رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

دلدادگی شیطان پارت دوازده

-آره..منم نمیذارم..کمکشون‌ میکنم یه جا با قیمت مناسب اجاره کنن..فقط باید یه کار واسه آقا صمد جور بشه تا راضی بشه..همه ی اینا هم بستگی به فروش عمارت بهرامی داره..

انگشتانش دورِ بدنه ی کریستالِ گلاس فشرده میشود:

– تو چیکاره ای وقتی صمد میخواد هم کار داشته باشه، هم‌ یه جا واسه زندگی؟؟ 

پوریا با خنده ای پر افتخار میگوید:

-فامیلشم دیگه..

سعی میکند فکرش را جمع بندی کند. میخواهد یک جوری پیشنهاد مد نظرش را مطرح کند که هم آنقدر مهم نباشد، هم پیشنهاد خوبی برای صمد باشد و..برای داشتنِ رُز!

-خب ببین..زنِ صمد میتونه‌ واسه مادرُ من کار کنه؟؟

پوریا متعجب نگاهش میکند و رُهام سعی میکند محکم و بی اهمیت ادامه دهد:

-اتفاقا چند وقتیه که دنبال یه آدم قابل اعتمادم تا کارای مادرمو انجام بده..آشپزی و خونه تمیز کردن و خرید و..بشور و بساب..قبلی زیاد دل به کار نمیداد، ردش کردم..انگار زنِ صمد هم همین کاره س..به صمدبگو ببین..

پوریا با تعجب میخندد:

-نه داداش، رز دوس نداره..قرار‌ شده…

میان حرف پوریا با اخم کمرنگی میگوید:

رُز؟؟ اونو بیخیال، بچه‌ ست..خودم با صمد حرف میزنم ببینم چی میگه..

اینبار پوریا کمی جدی تر میشود:

-نه جونِ داداش..به صمد نگو..اگه صمد قبول کنه، باز رُز ناراحت میشه..

میخندد:

-خودم از دلش درمیارم..ببین واسه رُز هم یه فکری دارم..خودت میدونی که من تنها زندگی میکنم..گاهی نمیرسم حتی یه غذا جفت و جور کنم..اگه بیاد خونه م و‌ کارای منو انجام بده…

میان حرفش پوریا با خنده میگوید:

-دیگه چی؟؟؟ داداش حرف این یکیو اصلا دیگه نزن که ناراحت میشما..

اخمش پررنگ تر میشود:

-تو چیکاره ای پوریا؟! 

-گفتم که فامیلشم..

و با لبخند خاصی، آرامتر ادامه میدند:

-فامیل تر هم دارم میشم..

فکر میکند اشتباه شنیده..صدای موزیک بلند است..یک حالِ بدی میشود..سرش را نزدیکتر میکشد و گیج و ناباور میپرسد:

-داری چی میشی؟!!

پوریا با خنده ای که انگار کمی شرمزدگی دارد، در چشمان متحیر‌ش میگوید:

-میگم داریم فامیل میشیم..خیلی نزدیک! دخترِ آقا صمد..رُز، نشون کردمه..یه جورایی نامزدیم…

نگاهش روی چشمهای خندانِ پوریا می ماسد. یکهو تمامِ تنش یخ میزند. پلک میزند..نگاهش تا روی دهانِ پوریا سُر میخورد و..بی اراده میپرسد:

-چی؟!

پوریا همچنان خنده اش را دارد:

-نامزدمه داداش..

از دهانِ پوریا کلمات بیرون می آیند و رُهام خیره به دهانش، حتی پلک هم نمیزند. حالِ بدش بدتر میشود..و بازهم نمیخواهد باور کند:

-رُز؟!

پوریا بیرحمانه سر تکان میدهد:

-آره..دخترِ آقا صمد، رُز! دیدیش رُهام؟؟ 

چیزی راه نفسش را میگیرد. سینه اش سنگین است..میسوزد..انگشتانش هر لحظه دورِ گلاسِ کریستالی فشرده میشوند. گیج است، یا سرش گیج میرود. دلش یک پوزخندِ بزرگ میخواهد..درست رو به آسمان!

-رُز؟؟

-آره رُز..دیدی چه خانومیه؟! نامزدمه..دیگه کم کم باید به فکرِ زندگی باشم..

پوریا حرف میزند..درموردِ رُز! صدای موزیک آزار دهنده میشود. دختری زیرِ باران میرقصد؟! نمیبیند. خدا به رویش پوزخند میزند..تمسخر آمیز! انگشتانش سخت بدنه ی گلاس را میفشارند و..نمیفهمد که کِی گلاسِ کریستالی زیرِ انگشتانش خُرد میشود! 

-رُهام!!

با صدای پوریا لحظه ای حواسش جمع میشود..نمیشود..انگشتش میسوزد. نگاهش به سمتِ خُرده شیشه ها و مایعِ آلبالویی رنگی که با قطراتِ خون مخلوط شده، کشیده میشود. 

-چیکار میکنی؟!! دستت بُرید؟؟

مایعِ آلبالویی رنگ روی شلوارش میریزد و بیشتر یخ میزند. بلند میشود..گیج و احمقانه میگوید:

-چیزی نیست..

پوریا چند پر دستمال کاغذی به سمتش میگیرد:

-دستت داره خون میاد..بذار بگم بیان خورده شیشه ها رو جمع کنن..اینو بذار رو زخمت..

دستمال را روی زخمش میفشارد و به رفتنِ پوریا نگاه میکند. از بهت زدگی درنمی آید..نمیتواند خود را جمع و جور کند..رُز..نامزدِ پوریا..چشمانِ وق زده اش به دنبالِ پوریاست که توی رقصِ نورِ سالن، به سمتی میرود. خنده اش میگیرد..خنده ای که زهرِ مار است..گلویش عجیب میسوزد. حسِ بد دور شدنی نیست..مثلِ یک شکستِ بزرگ..یک سقوطِ دردناک..

شاهین و خدمتکارِ خوش مشرب را میبیند که همراه پوریا، به سمتش می آیند. فضا خفه کننده است. دخترکِ رقصان، با موهای خیس و لپهای صورتی به رویش میخندد..خنده اش مسخره است..نمیخواهد خدمتکارش باشد..قبول نمیکند. نامزدِ پوریاست!

-چی شد رُهام؟؟؟

با خنده دستمال را روی زخمِ انگشتش میفشارد:

-هیچی بابا..یه زخم کوچیکه..

پوریا میگوید:

-خورده شیشه نمونده باشه تو دستت؟؟

نگاهش را به پوریا می دهد. مسخره ترین نگاه و مسخره ترین خنده را دارد..رفیقش یک شبه نامزد دار شد و…عدل همان دختر! از این مسخره تر هم وجود دارد؟!

-نه..

-اجازه میدید من ببینم؟ 

با صدای خدمتکارِ کاربلد و خوش رو، نگاهش را به او میدهد و کوتاه میگوید:

-نیازی نیست..

اما دختر جلو می آید و دستش را میگیرد:

-خواهش میکنم آقا..شاید خورده شیشه تو دستتون باشه..

نگاهش از موهای گلوله شده ی قهوه ای دختر پایین می آید. به چشمان آرایش کرده ای که با دقت به دستش نگاه میکند. دستش را باز میکند و سعی میکند توی فضای نه چندان پر نورِ سالن، دقیق نگاه کند و..رز نامزدُ پوریاست! یک جمله ی کوتاه و..یک شکست مسخره و..یکی دیگر از سازهای مخالفِ دنیا!

دستش را عقب میکشد و حوصله ندارد:

-گفتم نیازی نیست! خورده شیشه های روی میزو جمع کن..

میگوید و دستش را از توی دستِ دختر بیرون میکشد. دختر متعجب میشود، اما خیلی زود خود را جمع و جور میکند:

-چشم آقا..الان جمع میکنم..

از «آقا» گفتنِ دختر بدش می آید‌. روی مخش میرود. چشم میگیرد و‌ بدون توجه به پوریا و شاهین، به سمت سرویس دستشویی میرود.

توی آینه ی دستشویی به چشمهای یخ زده اش نگاه میکند. حرف پوریا هزاران بار توی مغزش کوبیده میشود. قطرات آب روی صورتش سُر میخورند‌. لبهایش روی هم افتاده و فقط نفس میکشد. رز..تصور بوسیدنش..تصور لمس موهایش..پوست تنش..لبهایش..و داشتنش..داشتنِ تمامش..مثل یک گردباد، توی ذهنش در هم میپیچد. هرکدام به یک سمتی پرت میشوند. همه‌ چیز گره میخورد..یک طوفانِ مهیب و اتنه خراب کُن..چشمهای سبز و‌ طوسی، فقط نگاهش میکند!

از سرویس بیرون‌ می آید و‌ دستمال را با همان دستِ زخمی،  روی زخمِ نه چندان عمیقِ انگشتش میفشارد. 

پوریا به سمتش می آید:

-بهتری؟؟ بیا‌‌ شام..

همراه میشود، بدونِ هیچ‌ حرفی..که هزاران سوال در ذهنش است و امیدوار است که یک شوخی باشد! پوریا اهل یاوه گویی ست و اهلِ خوشگذارنی با زنهای زیاد و..نمیشود یک شبه نامزد دار بشود، آن هم با عروسکِ رقصان و دیوانه ی او!

پشت میزی مینشیند و نگاهِ سردش را به دختری میدهد که تکه ی ماهیچه را با هزار ادا میخورد و با دریافتٍ نگاه او، لبخندِ پر نازی هم چاشنی خوردنش میکند. 

تکیه میدهد و‌ سر کج میکند. نگاهش به دختر برنزه، با تاپِ دکلته و موهای دم اسبی بسته شده ی روبرویش است و فکرش پیش رُزی که تا همین نیم ساعتِ پیش قرار بود برای او باشد و‌ حالا…برای پوریا ست؟! 

نگاهش به سمتِ پوریا میچرخد. میبیند که با خنده تکه جوجه ای در دهان یکی از همان دخترهای اکیپشان میگذارد. 

سیگاری روشن میکند و چشمانِ باریک شده اش روی پوریا میماند. پوریایی که برنامه ها دارد برای آینده اش با رُز و..مستانه صورت دختر را میبوسد.

-چیزی لازم ندارید بیارم خدمتتون آقا؟؟

با صدای دخترک خدمتکار هم چشم از پوریا نمیگیرد و آرام میگوید:

-گیلاسمو پر کن..

-چشم آقا!

نگاهش را به دخترک میدهد و میبیند که از بطریِ روی میز، گلاسش را پر میکند. و لبخند از روی لبش حتی ثانیه ای پاک نمیشود. 

-چند وقته تو این کاری؟؟

دختر هرچند از سوالِ رُهام جا خورده، اما محترمانه جواب میدهد:

-چند سالی میشه آقا..

دودِ سیگار را بیرون فوت میکند و‌ نگاهش جوری ست که دختر کمی دستپاچه میشود. 

-یکی دو ماهه که..واسه آقا شاهین کار میکنم..

نگاهی به سر تا پای دختر می اندازد. هیکل بدی ندارد..جوان است..و نسبتا زیبا..

-شاهین میگه که اگه یکم خرجت کنم، همه کار میکنی واسه جلب نظرم..

دختر خجالت میشکد و با لبخند میگوید:

-در خدمتتون هستم..چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟؟

میداند که امشب خواب ندارد..زبان روی دندانهای ردیف بالایش میکشد و دودِ حبس شده توی دهانش را با نفسِ بلندی بیرون میفرستد. این دختر شبیه به رُز نیست. رُزِ…پوریا ؟!

اعصاب خرابش باعث میشود که کف دستش را به چشمانش بکشد:

-برو به کارت برس..

دختر تعظیم میکند و دور میشود. و رُهام رو به دیوانگی ست! گلاسش را یک نفس سر میکشد و معده اش از درد و سوزش میپیچد. صدای پوریا را میشنود:

-رهام نازی بد تو نخِته..هی درموزدت ازم میپرسه..

با نگاهی به پوریا میبیند که پوریا به دختری اشاره میکند. یکی از همان دخترهای اکیپشان..

-ببینش چه تیکه ایه؟؟ داره میمیره که بیاد باهات حرف بزنه..میگه ازت میترسه!  میگه نگاهت جوریه که نمیذاری کسی بهت نزدیک بشه..

پوریا میخندد و رهام چشمان خمار شده اش را به دخترک میدهد. او هم زیباست..یکی مثل همان خدمتکار..فقط لباسشان فرق داره. این یکی پیراهنِ کوتاهِ بنفشی به تن دارد.

– دل دخترِ مردمو میبری، بعد میترسونی! این یکی مثل تارا نیست..بگم بیاد..مثل تارا سکته ش ندی یه وقت؟!

بدون توجه به اراجیفِ پوریا، میگوید:

-بشین!

پر تحکم و آرام میگوید و پوریا روی صندلی کنارش مینشید. 

-جونم داداش؟؟؟

برای پرسیدن سوالهای توی ذهنش پر از تردید است و سوالها دارند خوره وار مغزش را میخورند. 

-خوش میگذره؟؟

پوریا میخندد:

-اِی..بدک نیس..

نگاهِ گوشه ای اش را به پوریا میدهد:

-با کدومشونی..

پوریا بلندتر میخندد:

-امشب با هیچکدوم..گفتم‌ که تو ترکم..کم کم دارم خوشیای مجردی رو میذارم کنار..

دست دراز میکند و بطری سبز رنگ را برمیدارد.‌ در حال پر کردن گلاسش میگوید:

-پس اینجا چه غلطی میکنی؟؟

پوریا با مکث میگوید:

-بیخیال رُهام..این تفریحای کوچیک هم نباشه که دیگه زندگی به درد نمیخوره..

قلپی از نوشیدنی اش را میخورد. هرچقدر میخورد، فراموش نمیکند. تنش داغ میشود، اما نگاهش همچنان سرد و یخ زده است، به دختر خدمتکاری که سر هر میزی سرک میکشد!

-نامزدت پس مشکلی نداره با همچین تفریحای کوچیکی..

پوریا سرخوشانه میخندد و‌ امشب چقدر از همیشه بیخیال تر است.

-نمیدونم..در جریان نذاشتمش..

نگاهش میکند و پوریا توت فرنگی ای برمیدارد و توی دهانش میگذارد:

-فکر کنم بفهمه خوشش نیاد..پس نفهمه بهتره..تو زندگی که افتادیم، اینم کم کم میذارم کنار..دلم نمیاد ناراحتش کنم..دختر خیلی خوبیه..میخوام خوشبختش کنم..

لعنتی گلویش چه کیپ شده است! چند قلپ دیگر میخورد و شقیقه هایش درد میکند.

-امشب کجایی؟؟

پوریا متعجب جواب میدهد:

-خونه ی یکی از بچه هاییم! نکنه توام میخوای بیای؟؟ جور کنم واست دختره رو، توام باشی؟! یا میبریش خونه ی خودت؟؟ بیا دور هم باشیم‌ رُهام..حال میده ها..

خزعبلات پوریا سردردش را تشدید میکند. گلاس خالی میشود و اینبار مستقیم نگاهش میکند:

-نامزد داری؟!

فقط بگوید نه و تمامش کند این شوخیِ مسخره را..

اما نگاهِ پوریا خاص میشود و لبخندش هم!

رهام دستی لای موهایش میکشد و پوزخندش دست خودش نیست:

-با دخترِ صمد..رز؟!

پوریا با همان لبخند فقط سر تکان میدهد. تک خنده ی رُهام تلخ و مسخره است:

-یه شبه!

-نه داداش..دو سه ماهی میشه..

شقیقه هایش چه نبضی میزنند.

-پس چرا تا الان چیزی نگفتی؟؟؟

پوریا خجالت زده دستی به گردنش میکشد:

-شرمنده..آخه هنوز رسمی نشده..یه نامزدی ساده ست بین دو تا خانواده..گفتم هروقت رسمی شد، بگم..یعنی کلا قرار بر این شد که وقتی رسمی شد، علنیش کنیم..

ناخواسته بی پروا شده است:

-کِی علنی ش میکنید؟؟

و سوالها از سرِ رفاقت است دیگر!

-احتمالا این ماه یه جشنِ کوچیک‌ بگیریم و نامزدیمون رسمی بشه..بعد یه چند وقتی نامزد می مونیم..

عرق سرد روی تنِ داغش راه میگیرد.

-چند وقت؟؟

-معلوم نیست..شاید یک‌سال، شایدم کمتر..تا وقتی که من یکم به کارام سر و سامون بدم و مامان بابای رُز جهیزیه شو جور کنن..

سخت ترین و کوتاه ترین سوال را میپرسد:

-رُز؟؟

پوریا با لبخند و حال خوش میگوید:

-آره..رُز!

خیره به چشمهای پوریا، سری بالا و پایین میکند. لبی میکشد، کمرنگ..و پوزخندی بی صدا.. دارد باور میکند. رُز..رُزِ پوریا! دست دراز میکند و بطری را برمیدارد. بار دیگر گلاسش را پر میکند. تلخ است..گلویش میسوزد..صورتش در هم میشود. اما مغزش از کار نمی افتد! 

صداها میپیچد..خنده ی دخترها..موزیکِ توی سالن..دخترکِ رقصان زیرِ باران..دختری که روبرویش نشسته و با دریافتِ نگاهِ خمارِ او، لبخندِ پر نازی میزند. چادرِ گلدار و چشمهای خجالتی جلوی چشمش می آید. از آنِ پوریاست! نگاهش..موهای خیسش..رقصِ دیوانه وارش..لباس زیرِ صورتی و لپهای صورتی تر و لبهای صورتیِ براق و..دختری که تمامش برای پوریا ست! همین پوریایی که کنارش نشسته و دست به شانه اش میزند و با خنده میگوید:

-امشب داری زیاده روی میکنیا..

جوابی نمیدهد و نگاهِ خمارش روی دخترِ روبرویش مانده.. و به جای او، دختری را میبیند که با خجالت و عصبانیت گفت:

“نمیخوام!”

نخواست..یک نخواستن، مثل خیلی نخواستن های دنیا! دنیایی که تماما جلویش قد علَم کرده و در یک جنگِ تن به تن با او ست. تقصیرِ دنیا نیست..صاحبِ این دنیا با او سرِ جنگ دارد و حریف زیادی قدَر است! 

-رُهام جور کن اون عمارت فروش بره جونِ پوریا..مخِ مشتری رو بزن داداش، دمت گرم..حالا که فهمیدی چقدر به پولش نیاز دارم، دریغ نکن..میخوام به زندگیم یه سر و سامونی بدم..

پیشانی اش را میفشارد و میخندد. زندگی اش سراسر مسخرگی ست. رُز را باید از ذهنش خط بزند..رُزِ پوریا را!

-رُهام؟؟

با صدای شاهین هم چشم از روبرو نمیگیرد. شاهین دستی به شانه اش میزند:

-رُهام پاشو بیا سرِ میزِ قمار، واسه بازی..حریفت منتظرته که فولدِت کنه!

با خنده و اشتیاق میگوید و رُهام تعادلی روی افکارش ندارد. بازیِ پوکر..رقیبِ سرسخت و حرفه ای..یک جنگِ رو در رو..شکست! 

-هستی؟؟ بریم بازی؟!

تکیه میدهد و حال و هوای بی معنی و مزخرفی دارد. یکی توی مغزش میگوید:

“بازنده!”

زهرخندی میزند و نگاهِ سردش با چشمهای خمارِ بی احساس، از دختر گرفته میشود و به شاهین میدهد. خیلی وقت است که این کلمه را از فرهنگ لغاتِ مغزش خط زده و..اجازه ی راه گرفتنِ دوباره را نمیدهد!  آدمِ باختن و شکست و فرار و جا زدن نیست و..او یک قمار بازِ قَهار، بدونِ حتی یک شکست است. یک کلمه میگوید:

-هستم..

پوریا میخندد:

-زیادی خوردی رهام..فکر نکنم حتی ورَقا رو از هم تشخیص بدی..

پوزخندِ تلخی به روی پوریا میزند:

-آدمِ مست شدن نیستم..اونم با یکی دو پِیک..

چشم میگیرد و آب گلویش را فرو میدهد. و خش گرفته زمزمه میکند:

-به خصوص امشب..

و با خود فکر میکند که کاش مست شود. کاش ذهنش از هر چیزی پاک شود و کاش این مغزِ شلوغ به یک نحوی کاملا خالی شود. 

قدمهایش را محکم برمیدارد و همراهِ شاهین با سمتی از سالن میرود. شاهین هیجانزده میگوید:

-طرف این کاره ست..تعریف تو رو هم از رفیق رفقا خیلی شنیده..آبروی مایی داداشش..ببینم چیکار میکنی!

در سکوت و بدون توجه به نگاههایی که رویش مانده، به رقیبش نگاه میکند. مردِ نسبتا جا افتاده ای که روی مبلِ سبزِ راحتی نشسته و منتظرِ اوست. موهای جو گندمی و تیپ امروزی و هیکلِ نسبتا پُرش او را مردِ جذابی نشان میدهد که شاید نزدیک به پنجاه سالی داشته باشد. 

مرد با دیدنش بلند میشود و لبخندِ گرمی دارد. دست دراز میکند:

-به به..سلام آقا رُهام..بالاخره افتخارِ زیارتت نصیب ما شد..

حالش به هم ریخته است و لبخندِ سردی لبش را میکشد. دست میدهد و کوتاه میگوید:

-سلام..

خُشک بودنش باعث میشود که مرد آنقدر نتواند صمیمی برخورد کند. که رُهام امشب نه حوصله ای دارد، و نه حالی برای بگو بخند. هنوز تصویرِ دخترک جلوی چشمانش است و..پوریا چند ماهی ست که تصاحبش کرده!

روی مبلِ روبرویش مینشیند و سعی میکند روی بازی اش تمرکز کند. کارتها تقسیم میشود. همه دورشان جمع میشوند. و رُهام با نفسِ عمیقی چشم به رقیبش میدهد:

-دو نفره؟؟

مرد تاکید میکند:

-دو نفره!

تکیه میدهد و نگاهی میگرداند. و با دیدنِ خدمتکارِ خوش مشرب، اشاره میکند:

-پیکمو پُر کن!

دختر تعظیمی میکند:

-چشم قُربان..همین الان!

یک کاری باید بشود کرد و..رُز باید خط بخورد! 

نفسی میکشد و..رو به رقیبش میگوید:

-چقدر؟؟؟

مرد با لبخندی میگوید:

-شما پیشنهاد بده..

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن