رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت بیست و هفت


شاید ده دقیقه مشغول اینکار بودم. نسرین هذیان میگفت و بین حرفاش ازم تشکر میکرد. دیدم اینطوری
تبش پایین نمیاد. بهش گفتم:
-» کمکت میکنم بریم حموم پاهاتو از زانو به پایین بشوری. شاید تبت اینطوری زودتر پایین بیاد«
زیر بغلشوگرفتم و به سمت حموم داخل اتاق کشوندم. از ضعف و بی حالی قادر به حرکت نبود. به
سرعت تو حموم روی صندلی گذاشتمش. آبو ولرم مایل به سرد کردم و وادارش کردم پاهاشو بشوره.
با عجله به آشپزخونه برگشتم و با یه لیوان شربت خنک برگشتم
به اتاق که برگشتم، نسرینو دیدم که تو رختخوابش نشسته و با ملافه پاهاشو خشک میکنه.
با دیدنم لبخند شیرینی رو لبش اومد که لپای گلی رنگ تبدارشو بیشتر تو چشم آورد. نگاهم کشیده شد به
سمت بدنش که از بین دو تا دکمه ی باز بلوزش دیده میشد. نسرین مسیر نگاهمو دنبال کرد و متوجه باز
بودن دکمه های پیرهنش شد. دست برد تا اونا رو ببنده که گفتم: -»بذار باز باشن«
نسرین ناباورانه دستش شل شد و پایین افتاد. نگاه حیرت زده شو به چشمام دوخت. ادامه دادم:
-»تب داری… اینطوری خنک میشی«
ولی ته دلم میدونستم که از صبح حسم به نسرین یه جورایی عوض شده و وقتی کنارشم بودنش برام
بیتفاوت نیست… جالب بود که همش دوست داشتم بهش گیر بدم و از کاراش ایراد بگیرم.
فردای اونروز به تهران برگشتیم. واسه دیدن ماجان دلم قیلی ویلی میرفت ولی نه به شدت قبل. با خودم
گفتم اگه دیدمش چه بهتر …. ندیدمش هم اشکالی نداره… با یادآوری خاطره ی دم برکه ناخودآگاه به
سمت نسرین نگاه میکردم. زنی که شرعی و قانونی همسرم بود و در این مدت چند ماه لجبازانه
سربودنش به ماجان رو نمیدیدم. کم کم برتری هاش واسم رنگ میگرفت.
چند روز از بازگشتمون به تهران میگذشت… دیگه دلم نمیخواست شبا تا دیروقت اداره باشم. وقتی هم به
خونه برمیگشتم و نسرین رو نمیدیدم بهونه گیری میکردم و با اومدنش یه بحثی پیش میکشیدم. غرورم
اجازه نمیداد که از تغییرات احساساتم مطلع بشه. نسرین هم کما فی السابق رویه خودشو تو زندگی داشت.
کم کم متوجه شدم که لباسای اتو کشیده م، پخته شدن غذاهای مورد علاقه م توسط بانو و خیلی چیزای
دیگه زیر نظر نسرین انجام میشده.
یه شب روی مبل نشسته بودم و روزنامه میخوندم. مدتی بود که چشمام خیلی زود از روزنامه خوندن
خسته میشد. روزنامه رو به کناری پرت کردم و تو مبل فرو رفتم و مشغول فکر کردن به تغییرات ایجاد
شده در وجودم شدم . تو حال خودم بودم که داد نسرین رشته افکارمو پاره کرد. با عجله خودمو به
آشپزخونه رسوندم. دست نسرین حین دم کردن چایی واسه من به کتری آب جوش چسبیده و سوخته بود.
دستشو با دست دیگه ش گرفته بود و محل سوختگی رو فشار میداد. با عجله دست آسیب دیده ش رو تو
دست گرفتم. ناگهان متوجه نرمی دست و ظرافت انگشتانش شدم. چقدر با دستای درشت ماجان متفاوت
بود هرچند بوی گل یاس نمیداد. دستشو بین دو دستم گرفتم کمی فشار دادم و به سمت لبام آوردم. بوی
خوشی تو بینیم پیچید. دستاشو به لبام چسبوندم و بوسه ی آرومی روش زدم.
نسرین با چشمهای گرد شده و دهن نیمه باز بهم نگاه میکرد. سرمو بالاآوردمو نگاهمو به نگاهش
دوختم. غرور و مردونگیموکنار گذاشتم و با لحن سپاسگزاری گفتم: -»دوست ندارم واسه کارام بهت آسیب برسه«
هردو فراموش کرده بودیم نسرین دستش سوخته… همسر زیبام سرشو پایین انداخت. احساس خجالت رو
صورتش نمایان شد. دستشو از دستم بیرون کشید و خودشو تو اتاق خواب انداخت و در بست.
رابطه م با نسرین صمیمی تر و گرمترشده بود. وقت بیشتری واسه ش میذاشتم انگار به خودم فرصت
داده بودم تا اونو بهتر بشناسم. به مجلس عروسی پسر یکی از همکارام دعوت شدیم. عروس خانم دختر
یکی از ثروتمندای شمالی بود و مجلسو تو ویلای بزرگ پدر عروس خانم گرفتن.
از شاه مملکت گرفته تا خدماتی دربار همه دعوت بودن. یه مجلس شاهانه و اعیونی.
شاید اولین دفه بود که از همراهی نسرین در مسافرت به شمال خرسند بودم. روز قبل از مجلس به
عمارت اومدیم. ساعاتی رو با هم کنار دریا و صحبت در مورد خاطرات بچگیامون گذروندیم.
دلم میخواست ماجان رو ببینم نه به خاطر اینکه احساساتم مثل قبل بود بلکه میخواستم بهش بگم نسرینو
دوست دارم و دلم میخواد مادر بچه هام باشه و ازش تشکر کنم که در برابر احساسات و هوسام همراهیم
نکرد.
نسرین در لباس زیبا و باآرایشی که داشت خیلی متفاوت شده بود. وقتی وارد مجلس شدیم، تقریبا همه
رجال دربار به همراه همسر و فرزندانشون اومده بودن. تا حالا به چنین مجلس شاهانه ای دعوت نشده
بودم. خانما وآقایون در کنار هم و مهمونای خارجی هم دعوت شده بودن. از سیستم گرامافون واسه
موسیقی استفاده میشد. چند تا خواننده خانم و رقاص هم دعوت شده بودن.
بعد شام به خاطر حضور مهمونای خارجی موسیقی ملایمی گذاشتن و از آقایون دعوت شد که با
همسراشون برقصن. مجلس هم بر اساس رسم و رسوم ایرانی بود و هم مطابق میل مهمونای فر نگی.
ابتدا مهمونای فرنگی به وسط اومدن و با همسرانشون رقص تانگو رو شروع کردن.
رو به نسرین گفتم: -»دوست داری برقصی؟«
سری به علامت رضایت تکون داد. دستشوگرفتم و به وسط سالن رفتیم. دست سمت چپمو دور کمرش
حلقه کردم و دست سمت راستمو بالاآوردم. کف دست راستشو تو دستم گذاشت. چشمامو به چشمای
زیبای مثل شبش دوختم و با یه چرخش آروم رقص رو شروع کردیم. تمام مدت نگاهش در نگاهم قفل
بود. حس تازه جوونه زده نسبت به نسرین در وجودم ریشه دووند و شاخ و بر گ گرفت. نسرین نگاه از
چشمام برنمیداشت و منم مشتاقانه به اون چشم دوخته بودم.
نمیدونم چه مدتی رقصیدیم. وقتی به خودمون اومدیم که آهنگ تموم شده بود و حاضرین واسه رقصنده ها
کف میزدن. سرمو نزدیک گردنش کردم و بوی ادوکلن خوشبوشو با نفسی بلند به ریه م کشیدم. لبامو
کنار گوشش بردم. بوسه ی آرومی رو لاله ی گوشش زدم و گفتم: -»ممنونم صبوری کردی«
نیمه های شب بود که به عمارت برگشتیم. مدتی صرف تعویض لباسامون شد. وقتی وارد اتاق شدم،
نسرین تو رختخواب خوابیده بود. کنارش دراز کشیدم وآهسته گفتم: -»نسرین؟«
چشماشو باز کرد. چشماش خمار بود و این آتیش منو تندتر میکرد. از لحن و کلامم خواهشم رو فهمید.
نگاهی بهم انداخت و با آرامش گفت: -»بذار یه وقت دیگه… خواهش میکنم«
چشماشو بست. و خودشو بهم نزدیک کرد.دستمو باز کردم و همسرمو در آغوش کشیدم. طبیعی بود که
نسرین باید ناز میکرد و منم ناز میکشیدم.
صبح روز بعد با سرو صدایی که از پایین میومد بیدار شدم. از اتاق خارجشدم و از بالای پله ها نگاه
کردم. ماجان بود. چقدر از دیدنش شاد شدم. بهترین زمان بود که خودمو رها کنم.
با عجله از پله ها پایین اومدم و صداش کردم: -»ماجان؟«
-»سلام آقا… ببخشید بیدارتون کردم. میز صبحونه رو میچیدم« -»کارت داشتم« -»بفرمایید آقا… الان احمد میاد دنبالم که بریم خونه« دستشوگرفتم و به سمت خودم کشیدمش. یه دفه پاش گیر کرد به ریشه
قالی وپرت شد روم… نتونستم
خودمو کنترل کنم و از پشت رو زمین افتادم و ماجان هم به شکم روی من افتاد و دستم به دورش حلقه
شد. لحظه ای نگاهم در چشمای تیله ایش افتاد. همون چشمایی که مدتی نه چندان کوتاه منو مسخ خودش
کرده بود.
در همین موقع احمد، داداش عباس وارد عمارت شد و با دیدن منو ماجان در اون وضعیت داد زد:
-»زن داداش…«
با داد احمد به خودمون اومدیم. ماجان به سرعت از جا بلند شد و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه به سمت
در عمارت دوید. چشمم به بالای پله ها افتاد… نسرین در حال مشاهده ی منو ماجان بود.
از جا بلند شدم و خودمو به سرعت به طبقه ی بالارسوندم تا واسه نسرین جریانو توضیح بدم. با رسیدنم
به آخرین پله نسرین به سمت اتاق رفت و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه گفت:
-»برمیگردیم تهران
سرافکنده گفتم:
-»باید واست توضیح بدم… کاملااتفاقی بود… پاش به فرش گیر کرد و باهم افتادیم«
توجهی بهم نکرد. معترضانه گفتم: -»بهم گوش کن… راست میگم به سمتم چرخید و جدی گفت: -»شنیدم… برمیگردیم تهران« لباس راحتیمو عوض کردم و از عمارت بیرون زدم. صدای داد و هوار
احمد از کنار خونه ی سرایداری شنیده میشد که میگفت: -»مرد نباشم جریانو به عباس نگم« به سمت احمد رفتم و دست انداختم به یقه ش: -»چته داد و هوار راه میندازی؟« رگای گردنش ورم کرده بودن و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود.
یقه شو از دستم آزاد کرد و به سرم فریادی از خشم کشید: -»بی ناموس..
قبل از اینکه خودشو کاملا از دستم رها کنه کشیده ی محکمی زیر گوشش زدم.از دستم فرار کرد و به
سرعت خودشو به سمت مسیر خروجی رسوند و صداشو پس سرش انداخت:
-»رسوات میکنم…
همه چی خراب شده بود. نسرینو بدست نیاورده، در حال از دست دادن بودم. زندگی ماجانی که هیچوقت
مال من نبود بهم ریختم. با افکاری پریشون و اندوهی سنگین از نتیجه سماجت و پافشاری روی عمل
نادرستم از باغ بیرون رفتم و به قدم زدن پرداختم شاید که راه حلی پیدا میکردم.
مغزم قفل کرده بودو ذهنم کار نمیکرد بطوریکه بعد دو ساعت خسته و درمونده به عمارت برگشتم.
چیزی رو جلو روم دیدم که اگه تو خواب میدیدم سکته میکردم.
ماجان رو زمین افتاده، لباساش پاره و خاکی و سرو صورتش کبود و خونی بود. کف زمین پر از خون
بود. زن بیچاره از درد به خودش میپیچید. باجی و باباقلی جلو عباس رو گرفته بودن که مبادا به ماجان
حمله ور بشه.خونواده ی عباس هم در حال بدو بیراه گفتن بودن و هرچی فحش زشت و ناموسی بود به
ماجان و منو خونواده م نثار میکردن. خودمو به عباس رسوندمو فریاد زدم: -»چه خبرته؟ دختر بیچاره رو آش و لاش کردی؟«
نعره ای به سرم کشید که دو تا پام به هم جفت شد. خودشو از دست بابا قلی و باجی آزاد کرد و با یه قدم
خودشو به سمتم رسوند و ناغافل یه مشت به چونه م زد که طعم شور خونو تو دهنم احساس کردم.
باباقلی و باجی با چشمایی گریون خودشونو به عباس رسوندن و دستاشو گرفتن.
باباقلی در حالیکه اشک رو صورتشو پر کرده بود عاجزانه گفت:
-»برو ارباب… بیشتر از این بی آبرومون نکن… تو رو به امام غریب برو…«
نگاه ملتمسانه و اشک چشم بابا قلی حالمو دگرگون کرد. اشک توچشمام جمع شد و زیر لب گفتم:
-»خدا لعنتت کنه نادر
سرمو به سمت ماجان که تو خاک و خون از درد به خودش میپیچید چرخوندم. نگاه شماتت باری بهم کرد
و لباشو باز کرد تا حرفی بزنه ولی منصرف شد. دو مرتبه دهنشو باز کرد. از رو حرکت لباش فقط
فهمیدم که گفت »بچه م
به عمارت که برگشتم نسرین روی مبل نشسته و چمدونش جلو پاش بود. با ورودم از حالت تفکر بیرون
اومد و سرزنشانه گفت: -»میبیتی حماقتتو تا کجا ادامه دادی؟ دختر بیچاره حامله بود… به تته پته افتادم:

۲۷۰


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن