رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت بیست و یک


زری دستش را گرفت و در حالیکه پچ پچ میکرد» ساکت… داداش خسرو خوابه« او را به سمت اتاق
دیگری که در گوشه ی سالن بود کشاند: به اتاق که رسیدند آهسته گفت: -تو انباری پهن کن.. آبگرمکنم اونجاست. لباسات زود خشک میشه نگاهی به سرتا پای شوکا کرد. سرش را بیخگوش شوکا آورد: -لباساموکثیف نکنی ها! وارد انباری که شدند چشم شوکا به صندوقی افتاد که کنار اتاق قرار
داشت. قبل از آنکه حرفی بزند، زری خنده ی ریزی کرد و گفت: -صندوق وسایالی زن داداش بلوره! شوکا پرسید: -اسمش بلور بود؟ -نه…داداشم اسمشوگذاشته بود بلور چون خیلی سفید بود عین برف.
اونقدر بهش بلور بلور کرد که همه مون بهش میآ گفتیم بلور…
شوکا لباسش را روی بندی که از یکطرف به طرف دیگر کشیده شده بود آویخت. نگاهی از پنجره ی
اتاق به بیرون انداخت. باران بند آمده بود. رو به زری گفت: -باید برگردمخونه م… اربابم منتظره صدایی از پشت سرش گفت:
-هوا رو به تاریکیه… دلت میخواد غذای گرگا بشی
شوکا به سمت صدا چرخید. خسرو در آستانه ی در ایستاده بود. زری چشمانش را گشاد کرد و به سمت
خسروگردن کشید: -مثل زن داداش بلور خسرو رو به زری کرد: -ساکت باش زری زری بلند بلند خندید و شروع کرد به بشکن زدن خسرو با صدایی بلند تر گفت: -گفتم ساکت زری بی توجه به دستور خسرو دور خودش میچرخید و بشکن میزد و
مکررا میخواند: -گرگه اومدو بردش… سر جو نشست و خوردش خسرو فریاد بلندی کشیبد: -گفتم خفه شو زری! شوکا هاج و واج نگاهش را بین خواهر و برادر میچرخاند. خسرو به هال برگشت. شوکا به دنبالش وارد سالن شد. مرد روی مبل
نشست و سرش را بین دستانش گرفت. بدون آنکه به شوکا نگاه کند گفت: -امشب هیچ جا نمیری
زری سفره به دست وارد شد و آن را روی زمین پهن کرد. مجددا به آشپزخانه رفت و باسینی حاوی
ظروف و غذا برگشت.
خسرو سرش را بلند کرد . سرخی چشمهایش حاکی از خستگی مفرطش بود. در عمق چشمهای آبی اش
غم النه کرده بوضوح دیده میشد. از جا برخاست. انگشتان دست راستش را داخل موهای پر پشتش کرد
و همه را شانه وار به عقب هل داد. رو به شوکا گفت: – سر شب شام میخوریم… بفرما شوکا متوجه لنگش پایش شد. نگاهی به پای آسیب دیده انداخت. دستمالی
سفید رنگ دور تا دور پا پیچیده شده بود. به پا اشاره کرد: -هنوز درد میکنه؟ – یه کم … فردا صبح میرم درمانگاه زری رختخواب خودش و شوکا را در اتاق نسبتا بزرگی که دور تا
دورش پشتی های ترکمنی چیده شده بود پهن کرد.
شوکا با صدای خرناسهای زری بیدار شد. سپیده دم بود. به انباری رفت و لباسهایش را تعویض کرد از
آنجا که خارج شد، خسرو را مقابلش دید که جدی و با تحکم گفت:
-تا هوا روشن نشده از خونه خارج نمیشی حرفش را زد و به سمت در خروجی راه افتاد. به محض باز کردن در صدای شیهه ی اسب بلند شد. خسرو رو به شوکا خندید: -میدونستم بر میگرده شتابان برای دیدن اسبش از خانه خارج شد. شوکا روی صندلی گهواره ای نشست و مشغول تکان دادن صندلی شد.
ذهنش به سمت رسول رفت.
کمتر از یکهفته به تحویل سال نو مانده بود و هیچ خبری از رسول نداشت. حتی آقای کمالی هم پیغامی
برای او نیاورده بود. درگیر افکار خودش بود که خسرو هیزم در بغل وارد سالن شد. هیزمها را در
جعبه ای که کنار شومینه قرار داشت گذاشت و گفت: -کجا زندگی میکنی؟ شوکا از عالمخیال بیرون آمد: -عمارت ارباب ترشیزی خسرواخمی کرد و در حالیکه ذهنش را درگیر حالجی کردن جواب
شوکا میکرد پرسید: -مگه از خارج برگشتن؟ -بله… دو هفته ای میشه -عجیبه! بار آخری که نسرین خانمو دیدم گفت که بعیده دیگه برگردن
-ارباب تنها اومده خسرو سری تکان داد: -صحیح با حضور زری که انگشتانش را الی موهای بهم ریخته اش کرده بود،
صحبتشان قطع شد.
بعد خوردن صبحانه شوکا از میزبانان تشکر کرد و خانه را به قصد عزیمت به عمارت ارباب نادر ترک
گفت. هنوز پا از خانه بیرون نگذاشته بود که صدای خسرو که میگفت»شال قرمزتو بردار تا اسب
دوباره رم نکنه« او را در جا نگه داشت. نگاهی حاکی از تاسف به خسرو انداخت: -خرافاتی! خسرو از روی مبل بلند شد و آمرانه گفت: -زری کت منو از تو اتاقم بیار بعد از آماده شدن به طرف شوکا رفت. وضعیت ناجور راه رفتنش
حاکی از دردی بود که در پا داشت.
شال را از روی دوش شوکا برداشت. دخترک چشم از حرکات خسرو بر نمیداشت. شال را با عصبانیت
تا زد و به دست شوکا داد:
-اسبم از رنگ قرمز میترسه… هنوزم معتقدم منحوس و نفرین شده ای! چیزی که بقیه میگن نیروی
درونی خارق العاده…
شوکا شال را در آغوشش فشرد. لبهایش را بهم چفت کرد و با حداکثر قدرت بهم فشار داد. لحظاتی را
وقف غلبه بر خشم درونش کرد. سپس با اعتراض گفت: -حرفات تموم شد؟
منتظر پاسخ مرد نشد. از خانه بیرون رفت و در را محکم بهم کوبید. هوای بعد از باران مفرح بخش
بود. نگاهش را دور تا دور عمارت چرخاند. روز قبل چون تنها هدفش پیدا کردن سرپناه و رهایی از
باران سیل آسا بود، متوجه شرایط باغ نشد. خانه داخل باغی بزرگ قرار داشت که قسمت اعظم درختان
باغ پشت عمارت بود. با خودش گفت: – اوووو… چه باغ بزرگی… همه شونم بهار نارنجن قبل بازگشت به عمارت تصمیمگرفت تا مایحتاج خانه را از بقالی
روستا تهیه کند. پا که به داخل بقالی
گذاشت بوی شیر و ماست ترش شده به مشامش خورد. گوشه ی شالش را جلوی بینی اش گرفت.
سکینه زن بیوه ای که مخارج شش فرزند یتیمش را از بقالی به یادگار مانده از شوهرش تامین میکرد،
چادر خاکستری گلدارش را پشت گردنش گره زده و مشغول ریختن شیر گاو از داخل سطل به دبه های
ردیف شده ی کنار بقالی بود. اطرافش هم لکه های سفید شیر ریخته شده وخشک شده ی روزهای قبل به
چشم میخورد.
با دیدن شوکا، مشتری همیشگی اش، دست از کار کشید. عرق پیشانی و بعد بینی اش را با گوشه ی
چادر پاک کرد و پشت دخل رفت: -به به شوکا خانم… چند روزه کم پیدایی شوکا لبخندی نثار زن زحمتکش کرد: -درگیر کارای عمارت بودم -هنوز شوهرت نیومده مرخصی؟ شوکا آهی از روی ناراحتی کشید: -نه…هیچ خبری ازش ندارم خدیجه لب و لوچه اش را به عالمت تعجب جمع کرد و ابرویی باال
انداخت: -مطمئنی که هنوز اجباریه؟
– طبق حرفایی که میزد همین روزا سربازیش تموم میشه. یکی از آشناها رو فرستادم دم خونه شون.
خونواده ش هم ازش بیخبرن
سکینه خودش را از پشت دخل دراز کرد و با کف دست چند ضربه به بازوی شوکا زد:
-ببین… چند تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم. به امید خبر از اینور و اونور نباش. خودت بیفت دنبال
شوهرت. از این مردای جونور هرچی بگی بر میاد.
-چی بگم واال… فعال که خیلی درگیر تمیزکاریای دم عیدم… یه ذره سرم خلوت شه خودم میرم خونه
شون
یکدفعه شوکا یاد خسرو افتاد. کنجکاوی اش گل کرد که در مورد او و همسرش از سکینه بپرسد. به
حرفهای زری شیرین عقل که اعتباری نبود. بیتاب شده بود که بفهمد آیا واقعا بلور را گرگ دریده است
یا نه! صورتش را نزدیک صورت سکینه کرد: -صاحب عمارت شکوفه های بهار نارنج رو میشناسی؟ سکینه در حالیکه پوالی دخل رو مرتب میکرد گفت: -خسرو خان رو میگی؟ شوکا متعجب گفت: -خسرو خان؟ مگه اربابه؟ سکینه خنده ای کرد:
-دختر ساده… مگه فقط اربابا خانن؟ جد اندرش ملک و امالک دار این منطقه بودن… از چند نسل قبل
مرداشون خان این روستا هستن… به خاطر عشق و عالقه ای که به خاک آبا و اجدادیشون داشتن زمینا و
باغاشونو ول نکردن و نرفتن شهرای بز رگ وگرنه از نظر مستقالت اونقدری دارن که میتونستن برن
یه شهر بزرگ زندگی کنن و یه عمارت با عظمت تر از عمارت ترشیزیا واسه خودشون بسازن و چند
نفر مثه منو تو رو استخدام کنن واسه رعیتی. ولی اینا یه فرق اساسی با بقیه اربابا دارن!
شوکا کنجکاوانه و از روی هیجان پرسید: -چه فرقی؟
-انسانن خواهر جان… انسان! رحمت، نوه ی عمه م، چند ساله که توکارای باغبونی به خسرو خان کمک
میکنه. قسم میخوره که خسرو خان پا به پاش کار میکنه. با کارگراش چای و غذا میخوره. حقوق همه
شونم سر وقت و بیشتر از حقشون میده
کنجکاوی شوکا در مورد خسرو خان در حال فوران کردن بود ولی باید محتاطانه سخن میگفت. کافی بود
یک نفر بفهمد که شوکا شب قبل را در منزل خسروخان گذرانده است. طبل رسوایی اش روستا به روستا
نواخته میشد. شب ماندن در منزل مرد زن مرده… چه کسی باور میکرد که زری شیرین عقل هم در
کنار آنها بوده است.
مجددا سکینه را مورد خطاب قرار داد: -زنم داره؟ سکینه از پشت دخل بیرون آمد: -مثل اینکه تو امروز فقط اومدی واسه حرف کشیدن از زیر زبون من…
بروکنار تا شیرا رو تو دبه بریزم… تو هم هرچی سوال داری بپرس… شوکا مجددا گفت: -پرسیدم زنم داره؟ -داشت خواهر جان… اونم چه زنی… یه پارچه خانم. خدا بیامرزدش از
سر هر انگشتش یه هنر میریخت. کشتنش بیچاره رو! سر به نیستش کردن! شوکا با شنیدن کلمه کشتنش جیغ خفیفی از روی حیرت کشید: -کشتنش؟ کی؟ – دو سه سالی میشد که ازدواجکرده بودن. یه روز صبح زود با زری
رفتن جنگل قارچ جمع کنن… دیر
برگشتن. همه ی مردای ده بسیبج شدن که اونا رو پیدا کنن. نزدیکای غروب بود که زری رو کنار
رودخونه پبدا کردن. اونم چه وضعی… لباساش پاره و گلی بودن. بلند بلند میخندیدو چرت و پرت
میگفت. دختر بیچاره عقلشو از دست داده بود و پشت سر هم میگفت گرگا گرفتنش… گرگا گرفتنش…
معلوم نشد که کی وکجا چه بالیی سر زن خسرو خان آورده. االن ده ساله که هیچ اثری ازش پیدا
نکردن… معلوم نیست قاچاقچیای چوب کشتنش و توجنگل چالش کردن یا حیوونا دریده با شنش…انگار
آب شده و رفته تو زمین! زری هم از اون زمان عقلش از کار افتاد و هیچ اعتباری به حرفاش نیست.
خسرو خان رو هم اسیر خودش کرده… بنده خدا یه بار هم داماد شد ولی حریف گیس وگیس کشی
زنش، شهربانو، با زری نشد که نشد. هرچی به شهربانو گفت که دندون رو جیگر بذاره تا سر فرصتی
زری رو ببره دارالمجانین به گوش زنش نرفت که نرفت. مرغش یه پا داشت و میگفت یا جای من تو این
خونه ست یا زری. مرد بیچاره مونده بود بین دو راهی… یه طرف زنش بود و یه طرف خواهرش…
زری رو برد دارالمجانین ولی به ماه نکشیده خبرش کردن که بره زری روتحویل بگیره… دختر بیچاره
اونقدر گریه کرده و غذا نخورده بود، عین نی قلیون شده بود. برگشتن زری به خونه همزمان شد با
رفتن شهربانو… چند تا از بزرگا هم واسطه شدن واسه برگردوندنش ولی هربار ناز کرد. به سال نکشیده
خسرو خان طالقش داد و خودشو خالص کرد. بعدشم گفت پشت دستشو داغ کرده که دیگه زن نگیره…
با آمدن مشتری هردو ساکت شدند شوکا مایحتاج خودش را خرید و به سمت عمارت ارباب نادر روانه
شد در حالیکه حرفهای سکینه را در ذهنش نشخوار میکرد.
آفتاب که غروب کرد شوکا از منزلش خارج و به سمت عمارت ارباب نادر راه افتاد. دلهره و اضطرابی
عجیبی وجودش را تسخیر کرده بود از چگونگی برخورد ارباب نادر به دنبال ترک بدون اجازه ی
عمارت.
طبق معمول در عمارت باز بود و ارباب نادر با آراستگی کامل روی مبل روبروی در نشسته بود و
انتظارش را میکشید. قبل از آنکه لب به سخن بگشاید و علت عدمحضور شب قبلش را بگوید ارباب نادر
در حالیکه نگاهش را به او خیره کرده بود، از جا برخاست و به سمتش آمد. شوکا چشمانش را بست و
منتظر هرگونه حرکتی از جانب اربابش بود. گرمایی مطبوع را بواسطه نوازش انگشتان ارباب بر روی
گونه اش حس کرد. صدای ارباب در گوشش پیچید: -خوشحالم که برات اتفاقی نیفتاده
مدتها بود که کسی برای شوکا دلسوزی نکرده و ماهها بود که دست نوازش کسی بر سرش کشیده نشده
بود. دل خوش کرده بود به رویاهای ساختگی شبانه در مورد رسول و خودش… رسولی که قریب پنج
ماه بود که او را بیخبر گذاشته بود.
اشکی از گوشه ی چشمش جاری و به سر انگشت اشاره ی ارباب که از سمت گوش شوکا به طرف چانه
اش کشیده میشد، رسید. از انگشت عبور کرد و بر کف سالن افتاد. انعکاس نور لوستر آویزان از سقف
به چشم ارباب نادر برگشت. زیر لب گفت: -چه زیباست اشک شوکا
شوکا قادر به هضم محبت بی شائبه ی ارباب نادر نبود. چه سنخیتی بود بین یک ارباب شصت ساله و
دختر رعیتی نوزده ساله که برای سالمتی اش دلنگران شود و محبتش را بی محابا به او ارزانی دارد.
از جا بلند شد و به سمت در چرخید. احساس کرد نیرویی به پاهایش آویزان شد و او را در جا میخکوب
کرد. صدای خواهشانه ی ارباب در گوشش طنین انداخت: -نرو… فقط تو میتونی کمکم کنی! شوکا زیر لب نالید: -امشب نه… خواهش میکنم پاها رها شدند و شوکا به سرعت به خانه اش بازگشت. در گوشه ی اتاق
کز کرد وگریست. صدای ارباب در گوشش النه کرده بود »نرو… فقط تو میتونی کمکم کنی!«
طبق قولی که به ارباب نادر داده بود شب بعد به حضورش رفت. ارباب که بیتاب بازگوکردن خاطراتش
بود با وارد شدن شوکا به عمارت لب گشود:
-داشتم میگفتم که پدرم خونواده ی مظفری و وابستگان نزدیکشونو به عمارت دعوت کرده بود. بابا قلی
و باجی واسه شام همون شب تدارک زیادی دیده و شدیدا درگیر پذیرایی از مهمونا بودن. سفره ی شام
رو پهن کردن. انواع و اقسام غذاها و نوشیدنیها روی سفره چیده شده بود. همگی سر سفره نشستیم. دیس
برنج جلوی من و نسرین خیلی زود خالی شد.
ابوالفضل دیس رو برد و بعد از چند دقیقه ماجان با لباس محلی نویی که معلوم بود واسه اونشب تهیه
کرده وارد عمارت شد. درست روبروم نشست. خم شد تا دیس برنج رو تو سفره جا بده. نسرین در حال
خوردن شام بود و منم محو چهره ی ماجان. چشم ازش بر نمیداشتم انگار چشمامو به صورتش میخ کرده
بودن. نسرین سقلمه ی بهم زد و گفت: -»اون ظرف مرغ ترش رو بده«
پارچ دوغ جلوی ظرف خورش مرغ ترش بود. بدون اینکه چشم از ماجان بگیرم دست بردم تا ظرف
خورشو بردارم که دستم به پارچ دوغ خورد و پارچ به داخل ظرف ساالدا و خورش چپه شد. با صدای
شکسته شدن پارچ بلوری همه ترسیدن و قاشقا تو بشقابا ول شد. دوغ روی سفره راه افتاد و به لباس سفید
گرون قیمت خاله ی نسرین که زنی پرمدعا و پر فیس و افتاده بود رسید.خاله شکوه که از لحظه ی ورود
واسه تک تک افراد از مارک و قیمت لباسش میگفت جیغی از ناراحتی کشید و گفت:
-»خدا مرگم بده… لباس انگلیسی نازنیم… حاال چطوری لکه شو پاک کنم؟«
خاله شکوه عصبانی از جا بلند شد و خودشو به اتاقای باال رسوند . نسرین هم چشم غره ای بهم رفت و
دنبال خاله ش راه افتاد تا یه جوری از دلش در بیاره. بقدری واکنشش غیر قابل تصور بود که همه از هم
میپرسیدن » چرا اینطوری کرد… حاال یه ذره دوغ رو لباسش ریخته، آسمون که به زمین نیومده«
ماجان با دیدن این صحنه و با علم به اینکه توجه من به اون باعث این حادثه شده، خودشو جمع و جور
کرد. تکه های شکسته ی ظرف رو تو سینی گذاشت و از سالن بیرون رفت.
باجی حسین رو باال فرستاد تا از نسرین بپرسه نیاز به کمک کسی هست یا نه… بعد چند دقیقه حسین به
سالن برگشت. باجی پرسید:
-»خانم چی گفتن؟« حسین جواب داد:
-»نرفتم تو اتاق چون خاله ی خانم گریه میکرد و میگفت لباسو از دوستش عاریه گرفته. حاال چی
جوابشو بده«
همه ی مهمونا بهم نگاه کردن و مردا پخی زدن زیر خنده. شوهر خاله ی نسرین از خجالت سرخ شد. با
عجله به طبقه باال رفت و به دنبالش مهرانگیز خانم سفره رو ترک کرد. لحظاتی نگذشت که صدای
دعوای زن و شوهر به گوش رسید. شوهر خاله ی نسرین شدیدا زنشو سرزنش میکرد که چرا از
دوستش لباس قرض گرفته در حالیکه کمد لباساش پر از لباسای گرون قیمت و زیباست…
همه از شام خوردن افتادن. چند نفر باال رفتن که مانع باال گرفتن دعوای زن و شوهر بشن.
خالصه غذاها سرد شد و اونهمه زحمت و تالش خونواده م واسه خودنمایی جلوخونواده ی مظفری بی
نتیجه موند. خاله شکوه و شوهرش همراه بچه هاشون شبونه به تهران برگشتن. تعدادی از مهمونا هم که
در اون نزدیکیا ویال داشتن به ویالهای خودشون رفتن. تمام برنامه ریزیای پدرم واسه ضیافت بعد شام
بهم خورد.
با اعالم اینکه رختخوابا تو اتاقا پهن شده همگی به طبقه ی باال رفتیم. بالطبع من و نسرین باید تو یه اتاق
و تو یه رختخواب میخوابیدیم. سردی رفتارم با نسرین باعث شده بود که هر روز دیوار غرورش بلند
تر بشه و این رابطه ی ما رو بدتر میکرد.
وارد اتاق که شدم چشمم به رختخواب دو نفره ای افتاد که وسط اتاق پهن شده بود. نسرین پشت به طرف
من و زیر پتو خوابیده و گوشه ی پتو کنار رفته بود. نسرین با بلوز و شلوار خواب بود. کامال پوشیده.
در چمدونو باز کردم و پیراهن شلوار راحتیمو برداشتم و لباسامو عوض کردم. سر جام دراز کشیدم.
دستامو زیر سرمگذاشتم و به سقف خیره شدم. کنار زنم خوابیده بودم ولی انگار سالهابود که با هم غریبه
ایم..
غرق در افکار خودم بودم و حوادث اونشب رو مرور میکردم و نقش صورت ماجانو روی سقف
میکشیدم که ناگهان بوی خوشایندی به مشامم خورد. بویی آشنا… بویی که شاید گیراییش و اثرش خیلی
بیشتر از بویی بود که میشناختم. زیر لب گفتم»ماجان« به سمت بو چرخیدم. نسرین بواسطه ی پس زده
شدن پتو سردش شده بود و به سمت من چرخیده و خودشو مچاله کرده بود. بوی عطر یاسی که از
گردنش ساتع میشد نمونه ی بهتر و مرغوبتری از بوی عرق گل یاس ماجان بود.
غم عالم به دلم نشست. همسری داشتم زیبا، مهربون و متشخص… زیر لب به خودمگفتم:
»چرا انقدر احمقی؟ مگه ماجان چی داره که این دختری که کنارت خوابیده نمیتونه بهت بده؟«
نسرین خودشو جمع تر کرد. پتو رو از پایین پاش برداشتم و روش انداختم. کالفه از عمارت زدم بیرون.
صدای تق تق بهم خوردن ظرفا از سمت استخر توجهمو جلب کرد. ماجان بود که با کمک ابوالفضل
ظرفا رومیشست. یکی از سبدا پر از ظرفای آبکشی شده بود. ماجان دستای کفیش رو از دیگ بزرگی که
توش پر از کف و ظرفای کثیف بود درآورد. به ابوالفضل اشاره کرد تا سبد رو به خونه سرایداری ببره.
ابوالفضل که به سمت خونه راه افتاد خودمو به ماجان رسوندم. کنارش روی دو پا نشستم و گفتم:
-»شب از نیمه گذشته… چرا نخوابیدی؟«
ماجان با دیدن من هول کرد. خودشوکنار تر کشید. با نگاه کردن به ظرفا بهم فهموند که باید ظرفا
رومیشسته پرسیدم: -»عباس کجاست؟«
بدون اینکه سرشوبلند کنه گفت: -»رفت خونه. موندم به باجی کمک کنم.حامله س گناه داره« غمگین پرسیدم: -»چرا بهم نگاه نمیکنی؟« سرشو بلند کرد. نی نی چشماش پر از غم و ترس بود: -»امشب به خاطر من آبروی شما رفت. تو رو خدا آقا ما رو فراموش
کنین… شما زن دارید و منم
شوهر. فاصله ی منو شما به اندازه ی فاصله ی ماه تا زمینه. نسرین خانم گناه داره. منم زنم. دردشو
میفهمم. اگه عباس بهم بی اعتنایی بکنه دق میکنم…« نذاشتم حرفشو ادامه بده. دست کفیشو تو دستمگرفتم:
»امشب از صمیم قلب دعا کردم ایکاش تو بجای نسرین کنارمخوابیده بودی«
دست کفیش تودستم سر خورد. بدون اینکه حرفی بزنه از جا بلند شد و به سمت ابوالفضل که سبدو کنار
دیوار خونه ی سرایداری رو زمین میذاشت دوید.
دستمو تو سطل آب تمیز آب کشیدم و به عمارت برگشتم. نسرین مثه بچه ها خواب بود. چندالخ مو روی
چشماش بود که آزارش میداد. به آرومی موها رو به سمت پیشونیش روندم. پتومو برداشتم و کنار اتاق
کز کردم و خیره به نسرین غرق در افکارموهوم شدم.
تا سپیده دم بیدار بودم. کم کم پلکام سنگین شد. درازکش پتو رو دور خودم پیچیدم و خوابم برد. چشم که
باز کردم رختخواب نسرین جمع شده بود و هیچ صدایی از طبقه ی پایین به گوش نمیرسید. از اتاق
خارج شدم. خواهرامو به ترتیب صدا زدم ولی پاسخی نیومد. از عمارت خارج شدم. بابا قلی که مشغول
تمیز کردن محوطه بود به سرعت به سمتم اومد: -»بیدار شدید آقا جان.. االن میگم باجی صبحونه بیاره براتون« -»بقیه کجان بابا قلی؟« -»مردا رفتن شکار. زنها هم لب آبگیر« دوست داشتم بدونم ماجان هم لب آبگیر رفته یا نه. ولی تنها راه
دونستنش رفتن به برکه بود. خونواده هم
از حضورم استقبال میکردن خصوصا که هنوز اسم تازه دامادو یدک میکشیدم و این کارمو به حساب
عالقه م به عروس خانم میذاشتن. به سمت عمارت چرخیدم: -»میرم لب آبگیر« -صبحونه چی آقا؟« -»نمیخورم«
با عجله لباسامو پوشیدم و به عشق دیدن ماجان خودمو به برکه رسوندم. تصمیم گرفتم کمی شیطنت کنم

۲۲۰ 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن