رمان آنلاینرمان اشک شوکا

رمان اشک شوکا پارت بیست و شش


شوکا شانه ای باال انداخت: -چند روزه ندیدمش
هر دو پیاده به سمت باغ شکوفه های بهار نا نج که در فاصله ی نچندان نزدیکی از عمارت ارباب نادر
قرار داشت به راه افتادند.
هوا کامال تاریک شده بود. صدایی غیر از صدای خش خش گامهای خسرو و شوکا و جیرجیرک به
گوش نمیرسید.
ناگهان خسرو ایستاد. رو به شوکا چرخید. با دو دست شانه هایش را گرفت و با چشمان دریایی اش که
مهربانی در آن موج میزد پرسید:
-دوست دارم بدونم تو این مدت چی بسرت اومده و خونواده ی رسول از چی حرف میزدن
شوکا سر به زیر انداخت: -اجازه میدی سر یه فرصت مناسب برات تعریف کنم خسرو سرش به نشانه ی تایید تکان داد و راه افتادند. تمام چراغهای عمارت شکوفه های بهارنارنج روشن بود.خسرو زیر
لب گفت: -باز زری عروسی گرفته
با هم وارد خانه شدند. خسرو با دیدن مرد و زنی که روی مبل مقابل در نشسته بودند چشمانش برقی زد
و با قدمهای بلند به سمت آنها رفت: -به به عمو جان… صفا آوردید…از این ورا مرد آغوش گشود و خسرو را در آغوش گرفت: -سالم خسرو جان… دو هفته ای میشه ازت بیخبریم. دلمون واست تنگ
شده بود… با معصومه تصمیم گرفتیم بیایم به دیدنت.
در همین موقع در یکی از اتاقها باز شد و زری به همراه دختری با سن و سالی حدود بیست و هفت یا
هشت سال قدم به سالن گذاشتند. زری با دیدن شوکا با عجله به سمتش آمد. متوجه صورت زخمی شوکا
شد و گفت: – گرگا بهت حمله کردن؟ سپس خنده ی بلندی کرد و رو به خسرو گفت: -ایندفه موفق شدی ولی زن داداش بلورو نتونستی از دست گرگا نجات
بدی سپس به دختر جوان با دست اشاره کرد: -بیا خاتون… شوکا را با دست نشان داد: -این شوکاست. داداشم از دست گرگا نجاتش داده…
خاتون با دیدن شوکا در کنار خسرو رو ترش کرد و با اکراه با شوکا سالم و احوالپرسی کرد.
زری سرش را بیخ گوش شوکا آورد: -قراره خاتون زن داداشم بشه… خودم به خسرو اصرار کردم.
تلویزیون سیاه و سفید دیواره چوبی در حال پخش اخبار مربوط به انقلاب و تغییر و تحولات کشور بود.
شوکا به همراه خاتون و زری در یکی از اتاقها، درون رختخوابشان دراز کشیده بودند و شوکا گیج
خواب گوش سپرده بود به صحبتهای خسرو و عمویش که در سالن مشغول تفسیر اوضاع سیاسی روز
بودند.
خاتون و زری هم سر در گریبان هم فرو برده بودند و هر چند دقیقه صدای خنده شان بلند میشد. با توجه
به بلاغت و فصیح بودن کلام
خسرو در مورد مسائل سیاسی کشور، کنجکاو شد که در مورد ناجی اش
تحقیق کند. به سمت زری چرخید: -زری -ها… -داداشت تا کلاس چندم خونده؟
-داداش خسروم دیپلم داره… درسش که تموم شد بهش گفتن آقا مدیر مدرسه ی اینجا بشه ولی داداشم گفت
حوصله سر و کله زدن با بچه ها رو نداره! کنجکاوی شوکا برای خاتون خوشایند نیامد و با غیض گفت: -زری میخوام بخوابم… یواشتر حرف بزن زری بی مقدمه به شوکا گفت: -خاتون که زن داداشم بشه دیگه شبا تنها تو اتاق نمیخوابم… خودش بهم
گفت اگه زن خسرو بشه شبا میاد
پیشم میخوابه. منم به داداش خسرو اصرار کردم که الا و بلا خاتون باید زن داداشم بشه… قرار شده بعد
برداشت برنجا عروسیشونو بگیرن شوکا خمیازه ی بلندی کشید و زیر لب گفت: -به همین خیال باش که شبا شوهرشو ول کنه و بیاد پیشت بخوابه مجددا صدای خاتون بلند شد: -زری بسه دیگه… بگیر بخواب مار حسادت وجود خاتون را نیش میزد و خواب از چشمانش ربوده بود.
در جایش نشست و بی مقدمه رو به شوکا گفت: -از کجا خسرو رو میشناسی؟ شوکا که تازه چشمهایش گرم شده بود، یکی از چشمانش را باز کرد: -با اربابم آشناست دلیلی نمیدید که سفره ی دلش را برای یک زن غریبه باز کند. خاتون با حالت تمسخر گفت:
-رعیتی؟

شوکا محکم جواب داد: -بله…

با اجازه تون میخوام بخوابم خاتون بدون توجه به جمله ی پایانی شوکا گفت: -صورتت چی شده؟ شوکا روز سختی را پشت سر گذاشته بود و تنها چیزی که در آن لحظه
نیاز داشت خواب و آرامش بود. برای خاموش کردن خاتون جواب داد: -مگه نشنیدی زری گفت دست گرگا بودم؟ بدون اینکه منتظر واکنش خاتون نسبت به جوابش شود، پشت به او کرد
و خودش را به دست فرشته ی خواب سپرد.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شد، با دیدن آفتاب پهن شده به وسط قالی فهمید نزدیک ظهر است.
خبری از زری و خاتون نبود. از جا برخاست. لباسش را مرتب کرد و از اتاق خار ج شد. زری و
خاتون در آشپزخانه مشغول تهیه نهار و شستن استکانهای صبحانه بودند. شوکا سلام کرد و با اشاره ی
زری به سمت سماور رفت و برای خودش یک استکان چایی ریخت. خاتون به سمتش آمد و دستمالی را
به دستش داد و از جایگاه بالاتری گفت:
-قربونت، چاییتو که خوردی اتاقا رو گردگیری کن
شوکا لحن و کلام خاتون را کاملا میفهمید. از بچگی با این مدل صحبت کردن آشنا بود. خانزاده ای بود
که از روز قبل احساس غلطی نسبت به شوکا پیدا کرده بود. چه خیال واهی در سر داشت که خان یک
روستا عاشق دختر رعیتی شود که او را نفرین شده مینامید…
سرش را به علامت چشم تکان داد. به سمت در چرخید که دستی پارچه را از بین انگشتانش خارج کرد.
نگاهش در چشمان معترض خسرو قفل شد. خسرو با جدیت کامل خاتون و زری را مورد خطاب قرار
داد:
-شوکا اینجا مهمونه… تا اجازه ندادم حق نداره کاری تو این خونه انجام بده
شوکا آرام و سربزیر گفت: -مهم نیست… کمکشون میکنم خسرو کمی صدایش را بلند کرد: -همینکه گفتم… حس غریبی بر وجود شوکا رخنه کرد. حس منحوس بودن… نفرین شده
بودن و متهم شدن به عمل انجام
نداده…حس بدنام شدن نزد یک مرد غریبه… اشک در چشمهایش جوشید. چشمان اشکی اش را به نگاه
سرد و نافذ خسرو دوخت… ته چشمها سرد سرد بود… مانند زمهریر…
بدون کلامی از آشپزخانه خارج شد و به سمت اتاق رفت تا وسایلش را برای بازگشت به عمارت ارباب
نادر جمع کند.
از کنار خسرو عبور کرد و به سمت در رفت. صدای مقتدرانه ی خسرو از پشت سر که میگفت »کجا
؟« او را در جا نگه داشت. سرش را به سمت خسرو چرخاند. دندانهایش را بهم فشرد:
-به تو ربطی نداره
از در خانه خارج شد. پا به روی اولین پله نگذاشته بود که خسرو از پشت ساعدش را گرفت و به سمت
خودش کشید. با کشیده شدن دستش به سمت خسرو و دردی که به دنبال آن در مفصل بازویش احساس
کرد داود بلندی کشید. صدای آمرانه ی خسرو بیخ کگوشش پیچید:
-بجکار آخرت باشه اینطوری جوابمو میدی… حالواپوپکجج هم مثه یه دختر خوب برمیگردی خونه… بعد نهار خودم
هر جا خواستی میبرمت
شوکا از اینکه تمام عمر برایش سروری کرده بودند به ستوه آمده بود . دلش آزادی میخواست… نه اینکه
برای هرکارش به کسی جواب پس دهد. دستش را از دست خسرو بیرون کشید و با اعتراض گفت:
-ولم کن… میخوام برم خونه م خسرو جلوی شوکا چرخید. در چشمانش غیر از خشم چیزی دیده نمیشد:
-گفتم برگرد اشک در چشمان دخترک حلقه زد. با لحنی ملتمسانه گفت: -کاری به کارم نداشته باش… بذار به درد خودم بمیرم از کنار خسرو گذشت و در حالیکه اشک میریخت، دوان دوان از باغ
شکوفه های بهار نارنج خارج شد.
تمام روز را به استراحت و کمپرس سرد کردن تورمهای صورتش پرداخت. با روشن شدن چراغهای
عمارت ارباب نادر، دلش به سمت آنجا پر کشید. دلتنگ داستان زندگی اربابش بود.
ارباب نادر برگشته بود…
با دیدن چهره ی زرد و بهم ریخته ی شوکا به سمتش آمد. دستش را زیر چانه ی شوکا گذاشت و سرش
را بلند کرد. نگاهی به چشمان آهووش دختر کرد. مهربان پرسید: -کی این بلا رو سرت آورده؟ شوکا سر به زیر انداخت: -شوهرم ارباب زیر لب نجوا کرد: -خدا لعنتش کنه ارباب نادر به سمت دیگر هال پذیرایی چرخید: -وقتم محدوده… باید هرچه زودتر این قضیه رو تموم کنم ادامه داد:
-نسرین که از غرغرای مامانش شاکی شده بود به طبقه بالااومد. وقتی وارد اتاق شد بدون سلام و با
خشم از اینکه اونو به جای ماجان گرفته بودم و احساساتم با دیدن تن برهنه ش واسه ماجان به غلیان
افتاده بود بهش توپیدم: -»تو برکه شنا کردی؟« از لحن صحبت کردنم متعجب شد: -»آره… مگه چی شده؟« -»جلو هزار تا چشم؟« چشماشوگشاد کرد: -»غیر از خانما کسی اونحا نبود… به خواهراتم سپرده بودم هوامو
داشته باشن« با عصبانیت گفتم: -»اگه یکی لایی بوته ها قاییم میشد و تن و جون لختتو میدید چی؟« نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم کرد: -»تو از کجا میدونی بدون لباس شنا کردم؟« به تته و پته افتادم. زود خودمو جمع و جور کردم: -»همینطوری گفتم« نسرین پوزخندی زد و ادامه داد: -»چی غیرتی شدی!«
به سمت رختخوابا رفت تا جاشو بندازه. از جوابای نقدش حرصم میگرفت. همیشه همینطور بود تیز و
زرنگ… دنبال بهونه میگشتم تا باهاش بحث کنم. فریاد زدم: -»کسی نیست رختخوابا رو پهن کنه که خودت داری جا میندازی؟« نگاه ناباورانه ای بهم کرد: -»چت شده امشب؟ به کی بگم بیاد؟ باجی که بارداره… صبح هم عباس
اومد دنبال ماجان و باهم رفتن خونه شون… بگم مامان خودم بیاد یا مامان تو؟« رختخواب را به وسط اتاق آورد و عصبی گفت: -»بروکنار جامو پهن کنم« سکوت کردم و به ریشم خندیدم که از صبح با توهم دیدن ماجان زمان
گذرونده بودم در حالیکه اصلا ماجانی در کار نبود.
اونشب نسرین دچار سرماخوردگی بدی شد. نیمه های شب بود که با صدای ناله کردنش بیدار شدم. به
سمتش رفتم. یه چیزایی زیر لب میگفت. گوشمو به دهنش چسبوندم .

هذیان میگفت. از حرارتی که از
بدنش ساتع میشد احساس گرما کردم.
دستمو رو پیشونیش گذاشتم. به جرات میتونم بگم که حداقل سی و نه درجه تب داشت. به سرعت به
آشپزخونه رفتم و یه ظرف آب با دستمال آوردم. دستمالو خیس میکردم و رو صورتش و دستاش میذاشتم.

۲۶۰

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن