رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت بیست و هشت

-»من… من…«
-دیگه نمیخوام حرفی بشنوم..

. خیلی بهت فرصت دادم…

فکر کردی از لحظه ی اول نفهمیدم چرا بهم
بی محلی؟

یه زن خیلی باید احمق باشه که علت بیتفاوتی شوهرش به خودشو نفهمه…

ولی هیچوقت فکر
نمیکردم که رقیبم یه دختر رعیت باشه« سرافکنده و پشیمون به سمت پله ها رفتم که صدای نسرین بلند شد:
-یکی رو بفرست واسم ماشین بگیره… دیگه نمیتونم حتی یه ثانیه اینجا بمونم
ارباب نادر نگاهی به شوکا انداخت که سر به زیر و بیصدا گریه میکرد. به سمت شوکا رفت و صدا زد:
-شوکا؟ شوکا نگاه بارانی اش را به ارباب نادر انداخت: -فقط من میتونم درک کنم که ماجان چه حالی داشته ارباب نادر به سمت پنجره چرخید: -خدا میدونه که یادآوری اون روزا چقدر واسم عذاب آوره… توجهی به اشکهای شوکا نکرد و ادامه داد : -اگه نمی جنبیدم نسرین رو هم از دست داده بودم. با عجله به عمارت
رفتم و چمدون لباسامو برداشتم و به محوطه برگشتم. در حالیکه به سمت ماشین میرفتم به نسرین گفتم: – خودم میبرمت
در برابر چشمان غضبناک عباس و نگاه اشک آلود ماجان و خونواده ش اونجا رو ترک کردیم. بدون
هیچ حرفی با سرعت به سمت تهران روندم. حال و هوامون صد و هشتاد درجه متفاوت بود با زمانیکه
به شمال می اومدیم. ساعت از دو بعد از ظهر گذشته بود که به تهران رسیدیم. واسه اینکه از عصبانیت
نسرین دور باشم و برخوردی باهاش نداشته باشم، تصمیم گرفتم به بهونه ی احوال پرسی پدر و مادرم
به خونه شون برم. نسرین رو دم خونه پیاده ش کردم و گفتم: -»میرم یه سر خونه بابا و تا یه ساعت دیگه برمیگردم«
هنگامیکه برگشتم نسرینو در حال سوار شدن به یه ماشین دیدم. ماشینو وسط کوچه نگه داشتم و با عجله
خودمو به نسرین رسوندم و قبل از اینکه کاملا سوار ماشین بشه دستشو گرفتم:
-»کجا میری؟«
به چشمام نگاه کرد. چشماش قرمز بودن. مشخص بود که گریه کرده . با صدای خشداری که با فرو
بردن بغضش سعی میکرد ظاهرشو حفظ کنه گفت: -»میرم شمیران… ویلای بابا با تعجب گفتم: -»تنها؟ تو ماشین نشست و پای دیگه شو داخل برد:
-»بابا و مامان هم اونجان
دستشو از دستم بیرون کشید. به رانند گفت »بریم« و در ماشینو بست. دستم تو هوا معلق موند. مات و
مبهوت به ماشین که از نظرم دور میشد چشم دوختم. نمیدونم چقدر طول کشید که وقتی بخودم اومدم دستم
تو هوا معلق بود و اثری از ماشین دیده نمیشد.
به خونه برگشتم. جلوی آینه ی اتاق خواب ایستادم. مستأصل و عصبی شده بودم. دستامو بردم سمت سرم
و موهامو بهم ریختم. هیچ مدلی خالی نمیشدم. واسه چند لحظه به تصویرم تو آینه خیره شدم سپس
صدامو انداختم پس سرم و داد کشیدم. نه یکی، نه دو تا… چند تا داد پشت سر هم. خدا رو شکر بانو به
مرخصی رفته بود.
در اون لحظه تنها هدف مهم زندگیم بازگشت زنم به خونه بود. به اندازه ی تمام عمرم خودمو تف و لعنت
کردم که دنبال یه هوس پوچ و بی اساس زندگیمو نابود کرده بودم. شوکا از جا بلند شد. اشک پهنای صورتشو پر کرده بود با هق هق گفت: -میخوام برم ارباب نادر با اشاره ی دست به شوکا فهماند که بنشیند. شوکا مجددا در مبل جا گیر شد و ارباب ادامه ی حرفشو گرفت:
-از خونه خارج شدم. ماشین هنوز وسط کوچه بود. یادم رفته بود که اونو پارک کنم. سوار ماشین شدم
و با سرعت دیوونه واری به سمت شمیران رفتم.
حیدر سرایدار ویلادرو بروم باز کرد. داخل محوطه شدم. از ماشین پیاده شدم. وقتی حیدر صورت
آشفته و موهای بهم ریخته مو دید، دست و پاشو گم کردو با تعجب گفت: -»سلام آقا جان ….اتفاقی افتاده؟« بدون اینکه جواب سلامشو بدم گفتم: -»نسرین خانم اینجان؟« -»بله آقا… یه ساعتی میشه رسیدن« با عجله پله های ورودی ویلارو دو تا یکی طی کردم و وارد ویلاشدم.
کسی تو هال نبود. پله های
داخل ویلا رو که به اتاق خوابا ختم میشد با همون سرعت بالا رفتم و وارد اتاقی شدم که به منو نسرین
اختصاص داده بودن.
دستگیره رو پایین کشیدم. در اتاق قفل بود. چند ضربه به در زدم. بعد چند لحظه صدای نسرین بلند شد:
-»کیه؟… حیدر تویی؟…« حرفی نزدم که مبادا با شنیدن صدام از باز کردن در منصرف بشه.
دو مرتبه چند ضربه به در زدم. بعد چند ثانیه در با صدای خش خش مانندی باز شد و قامت نسرین در
آستانه ی در ظاهر شد. با دیدنم در جا خشکش زد و با بهت آمیخته به عصبانیت گفت:
-»اینجا چکار میکنی؟
لبخند تلخی به دنبال خشم نسرین از حضورم، بر لبام نشست. تمام انرژیمو جمع کردم و حق به جانب
گفتم: -»اومدم زنمو ببرم خونه
به سمت اتاق چرخید و رو لبه تخت نشست و سرشو بین دو تا دستاش گرفت و ناراحت گفت:
-»اگه با تو این رفتارو داشتم و دل به یه مرد دیگه میدادم و بی محلیت میکردم چکار میکردی؟«
بی معطلی جواب دادم: -»سرتو میبریدم
خودم از این جواب نقد و بی فکری که از دهنم پرید شگفت زده شدم. نسرین از جا بلند شد و به سمت
پنجره رفت و پشت به من ایستاد: -ولی من سرتو نمیبرم. ازت جدا میشم
انگار یه بشکه آب یخ روم ریختن. با چند قدم بلند خودمو بهش رسوندم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.
با دو دستش دستامو باز کرد: -»راحتم بذار… خواهش میکنم
ازم دور شد و منم به دنبالش »نسرین« ، »نسرین« میکردم و اون هیچ توجهی بهم نمیکرد.
وسط اتاق ایستادم و صدامو بلند کردم: -»د لا مصب چیکار کنم ببخشیم… نخواه که به زور متوسل بشم به سمتم برگشت. پوزخندی زد: -»اونوقت خیلی چیزا که که نباید رو بشه، رو میشه رو لبه ی تخت نشستم و با صدای گرفته ای گفتم: -» ننه جونم همیشه میگفت بخشش از بزرگاست نگاه گریونشو بهم چشمام چسبوند: -»مگه دیگه بزرگتری هم مونده… اونقدر با بی محلیات تحقیرم کردی
که خودمو گم کردم بزرگم یا کوچیک…
مجال ادامه صحبت بهش ندادم به سمتش جهش برداشتمو تو بغلش گرفتم:
-»باور کن هیچی بینمون نبود. یه هوس بود… یه حماقت یا هرچی که میخوای اسمشو بذار… امروزم
کاملا اتفاقی بود. میخواستم بهش بگم که چقدر تو رو دوست دارم که پاش گیر کرد لبه ی قالی و روم
افتاد… به پیغمبر راست میگم. اونقدر که واسه برگردوندنت به خونه حریصم، یه بار واسه بدست
آوردنش تلاش نکردم. فقط فکر بود و اوهام بیمارگونه … بهم اعتماد کن. یه فرصت دیگه بهم بده.
خواهش میکنم
احساس کردم لبخند کمرنگی از رضایت رو لبش نقش بست: -»ولی یه شرط دارم -»هرچی تو بگی« -تا زمانیکه باباقلی و خونواده ش سرایدار اونجان قدم به اونجا
نمیذاری« حلقه ی دستمو محکم کردم و آروم گفتم: -»هرچی تو بگی… فقط منو تنها نذار روز بعد به اداره رفتم و با اصرار و خواهش و تمنا یه هفته مرخصی
گرفتم و با نسرین واسه ماه عسل به شیراز رفتیم و زندگی زناشوییمونو شروع کردیم.
وقتی که از سفر برگشتم متوجه شدم خونواده ی باباقلی عمارتو بدون اینکه به پدرم چیزی بگن ترک
کردن و مشتی رجب و خونواده ش سرایداری اونجا رو به عهده گرفتن.
واسه اینکه آرامش زندگیم بهم نخوره و نسرین مجددا بهم بدبین نشه در موردشون پرسو جو نکردم. مرد
خونه م شدم و تنها زن زندگیم نسرین شد، کم کم اسم ماجان جزو خاطراتم شد و با گذشت زمان لابه لای
افکار متروکه م گم شد. با باردار شدن نسرین حتی نام ماجان و بدبختی که سرش اومد از افکارم پاک
شد.
زندگیم با نسرین مثه بقیه زندگیها بود. هم غم داشتیم و هم شادی… هم بحث و جدل داشتیم و هم عاشقانه
های نفسگیر… هم گریه داشتیم و هم خنده…
صاحب چهار فرزند شدم. سه پسر و یک دختر که همه ی زندگیم بود. از مقام افسری به سرتیپی ارتقا
پیدا کردم. بعد از اشغال ایران توسط متفقین به پیشنهاد نسرین چند سال از کار کناره گیری کردم و با
جانشینی محمد رضا شاه مجددا دعوت به کار شدم. به پیشنهاد نسرین، بچه ها رو یکی، یکی واسه ادامه
تحصیل به انگلیس فرستادیم و خودش هم در رفت و آمد بین اروپا و ایران بود. بعد فوت پدر و مادرم
خودمو بازنشسته کردم و بیشتر روزامونو با نسرین به عمارت میومدیم و از طبیعت زیبای شمال لذت
میبردیم… با پا به سن گذاشتن خوابای مشوش به سراغم اومد و عجیب بود اکثر اون خوابا حول و حوش
ماجان و واقعه ی اونروز میچرخید اونجا بود که فهمیدم به علت خودخواهیم و از دست ندادن نسرین در
حق اون خونواده کوتاهی کردم . ظلم کردم… افکارم بقدری پریشون بود که موضوع رو به نسرین
گفتم. همسرم که خیالش از بابت وفاداریم راحت شده بود پیشنهاد کرد که خودمو به یه روان شناس نشون
بدم. چیزی که روانشناس در موردم گفت عذاب وجدان بود نه بیماری که با کهولت سن و فکر کردن
درمورد خطاهای گذشته سراغ هر کسی میاد. روانشناس پیشنهاد کرد خونواده ی باباقلی رو پیدا کنم و
از حال و روزشون باخبر بشم…
مدتی وقت صرف پیدا کردن خونواده ی باباقلی کردم ولی به دلیل بیماری موفق نشدم. نسرینم به خاطر
بچه ها نمیتونست مدت زیادی ایران بمونه و همش در رفت و آمد بود. چند نفرو مأمور کردم تا پیداشون
کنن ولی اونا هم موفق نشدن.
چیزی که الان آزارم میده عذاب وجدانه… پریشونم از ظلمی که در حق اون دختر کردم و واینستادم
ازش دفاع کنم… مدتیه آرامش ندارم و به تنهایی نمیتونم پیداشون کنم یعنی توان انجام اینکار رو ندارم…
ارباب نادر ایستاد به چشمهای شوکا که اشک در آن خشک شده بود با نگاهی نافذ خیره شد و صداشو بلند
کرد: -میدونی چه دینی به گردنمه؟ خودش جوابش را داد: -حق الناس… کی گفته حق الناس فقط مال یتیم خوردنه؟ کی گفته حق
الناس فقط از دیوار خونه ی مردم بالا رفتنه؟ کی گفته حق الناس فقط غیبت و تهمته؟ دستاشو به سمت شوکا گرفت. اشک از گوشه ی چشمش جاری شد:
-دل شکستن هم حق الناسه… نابود کردن امید و آرزوی بنده ی خدا هم حق الناسه که اگه چند تای بالا رو
مرتکب نشدم، توآخری کم نیاوردم و با دل و احساسات و زندگی دختری بازی کردم که به خاطر آبرو و
شکم گرسنه ی خودش و خونواده ش جلوم واینستادو تو گوشم نزد… رو به شوکا کرد -حق الناس به گردنمه دختر جان… کمکم کن شوکا… زانوهای ارباب نادر خم شد و دو زانو روی زمین افتاد. دستهایش را
روی زمین گذاشت و رو به شوکا نالید:
-آروم و قرار ندارم…بین زمین و آسمون معلقم… فقط تو میتونی کمکم کنی…
با صدای ملتمسانه ای ادامه داد -کمک میکنی، مگه نه؟
شوکا در بهت و ناباوری از آنچه که از اربابش شنیده بود به سر میبرد. یک ارباب از حق الناس یه
رعیت صحبت میکرد. خیلی جالب بود! مجددا اشک از چشمان شوکا جاری شد و اینبار برای فردی بود
که به رعیتش التماس میکرد به او کمک کند… کسی که در نظر شوکا تا چند لحظه قبل در جایگاه خدایی
قرار داشت…
بی اختیار چشمانش را به علامت چشم و قول مساعدت و همکاری بست. قطرات اشک از لابه لاب مژه
های شوکا به روی گونه هایش چکید.
ارباب نادر با شنیدن قول مساعدت از طرف شوکا، لبخند رضایت بخشی بر لبانش جا گرفت. انرژی
مضاعفی در وجودش جریان یافت. از روی زمین بلند شد و شوکا را مورد خطاب قرار داد:
-خیر از جوونیت ببینی دختر… راحتم کردی. باید بگم نمیدونم ماجان کجاست. زحمت پیدا کردنش رو
دوش خودت. از عباسو خونواده ش میتونی پرسو جو کنی، شاید خبری از باباقلی داشته باشن.
شوکا سرش را به نشانه ی چشم تکان داد و به قصد ترک عمارت از جا بلند شد. هنوز به در عمارت
نرسیده، ایستاد و به سمت ارباب چرخید -خسرو خان صاحب عمارت شکوفه های بهار نارنج باهاتون کار داشت
ارباب که هنوز ازهمکاری شوکا لبخند را از لبانش دور نکرده بود گفت:
-اون سندی که دستته بهش نشون بده… خودش میدونه چکار کنه
شوکا با افکاری پریشان و ذهنی خسته به خانه ی سرایداری رفت و بدون خوردن چیزی سر بر بالش
گذاشت و خودش را اسیر خوابی عمیق کرد.
روز بعد نزدیک صلاة ظهر از خواب بیدار شد. با شنیدن صدای اذان دلش گرفت و مالامال از اندوه و
دلتنگی برای پدرش عمو حسن گشت. با هدف رفتن به مسجد نزدیک مزار از خانه خارج شد. نماز را
بطور جماعت با تعدادی از زنان روستا خواند. پا که از مسجد بیرود گذاشت با خودش گفت:
-آخر ساله، بهتره یه سر برم زیارت اهل قبور… دومرتبه دلش گرفت و غم در قلبش لانه کرد -هنوز سر قبر بابام نرفتم با یادآوری عمو حسن قطره ای اشک بر روی گونه اش راه یافت. به قبرستان که وارد شد، چشمش به چند مقبره ی تنها که در نقطه ای
دورتر از بقیه قرار داشت افتاد. در دل گفت: -اول برم اونجا یه فاتحه واسشون بخونم… اوندفه که نتونستم برم نزدیک که شد چشمش بچند قبر افتاد که دو تا از آنها تازه تر و به او
نزدیکتر بودند و بر خلاف قبرهای
دیگر سیمانی، آنها از سنگ های مرمر ساخته شده بودند. سنگ جلویی سفید رنگ و مات بود و سنگ
پشت سر سیاه و براق و از نوع مرغوب.
جلوی سنگ قبر سفید روی دو پا نشست و بی توجه به نامش حمد را شروع کرد. بعد اتمام فاتحه خودش
را بصورت نشسته به سنگ دوم رساند… دستی روی سنگ قبر گرانیتی و سیاه رنگ کشید:
-سنگ قبرش مثه سنگ قبر شاهزاده هاس
نگاهی به نوشته های سفید رنگ روی قبر انداخت. خط اول را که یک بیت شعر نوشته شده با نستعلیق
شکسته بود نتوانست بخواند و به خط دوم رفت.
حروف را بلند ادا میکرد و آنها را در کنارهم میچید. به نام متوفی که رسید کمی مکث کرد و دومرتبه آن
را با صدای بلند خواند
-م..مر….مر… مرحوم…نا…نا…ناد..نادر… تر..تر…ترشی…ترشیز…ترشیزی
چند بار اسم و فامیل را برای خودش تکرار کرد. ناگهان چشمهایش از وحشت گشاد ودهانش از تعجب
باز شد… نفسش را با ترس بیرون داد. قلبش در حال بیرون زدن از حلقش بود. آب دهانش را به سختی
قورت داد. نیم نگاهی به سنگ قبر سفید انداخت و چشمش به اسم روی آن میخکوب شد زیر لب خواند
-با…بانو…
دیگرادامه نداد. رنگش مانند گچ سفید شده بود و پاهایش قدرت نگه داشتن بدنش را نداشت… چادرش را
به دورش پیچید و بدون توجه به نگاههای بقیه به سمت عمارت دوید و زیر لب تکرار میکرد
-دروغه…دروغه… فقط تشابه اسمیه
با عجله خودش را به عمارت رساند. چند بار در زد ولی در قفل بود. با مشت و لگد به جان در افتاد ولی
خبری از ارباب نادر نبود. به سرعت به خانه برگشت و دسته ی کلیدها را برداشت و به عمارت
برگشت. دستانش از ترس و اضطراب میلرزیدند. چند بار هنگام امتحان کردن کلید به قفل،کلیدها از
دستش افتادند. بالاخره در را باز کردولی چیزی که در مقابلش میدید باعث شد جیغی از وحشت بکشد.
شومینه خاموش، خانه سرد و بوی نم در فضا پیچیده بود.ملحفه ها روی مبلها کشیده شده و خاک روی
وسایل و تارهای عنکبوت گوشه و کنار عمارت بدجوری تو ذوق میزدند. گویی سالهاست کسی در آن
خانه زندگی نمیکند. تمام قدرتش را جمع کرد و در عمارت را بست و به سمت خانه ی سرایداری دوید.
تهوع داشت. احساس میکرد سرش بی هوا و سبک شده است. در یک لحظه انرژی اش به اتمام رسید.
جلوی چشمهایش تیره و تار شد و سرش به دوران افتاد. در نیمه ی راه از حال رفت و روی زمین ولو
شد.
با احساس سرما روی صورتش هوش و حواسش برگشت. از لابه لای پلکهایش نگاه کرد. یک خانم و
دوتا آقا به رویش خم شده بودند. یکی از مردان که مسن تر و چهره اش آشنا بود گفت:
-اسمش شوکاست. سرایدار جدیده که به همراه همسرش از عمارت محافظت میکنن… البته همسرشو
ندیدم ولی خودش روز قرار داد گفت اخرای سربازیشه
خانم پنجاه و شش یا هفت ساله ای که همراه آنها بود و مدل لباسها و نحوه ی آرایش صورتش اصیل
زادگی اش را نشان میداد، گفت:
-مباشر هرچه زودتر دکتر خبر کن… طفلکی رنگ تو صورتش نداره. معلوم نیست از کی اینجا غش
کرده.
مرد جوانتر که قامتی بلند و کت و شلواری مشکی و کروات طوسی با طرحهای زرشکی به تن داشت،
رو به زن کرد: -فکر نکنم نیاز به دکتر باشه چشماش زیر پلک تکون میخوره
شوکا به تدریج چشمهایش را باز کرد و بعد از کنار رفتن پرده ی تاری که جلوی دیدش بود، چشمش به
مرد جوان افتاد. ناله ای کرد و آهسته گفت -ارباب… مجددا پلکهایش را بست و از حال رفت. با بوی گل یاسی که به مشامش خورد چشم گشود. در خانه ی سرایداری
بود. پرستار درمانگاه بالای سرش نشسته و مشت مشت گل یاس زیر بینی اش می مالید.
در خانه باز و مباشر وارد شد و به زن که روبروی شوکا روی صندلی نشسته بود گفت:
-اومدن نسرین خانم
نسرین بدنبال حرف مباشر از خانه ی سرایداری خارج شد.
شوکا نگاهش را به اطراف چرخاند و وقتی شناختش به زمان و مکان به حالت عادی برگشت در جایش
نشست. مباشر شادمان از اینکه شوکا سالمتی اش را باز یافته است گفت:
خوشحالم شوکا خانم سالمتید… نسرین خانم و آقا کوروش پسرشون اومدن عمارت…
مباشر حرفش را قطع کرد و بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد
-ظاهرا خونواده ی ترشیزی قصد بازگشت به ایرانو ندارن. نسرین خانم و آقا کوروش امروز واسه
فروش عمارت اومدن و متاسفانه کسایی که قصد خرید عمارتو دارن نیاز به سرایدار ندارن و ممکنه
مجبور بشید که اینجا رو ترک کنید
شوکا هنوز گیج و منگ بود و نمیتوانست وقایعی را که برایش اتفاق افتاده بود هضم کند. کلماتی که از
دهان مباشر خارج میشد، یکی در میان متوجه میشد در بین کلمات ذهنش به دنبال فروش عمارت و
ترک خانه ی سرایداری رفت… توفیق اجباری بود برای او که بطور حتم یک ثانیه زندگی برایش در آن
مکان ناممکن بود.
در حالیکه پرستار سعی میکرد مانع بلند شدنش شود، از جا برخاست و با دست گلهای زیر بینی اش را
پاک کرد. دست به دیوار داد و از خانه خارج شد.
متوجه نسرین و پسرش که سیب دو نصف پدرش، ارباب نادر بود گشت. نسرین در کت و دامن آبی
الجوردی با موهای بلوند شده ی مدل مصری پشت به شوکا در حال صحبت با خریداران بود.
به آهستگی خودش را به نسرین و پسرش رساند. چشمانش را به نسرین دوخت. همانطور که ارباب گفته
بود علیرغم جای پای زمان بر صورتش، چهره ای زیبا و دوست داشتنی داشت. آرام و سربه زیر سلام
کرد. نسرین با شنیدن سلام شوکا، رو به کوروش گفت -خودت معامله رو تموم کن به سمت شوکا آمد و دستش را پشت دخترک گذاشت -سلام عزیزم… بهتری؟ – ممنونم خانم -پرستار گفت دچار شوک شدی و فشارت افت کرده… اتفاقی برات
افتاده؟ شوهرت نیستش؟ شوکا به چهره ی مهربان نسرین چشم دوخت و در دل گفت:
-صد البته که یه موی نسرین خانم میارزه به صد تا رعیتی مثه ماجان … ارباب نادرم رسما تعطیل بوده
نسرین که نگاه خیره ی دختر برایش نامفهوم بود گفت
-چیزی شده؟ شوکا به خودش آمد و با لکنت زبان گفت:
-ن…نه…چیزه…چیزی نشده… شوهرم… شوهرم… رفته ده خودشون امشب
نسرین خنده ی شیرینی کرد. خم شد و جوراب شیشه ای رنگ پایش را بالاکشید و معترضانه گفت:
– مثلا خارجیه… یه سره باید بکشمش بالا
شوکا دست انداخت به زیر شالش و کش مویش را باز کرد و جلوی نسرین گرفت
– اینو بندازین بالای جوراب تا محکم بگیردش نسرین کش مو را از دست شوکا گرفت و رو به دختر گفت -چه جالب! در همین موقع کوروش به نزد مادرش آمد: -با یه ذره تخفیف معامله رو تموم کردم . قرار شد پس فردا تو محضر
تهران پولا رو نقد بدن و سند بزنیم نسرین به علامت رضایت سری تکان داد و به شوکا گفت -میتونی قبل رفتنمون یه چای لب سوز بهمون بدی؟ شوکا در حالیکه از شباهت کوروش به پدرش در حیرت بود و چشم از
او برنمیداشت گفت: -حتما… اگه قابل بدونید
هوا کاملا تاریک شده بود که مباشر و خونواده ی ارباب نادر به قصد عزیمت به تهران شوکا را ترک
گفتند. قبل از خروج از منزل نسرین دست در کیف چرمی کرمی رنگش کرد و یک پاکت درآورد و رو
به شوکا گرفت:
– بیشتر از حقوق یکماهت واست گذاشتم که تا زمانیکه بتونی کار پیدا کنی دستت خالی نباشه… پیشاپیش
هم سال نوت مبارک. سال خوبی رو واسه تو و همسرت آرزو میکنم سپس رو به کوروش گفت
– شب رو میریم چالوس تو هتل میمونیم. فردا قبل برگشتنمون به تهران میخوام بیام سر خاک پدرت
با گم شدن صدای ماشین در باد، شوکا به خانه ی سرایداری برگشت. حتی یک لحظه هم نمیتوانست در
آن خانه دوام بیاورد. فورا لباسها و وسایل شخصی اش را جمع و در چمدانی که تازه خریده بود گذاشت.
وقتی از جمع آوری وسایل مطمئن شد، چمدان را برداشت و به سمت در رفت. به یاد صندوقچه ی ارباب
افتاد. با خودش گفت: -به من چه… هنوز قدم برنداشته بود یاد قولی افتاد که به ارباب داده بود.
صندوقچه را از مخفیگاهش، زیر رختخوابها درآورد و سند و گردنبند ماجان را از داخل آن برداشت. پا
که از خانه بیرون گذاشت با دیدن تاریکی شب و عمارتی که غرق در ظلمات بود. بند دلش از ترس پاره
شد. به خانه برگشت. درها وپنجره ها را قفل کرد. پرده های اتاق را کشید. گوشه ی اتاق به زیر لحاف
رفت و تا زمانیکه هوا روشن نشده بود از جا جم نخورد.
به محض اینکه هوا کمی روشن شد از خانه ی سرایداری گریخت و به سمت عمارت شکوفه های بهار
نارنج رفت تا امانت خسرو را بدهد. قدم بعدی رفتن به منزل عباس و پرس وجو در مورد ماجان بود و
صد البته قبل هر اقدامی به تهران میرفت تا کاری پیدا کند.
چند بار به در عمارت خسرو کوبید… بالاخره در باز شد و خسرو خواب آلوده و با لباس راحتی دم در
ظاهر شد. با دیدن شوکا در آن ساعت صبح متعجب و نگران پرسید: -چی شده اینوقت صبح سرو کله ت اینجا پیدا شده؟
شوکا که گرفتگی چهره اش نارضایتی دیدن مجدد خسرو را بازگو میکرد، دندانهایش را بهم سایید:
-اولا سلام.. دوما مجبور نبودم مزاحم نمیشدم. دست به داخل کیفش کرد و سند را بیرون آورد -اینو ارباب داد و گفت خودت میدونی چکارش کنی خسرو نگاه اجمالی به سند انداخت -اربابت هست؟

۲۹۰


برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن