رمان آنلاینرمان جمجمه سیاه

رماندجمجمه‌ی سیاه پارت شانزده

مانیا

با حرص پا هام رو تکون میدادم که سارا با ارنجش زد توی پهلوم و اروم گفت:

ااااه کمتر پاتو تکون بده   سرم گیج رفت بابا

با دندونای چفت شده گفتم:میبینی مرتیکه بز چه ما رو معطل خودش کرده بعد تو دلم ادامه دادم:

اون خوشگلیش بخوره تو سرش 

سارا مشغول حرف زدن با شاهین و اون پسره سپهر شدش

منم که نقش بوق رو اونجا داشتم 

انگار نه انگار که مثلا من ریسه شونم 

 داشتم اطراف رو دید میزدم که چشمم خورد به دوربین کوچیکی که کنار سقف بود 

به طور نامحسوس جاهای دیگه سالن رو نگاه کردم چندتا دیگه هم بود خوب از قرار معلوم همه حرکاتمون زیر نظر بود

 پس باید خیلی احتیاط کنیم

روم رو کردم سمت سارا تا بگم عمارت پر از دوربینه تا مراقب رفتارش باشه که در سالن باز شد 

وجناب بز اظم وارد شدن

سپهر از جاش بلند شد و گفت:جناب کیانفر تشریف اوردن

تو دلم بهش دهن کجی کردم گفتم:ااااِ خوب شد گفتی ما که کور بودیم ندیدیم تشریف اوردن

سارا وشاهین از جاشون بلند شدن 

ولی من سرجام راحت نشسته بودم هه فکر کرده من براش بلند میشم هرگز

 پسره بیتربیت تا الان ما رو منتظر گذاشته 

اومد رو به روم واستاد گفت:سلام جناب مشفق عزیز مشتاق دیدار

دیدم بچم زیاد هم بی ادب نیست برای همین از جام بلند شدم ودستش رو که سمتم گرفته بود رو گرفتم

من:سلام اقایی کیانفر خوشحالم که دوباره میبینمتون

با لبخند دستم رو فشورد بعد ولش کردو گفت:لطفا ارمان صدام کن اینجوری احساس راحتی دارم

منم بالبخند گفتم:پس تو هم مانی صدام کن

ارمان سرش رو به نشونه تایید تکن داد گفت:باشه

 بعد بادست به نشستن دعوتمون کرد

ارمان:بفرمایین بشینین

همین که نشستیم در سالن به شدت باز شد 

و یه دختر که انگار صورتش رو داده بود به ستاره ۶ساله از تهران  براش نقاشی کرده بود اومد داخل

 یه نگاهی به همون کرد وقتی به من رسید کمی با شک بهم نگاهی کردو گفت:

شما چه قدر شبیه کسی هستین که میشناسم

ارمان با خنده به دختره گفت:بیا اینجا تا بهت بگم ایشون کی هستن

شیوا:من میشناسمشون

ارمان:اره عزیزم خوبم میشناسیش

با کنجکاوی رفت بغل ارمان نشست

ارمان به من اشاره کردو گفت: ایشون مانی مشفق هستن اگه یادت باشه چند سال پیش که چند نفر تو رو گروگان گرفته بودن مانی جان با افرادش نجاتت میده

میدونستم درباره چی حرف میزد مانی برام تعریف کرده بود که برای این که به کریمی نزدیک بشه 

شیوا دخترش رو به صورت ناشناس گروگان میگیره و بعد خودش اونو مثلا از دست گروگان گیرا نجات میده

با صدای جیغی ترسیده توی جام نیمخیز شدم 

الهی ذلیل شی دختر قلبم افتاد تو شلوارم

شیوا که دستش رو جلوی دهنش گزاشته بود یه جیغ دیگه زدو گفت:

وایی مانیی جان نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود دوست داشتم زود تر ببینمت

چه قدر تغیر کردی

به سر تا پام نگاهی انداخت و ادامه داد:قبلا هیکلی تر بودی

خواستم چیزی بگم که ارمان گفت:

شیوا جان مگه نمیدونستی مانی تا حالا بیمارستان تحت درمان بودش 

شیوا:واییی جدی میگی من نمیدونستم

بعد رو کرد سمت من گفت:الان بهتری 

لبخند زدم گفتم:اره بهترم مراحل درمانم تکمیل شده دکتر گفته تا چند سال دیگه دوباره مثل قبل ظاهرم خوب میشه

سارا که تا اون زمان ساکت بود دستش رو دور بازوم حلقه کردو گفت:

تو الانم خیلی جذابی عشقم 

از کارش خندم گفته بود 

دستم رو دورش حلقه کردم و گفتم:

اون که بله خانمی خودم هم میدونم

شیوا با فضولی پرسید  خانم رو معرفی نمیکنید

با لبخند به صورت سارا نگاه کردم 

و با لهن پر از عشق گفتم :

عشق زندگیم، 

بهونی که باعث شد برای زنده بودن با بیماریم بجنگم عشق این دختر کاری کرد که همه دکتر هاهم که ازم قطع امید کرده بودن بهش ایمان بیارن 

اگه این دختر نبود من تا الان مرده بودم

سارا گونم رو بوسید گفت:خدا نکنه بمیری تو حالا حالاها باید با من زندگی کنی

شیوا با یه لهن لوسی گفت:اخییی چه رمانتیک بعد زد به بازوی ارمان وگفت :بفرما اقا یکم یاد بگیر

ارمان با اخم ساختگی رو کرد طرف منو گفت:اقا لطفا با این تبع شاعرانت ما رو تو دردسر ننداز

همگی به حرفش خندیدیم 

ارمان:خوب فکر کنم خیلی خسته هستین بهتر که برید استراحت کنید  میگم که اتاقاتون رو نشونتون بدن

بعد مارگارت نامی رو صدا کرد

چند لحظه بعد یه خانم میانسال با کت و دامن شیکی اومد داخل

ارمان:مارگارت مهمان ها رو به اتاقشون راهنمایی کنید و هرچیزی که احتیاج داشتن براشون فراهم کنین

مارگارت تعظیم کرد گفت:بله قربان  دستوراته تون انجام میشه

از جامون بلند شدیم

قبل رفتن رو کردم سمت ارمان و گفتم:

کی میتونم جناب کریمی رو ببینم

ارمان:فردا یه وقت ملاقات با ایشون میزارم

من:خوبه پس خبرم کن

ارمان :باشه فعلا بهتر استراحت کنی

سه نفری به دنبال مارگارت از پله ها بالا رفتیم تو طبقه دوم پر از اتاق بود

 مارگارت:هر اتاقی که میخواید انتخاب کنین بجز اتاقی که درش مشکی هست و اتاق سمت چپیش

سارا گفت:

اونا برای کسی هستش

مارگارت به در مشکی اشاره

کردو گفت:این اتاق برای ارباب هستش واتاق کناریش برای شیوا خانم

سارا با فضولی گفت:ااا مگه  شیوا خانم با اقا ارمان با هم زنو شوهر نیستن پس چرا اتاقاشن جداست

مارگارت:نه خیر هنوز ازدواج نکردن براب همین اقا ارمان اتاقاشون رو جدا کردن

اخر حرفش هم گفت اگه کاری داشتید زنگ داخل اتاق رو بزنین تا خدمتکارا بیان پیشتون

بعد هم بدون توجه بهمون رفت

رفتم طرف اتاقی که رو به روی اتاق ارمان بود درش رو باز کردم 

خوب اتاق قشنگی بود ترکیبی از رنگ بنفش و یاسی بودش 

ساک وسایلام رو که خدمتکار برام اورده بود رو روی تخت گذاشتم و خودم هم کنارش خوابیدم

کشی به بدنم دادم

اخ که چقدر خستم اگه سارا اینجا بود یکی میزد تو سرم و میگفت:میمون طوری میگی خستم انگار من بودم که طول راه رو مثل خرس خوابیدم 

هنوز حرفم تموم نشده بود که سارا با سر وصدا اومد توی اتاق

سارا:تو که بازم مثل خرس خوابیدی هنوز ازش سیر نشدی 

پاشو پاشو بریم پیش شاهین تا …..

سریع پریدم سرش وجلوی دهنش رو گرفتم بلند گفتم:

شاهین رو بیخیال خوشگله حالا که اومدی بیا کمی بغلم تا راحت یه ساعتی بخوابم کمی احساس خستگی میکنم

بعد اروم توی گوشش گفتم:سوتی نده شاید توی اتاق شنود گزاشته باشن

سارا که منظورم رو فهمیده بود دستم رو برداشت وبا لهن شاکی گفت:

اااه مانی خودت بهم قول دادی که بیشتر وقتت رو با من میگزرونی میدونم وقتی کارتون شروع بشه دیگه به من توجه نمیکنی 

با لهن کلافه جواب گفتم:خوب حالا نمیخواد قهر کنی فعلا بیا کمی استراحت کن بعد با شاهین برنامه ریزی کن که کجاها میخوای بری خودم میبرمت 

بعد دستم رو براش باز کردم 

من:حالا بیا بغلم عروسک بیا

سارا هم اروم اومد بغلم خوابید

در گوشش گفتم :

جووون چه بغلی هم هستس خوش به حال شاهین

سارا با خنده اروم زد توی سرم گفت:

تازگیا خیلی هیز شدی میدونستی 

نیشم رو باز کردم گفتم:عشقم من فقط در برابر تو هیزم 

سارا به شوخی اخم کرد گفت:بیخود مرتیکه هیز به اقامون میگم بیاد دو تیکت کنه ها

لپش رو گشیدم گفتم: حالا که من اقاتونم اینقدر هم اسم شاهین رو پیش من نگو ضیفه که غیرتی میشما

از خواب بیدار شدم سارا هنوز خواب بود دلم نیومد که بیدارش کنم برای همین اروم بلند شدم

 لباسام رو با یه راحتی عوض کردم

بعد یه نگاه به سارا از اتاق زدم بیرون هم زمان با من ارمان هم از اتاقش اومد بیرون

وایسادم که اونم اومد طرفم گوشیش رو از کنار گوشش برداشت گفت:

شرمنده مانی جان برام کاری پیش اومده باید برم 

شما نهار تون رو بخورید من ممکنه کارم طول بکشه 

باهم به سمت راه پله رفتیم که ارمان برگشت طرفم گفت:

راستی فردا صبح اماده باش که بریم پیشه کریمی

وقتی ارمان رفت منم به بهونه گشت زدن تعداد نگهبانا ومحل نصب دوربینارو فهمیدم توی حیاط هر دو متر یه نگهبان مسلح بودش 

و سه تا دوربین توی محوطه جلوی عمارت بودش ولی داخل باغ و پشت عمارت رو نمیدونستم

برای امروز کافی بود ممکن بود بهم شک کنن

داشتم توی الاچیق قهوه میخوردم که شیوا با یه لباس که از بالا فقط سینه هاش و از پایین تا روی رونش رو پشونده بود

 اومد طرفم منم که هیز خوب برندازش کردم 

جوووون چه هلوی پوست کنده ایی اگه واقعا پسر بود الان یه لقمش میگردم

از فکری کردم خندم گرفت نه که الان با چشمام دختر مردم رو نخوردم واقعا چرا من اینقدر هیز شدم 

خدا یه چیزی میدونست که منو پسر نکرد

با صدای شیوا به خودم اومدم

شیوا:چیزی شده که میخندین مانی جان

خندم رو خوردم گفتم:داشتم به این فکر میکردم چطور ارمان تا حالا منتظر مونده تا ازدواج کنین

واقعا باید براش خیلی سخته باشه که از همچین چیزی دور به مونه وبعد یه نگاه از سر تا پاش کردم

شیوا بر خلافه تصورم که فکر میکردم الان از نگاه هیزم باید عصبانی بشه 

خندید وبا بی حیایی تمام گفت:نه جانم اونقدرا که فکر میکنین ادم خود داری نیستش ما الان هنوز به اسم زنو شهر نیستیم ولی از نظر جنسی من الان زنش به حساب میام

یعنی یه زن چقدر میتونه وقیح باشه که این مسعله رو پیش یه مرد غریبه بگه

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن