بودند. پسر جوان از شوکا جدا شد و به سمت پیرمرد رفت: -آقاجان، این خانم با شما کار دارن پیرمرد رو به مردها کرد: -_ الان برمیگردم به سمت شوکا آمد: -چی شده باباجان؟ شوکا دستهایش را بهم مالید و در حالیکه سعی میکرد کم رویی و
خجالت را کنار بگذارد پرسید: -اینجا تلفن داره ؟ پیرمرد که به شرم شوکا پی برد گفت: -داریم باباجان…اونجا تو اتاق مدیریت. جایی میخوای زنگ بزنی؟ شوکا دست به داخل کیسه ی آویزان به گردنش برد و تکه کاغذی را
درآورد:
-بلد نیستم. میشه به این شماره تماس بگیرید؟ خونه ی منصور خانه… پسر ارباب تیمور. اون تنها کسیه که

تو این شهر میتونه کمکم کنه.
پیرمرد با دستش به شوکا اشاره کرد که دنبالش برود. به تلفن که رسیدند، تکه کاغذ را از شوکا گرفت.
بعد چند لحظه تماس برقرار شد.
پیرمرد گوشی را به شوکا داد. شوکا گوشی را از دست مدیر مسافرخانه قاپید:
-الو. منزل منصور خان؟ مردی از پشت خط گفت: -ایشون نیستن -کی میان؟ -ایران نیستن. با خونواده شون یک ماهی میشه رفتن فرانسه. گفتن تا
این آشوبا نخوابه برنمیگردن.
برق امید در چشمان شوکا ناپدید شد و هاله ای از غم آن را فرا گرفت. بدون آنکه خداحافظی کند گوشی را
روی تلفن گذاشت. اشک در چشمانش حلقه زد. کورسو امیدی هم که داشت خاموش شد.
پیرمرد که متوجه تغییر حالت دخترک شد پرسید: -چی شد دخترم. نبودن؟ شوکا بی رمق جواب داد: – از ایران رفتن
از فرط ناامیدی جلوی چشمانش تیره و تار شد. پیرمرد متوجه شد که شوکا در معرض سقوط است. دستش
را گرفت و او را روی مبل کهنه ی کنار میز نشاند و بلند گفت: -محمد جواد یه لیوان آب بیار بابا…:
مدیر مسافرخانه با لحن حمایتگری گفت -کاری از دست من برنمیاد؟ شوکا آهی از روی یأس و نامیدی کشید: -نه زیر لب در اوج ناامیدی و بی پناهی گفت: -حالا کجا برم؟ گویا زیر لب گفتنش به اندازه ای بلند بود که پیرمرد پرسید: -جایی واسه موندن نداری؟ تهران کس و کاری نداری؟ شوکا در حالیکه بغض کرده بود با حرکت سر جواب منفی داد. پیرمرد لحظه ای مکث کرد و ادامه داد: -مگه نمیخوای برگردی روستات؟ شوکا تمام سعیش را میکرد تا هق هقش را مخفی کند. مدیر مسافرخانه با سکوت شوکا درک کرد که دختر بینوا قصد بازگشت
به محل زندگی اش را ندارد. به
پشت میز کارش رفت. با جاگیر شدن درصندلی چشم به شوکا دوخت که با فشردن دستهایش به هم اشک
۸۵

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن